Posts Tagged ‘قهقه’

«شعر»

مارس 11, 2012

آخر این حساب و کتاب ندارد. می‌آید. می‌رود. می‌دود. و در حینش کمی چیزهایی به یاد آدم می‌آورد. ولی اینها همه بس نیست. یکهو کاغذها از لای پوشه‌ها می‌ریزند بیرون و مثل فیلم‌های کمدی ایرانی سال‌های شصت، شکمت را می‌گیری و قاه قاه می‌زنی زیر خنده و زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنی که یعنی ببینید. ببینید. اینها را من از یک جاهایی پیشتر می‌دانستم. ولی به کسی نگفته بودم. نه که کسی ازم خواسته باشد حرفی نزنم. نه. خودم فهمیده بودم. تا همین اواخر هم جز خودم کسی انگار خبر نداشت.