Posts Tagged ‘چای’

چای

مارس 11, 2012

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.