ناخن

فوریه 15, 2012

همانطور که گوشه‌ی ناخنم را با دندان‌هایم صاف می‌کردم به ذهنم رسید چیزی که تنش کرده، بیشتر شبیه یکجور پوستین است که آستین‌های بلند آهاردار داشته باشد. دستم را از جلوی دهانم آوردم پایین و آرام بردم زیر لبه‌ی آستینش و انگشت‌هایش را فشار دادم. چیزی نگفت. گذاشت انگشت‌هایش لای دستم بماند. دردش آمده بود ولی چیزی نگفت. خواستم بداند که قرار نیست تا آخرش درد بکشد. گفتم قرار نیست تا آخرش درد بکشی. زیر گوشش را با لبه‌ی آن یکی آستینش خاراند و حرفی نزد. چشم‌هایش را دوخته بود به من و آخ هم نمی‌گفت. هوس چای کرده بودم. گفتم چقدر خسته‌ام. دستم را از توی آستینش بیرون کشیدم و کش و قوس آمدم. بی‌حرف بلند شد و رفت روبروی من نشست. یک پایش را به طرف من دراز کرد. پیش خودم گفتم قرار بود اول چای درست کند. یادم آمد نگفته بودم دلم چای می‌خواهد. فقط گفته بودم چقدر خسته‌ام. به هر حال دیگر دیر شده بود. مچ پایش را لای انگشت‌هایم گرفتم و فشار دادم. کف کفشش زانوی شلوارم را گِلی و خیس کرده بود. یاد قصه‌ای افتادم که چند روز پیش توی روزنامه خوانده بودم. ولی حوصله‌ی تعریف کردنش را نداشتم. بلند گفتم چقدر خسته‌ام. و پایش را گذاشتم بین دو زانویم. جوری که دیگر کف کفشش به شلوارم نمی‌مالید. پرسیدم خیال ندارد ماجرای آن شب را بنویسد. گفتم روزنامه‌ها پول خوبی برایش می‌دهند. لب‌هایش را با زبانش تر کرد ولی حرفی نزد. مجبور شدم برای اینکه بتوانم دستم را زیر آستینش ببرم به جلو خم شوم. انگشت‌هایش لزج شده بودند. ناله کرد. نفس عمیقی کشیدم. سرش را به چپ و راست می‌کوبید. پوستش پاره می‌شد و خون می‌آمد. کف کفشش سرتاپایم را گِلی و خیس کرده بود. بلند شدم ایستادم و آرام گفتم پوستینش را به من بدهد. گفتم همین چیزی را که تنت کرده‌ای. و سرم را برگرداندم که ببینم کسی نزدیک نشده باشد. گفتم دیگر چیزی نمانده. تمام می‌شود. گفتم قبلش بروم چای درست کنم. با نوک کفش به پهلویش زدم و بلندتر گفتم اول چای. لبه‌های آستینش بالا رفته بود و من خسته بودم و حوصله نداشتم سرم را برگردانم.

که ما را از سرِ کویت سرِ در وا نمی‌باشد*

فوریه 8, 2012

در ارچه باز می‌شود
از پشتِ سبزه‌های حیاط
و راه
راهِ باریک
به جایی می‌رسد
که من نشسته‌ام
درد تمامی ندارد
و البته
تمام نمی‌شود
.

 

 

 

*سعدی.

«درباره‌ی عکس»

فوریه 2, 2012

این عکس‌های بالبخندِ آدم‌ها را که روزهای بعد از مرگشان این طرف آن طرف می‌بینیم، پیش خودمان می‌گوییم لابد با همان لبخند هم مرده‌اند. با خوشی و راحتی. بعد حواسمان می‌رود به اینکه مرگ از تصادف بوده. از سرطان بوده. فلان بوده. بهمان بوده. همه‌اش سخت بوده. درد داشته. نمی‌شده با همان لبخند بمیرند. بعد دیگر نمی‌دانیم اگر زودتر می‌دانستند هم توی عکس‌ها همینطور لبخند می‌زدند و خوشی می‌کردند یا نه.

دیونیسوس

فوریه 2, 2012

این تمنای شنیدن

این میلِ واداشتنِ دیگری به سکوت نکردن/غایب نبودن/حرف زدن
این حرص و آزِ دست گرفتن/لمس کردنِ کلمه‌ها

که کلام بیاید و خلاء تمام شود/ دنیا امن شود/جای زیستن شود/ جهان شکل بگیرد

 

شکل‌های معوج بگیرد

.

اَمور

ژانویه 30, 2012

کیوان خیلی دلم برایت تنگ شده. گاهی که شعر فارسی به دستم می‌افتد، صدایت را می‌شنوم و گاهی بعضی از حرفهایت با همان قیافه‌ی متین همیشگی‌ات حاضر می‌شوند. دنیای ما دنیای غریبی است. هیچگاه انسان‌ها اینقدر به هم نزدیک و در عین حال دور نبوده‌اند. گاهی فکر می‌کنم که روزی مردم ممکن است حسابی عاشق همدیگر شوند. نه یک عشق دیوانه‌وار و آسمانی، بلکه علاقه‌ی شدید هرکس به تقدیر دیگری، به تکامل دیگری، به شکفتن تمام صفات نهانی و زیبای او. و دیگران، برادرانش، مواظب قلب او و رشد انسانیت او خواهند بود. آدم‌ها را برادرانشان مثل درخت‌ها مواظبت خواهند کرد. هر نهالی تاریخی خواهد داشت. مانند امروز که هر کشوری ترانه‌ای دارد، سرودی دارد و افسانه‌هایی دارد… لحظه‌های خوشبختی را مانند امروز نخواهند شمرد بلکه لحظه‌های بدبختی را خواهند شمرد. هر آدم تاریخی خواهد داشت: تاریخ رسیدنِ او به خوشبختی

 

 

 نامه به مرتضا کیوان/ فریدون رهنما

«شعر»

ژانویه 20, 2012

من زنی تدبیراندیش بودم

ولی چنان تیری که بر شاخه بیاویزد

تنها به ریختنِ برگ‌ها برآمدم

 دستی را که از راه‌پله آویزان بود

از مچ

به یک ضربه‌ی چاقو  جدا کردم

از نوک ارّه‌ی چاقو -کمی- خون می‌چکید

ولی من ملالیم نبود

نه باکیم.

ژانر

ژانویه 9, 2012

صدایی می‌شنود و سربازهای هوشیار و قوی و زیرک آمریکایی که خودشان را سپر یک مُشت سیاه آفریقایی کرده‌اند، به بقیه هُش می‌دهند و می‌گویند «لای داون. لای داون». اسلحه‌ها آماده می‌شود. نفس‌ها در سینه حبس می‌شود. انتظار. یک چیزی لای علف‌ها تکان می‌خورد. می‌آید جلو. یک گراز سیاهِ اهلی‌ بی‌خیال است که با طنازی از کنارشان رد می‌شود. سرباز آمریکایی جلودارِ بی‌گناه و از همه جا بی‌خبر (البته این هفت هشت تا کماندو یک مانیتوری دارند که تصویرهای ماهواره‌ای می‌گیرد و هربار نزدیکی و دوری نیروهای اهریمنی که سر به دنبالشان دارند را از رویش چک می‌کنند. مثل آب خوردن. بعد ولی خب گاهی پیش می‌آید که یادشان می‌رود از این صفحه‌ها دارند) باری سرباز جلودار روی زانوش راست می‌نشیند و برمی‌گردد طرفِ رئیسش و می‌گوید خطری نیست. همه خیالشان راحت می‌شود. ولی ما که قاعده‌ی دیگر دل به هم زنِ ژانر دلهره را از بریم، می‌دانیم که همین حالاست سرِ بی‌گناهش بالای دار برود. تق. گلوله می‌خورد به سینه‌اش. دوربین از روبرو نشانش می‌دهد. یک لحظه چپ و راست سینه‌اش را با چپ و راست سینه‌ی خودمان تطبیق می‌دهیم و معلوممان می‌شود که شانه‌ی راستش تیر خورده و نمی‌میرد. البته چندتایی بعدتر می‌میرند. آنهم برای نجاتِ جان یک مُشت سیاهِ آفریقایی. دقیقن یک مُشت. البته آنها که می‌توانستند راه بروند. چون آن وقتی که آن خانم دکترِ رو اعصاب / اسم این مدلِ ایتالیاییِ توی فیلمِ مالِنا چه بود؟/ که اصلن تمام این کماندو بازی‌ها برای نجاتِ جان ایشان و یک کشیش و یک راهبه راه افتاده بود، گفت «مای پیپل» هم باید بیایند وگرنه من نمی‌آیم و می‌مانم و این بوریس ویلیس بدبخت ذلیل گفت خب بیایند ولی آنهاشان که بتوانند راه بروند. بماند که بعد معلوم شد خدعه‌ی ایشان بوده که خانم دکترِ باریک کمرِ سینه چاک را راضی کند به آمدن و آن کشیش و راهبه که گفتند نه نمی‌آییم ما نه. نه. ما می‌مانیم. که از این پاشکسته‌ی خونین حمایت کنیم و بعد در یک صحنه‌ای پرنده‌ها پر زدند و سرباز آمریکایی به آن یکی سرباز آمریکایی گفت چه بود. خبر نداشت. ما ولی دیده بودیم که آن نیجریایی هیولاوش شمشیرش را/ قمه‌اش را با حرکت اسلوموشن از پشت سرش بیرون کشید و در میانِ صدای ضجه و التماس کشیش و خواهر فلان سر از تنش جدا کرد. تازه بعدتر حتا معلوم شد که در میان این یک مُشت، تنها بازمانده‌ی رهبرِ فلان و بهمان مانده که باید خونش هرجور که هست حفظ شود و برود بچه بزاید (صحنه‌ی آخر فیلم، آقاپسر ایستاده میان یک مُشت زن وُ زول در کمپ پناهندگانِ نیجریه در مرز کامرون و مرغ‌ها برایش ولوله و شادی می‌کنند.)، تازه آن وقت است که رنجِ سربازانِ آمریکایی معنا پیدا می‌کند. و مرگشان.

خالکوبی

ژانویه 8, 2012

 

خالکوبی

ژرار واژمن
آرزو مختاریان

 

 

هروقت موتور سوارهای قدیمی را با بازوهای پر از خالکوبی‌شان می‌بینم، ناراحتشان می‌شوم. خالکوبی آنها مالِ زمانی‌‌ست که هنوز خالکوبی مشخصه‌ی یاغی‌گری بود. این روزها دیگر همه خالکوبی دارند. من هم خالکوبی دارم. من یاغی نیستم، یکی مثل بقیه‌ام که دلشان می‌خواهد هم  باحال به نظر برسند و هم در فضاهای حرفه‌ای مشغول کار باشند.

 

پرسشی که در این مقاله می‌خواهم به آن بپردازم این است: آیا خالکوبی هم مثل چیزهای دیگر یک دوره مُد است و می‌گذرد؟ آیا بین خالکوبی و مُدهای زودگذری مثل کراکس و شلوارهای دم پا گشاد، تفاوتی کیفی هست؟ آیا محبوبیتِ یکباره‌ی خالکوبی در اوایل دهه‌ی نود، که هنوز  بعد از بیست سال خبری از کم شدنِ آن نیست، ربطی به جهش عمیقِ طبیعتِ قراردادهای اجتماعی دارد؟ و آیا روانکاوی می‌تواند از این پدیده  پرده بردارد؟

 

فی‌الواقع آشکارترین تفاوتِ خالکوبی با دیگر پدیده‌های رایج مُدِ، دائمی بودنِ خالکوبی‌ست. اولین بار که خالکوبی‌ می‌شدم، نمی‌توانستم تصور نکنم جسمِ مُرده‌ی چروک خورده‌ام شصت سال بعد در تابوتی دراز شده و همان طرح سردستی (یک جفت تاس) رویش مانده است. برخلافِ صندل‌های کراکس، خالکوبی‌‌های قدیمی را که دیگر باحال نباشند، نمی‌شود به خیریه‌ بخشید. دائمی بودن خالکوبی‌ ضامنِ از مُد نیفتادنش است: خیلی‌ها که زیادی درگیر آلامد بودن هستند، خالکوبی‌هایی دارند که نمی‌توانند ازشان خلاص شوند و از باحالی دربیایند. البته محتمل است نسل‌های جوان‌تر، خلاف‌آمدِ بزرگ‌ترها و جهتِ غصب جایگاهِ آن‌ها عمل کنند و به پوستشان دست نزنند: به هر حال این اساسِ ساز و کار چرخه‌ی مد است.

 

و همینجاست که باید بین خالکوبی و دیگر پدیده‌های رایج مُد، تمایز قایل شویم. خالکوبی نسبت به ابژه‌های مُد مرسوم، جذابیت ماهوی متفاوتی دارد؛ نمی‌تواند از فرم خود منتزع شود. خالکوبی ورای هر چیز یک کتیبه است یعنی به شیوه‌ای در منطقِ نظمِ نمادین دخیل است که لباس هیچوقت نبوده و نخواهد بود. در تحلیل‌های روانکاوی، آنچه انسان را از حیوان جدا می کند، بیش از هر چیز، بُعدِ (افتراقی) زبان ا‌ست. افسونِ نظم نمادین به طور عام و در موردِ  کتیبه به طور خاص، دائمی و جاودانه است. دقیق‌تر بگوییم، در تحلیل‌های روانکاوی ما سوژه‌ایم چون طوق کتیبه‌ای ازلی را بر گردن داریم، کتیبه‌ای که به ما یک اسم می‌دهد و متعاقبش جایی در عمارتِ نمادین جامعه: تنها با نقب زدن از ِ جسم به سوی اسم است که می‌شود سوژه‌ی درخوری بود. این یک جادوگریِ واقعی‌ست، یک کیمیاگریِ واقعی و بسا که میل بشر به باور به جادو، ریشه در بروزِ سحرآمیزِ نمادهای قابل لمس و آشکار روی بدن انسان داشته باشد.

 

طرفدارانِ خالکوبی می‌گویند تعدادِ افراد خالکوبی شده‌ در جوامع بدوی زیاد است و اینگونه می‌خواهند از مشروعیتِ خالکوبی به مثابه‌ی یک شکل هنری دفاع ‌کنند. به رغم صورتبندی خامِ این بحث (به هر روی چرا بدوی بودن یک چیز باید ضمانِ مشروعیتِ آن باشد؟)، حرف قابل تاملی‌ست. جاذبه‌ی خالکوبی، همه‌گیر و ماندگار است، به این دلیلِ ساده که خالکوبی یک پرفورمنسِ آشکار از ساز و کار ناآشکاری‌ست که ما با آن‌ به عنوان سوژه به دنیا می‌آییم.

 

سوال البته سرجایش است: افزایشِ ناگهانی محبوبیت خالکوبی را چطور می‌شود توضیح داد؟ اگر شیفتگی ما به خالکوبی همیشگی و همه‌گیر است، چرا حالا باید بعد از سی سال ناگهان شیفتگی‌مان شدت پیدا کند؟ قبل از جواب به این سوال، باید سری بزنیم به مفهوم روانکاوانه‌ی ابژه‌ی فوبیک. فروید در موردِ پسر چهارساله‌‌ای به اسم «هانس کوچولو» که از اسب می‌ترسید، عملکرد اصلی مکانیسمِ فوبیا را توضیح می‌دهد. در جریانِ روانکاوی هانس توسط پدرش که از دانشجوهای فروید بود، فوبیای او به قالب مجاز مرسل درآمد: اسب تبدیل شد به گازگرفتنِ اسب، افتادن از روی اسب، دهانه بندِ اسب و غیره. و همه‌ی این‌ها تا وقتی هانس بر اضطراب اختگی‌اش فائق نیامده بود، ادامه داشت. به نظر فروید، ابژه‌ی فوبیک در اضطراب اختگی، متراکم و متمرکز شده بود و همین نمی‌گذاشت روانِ او کاملن درگیر شود. ژاک لکان در سمینار سال 1965 خود «ابژه‌ی روانکاوی»، خوانش تازه‌ای از موردِ هانس کوچولو پیشنهاد داد و بُعد دلالت‌گر ابژه‌ی فوبیک را نشان داد. لکان تعریف زیر را از ابژه‌ی فوبیک ارائه و صورتبندی می‌کند: جایگزینی دالِ ترسناک/]دالی که می‌ترساند[ به جای ابژه‌ی اضطراب. {سمینار 16- صفحه‌ی 295}. به عبارت دیگر، ابژه‌ی فوبیک، نمادی‌ست که توسط سوژه‌ی فوبیک برگزیده شده تا به او اجازه دهد فاصله‌‌ی فیزیکی‌اش را با ژوسیانسی که نزدیک است او را ببلعد، متعادل کند. کیمیاگری دال اینجا آشکار می‌شود: دال آن عاملی‌ست که چیزی را از نظم ِ درون– اضطراب-  به نظم ِ بیرون– ابژه‌های فوبیکی که ممکن است منع یا مواجهه‌ی فیزیکی شوند- می‌راند. دقیق‌تر بگوییم، بُعدِ آنچه ما بیرون می‌خوانیم چیزی نیست مگر نمودِ خودِ نظم نمادین. «بیرون»ی خارج از زبان وجود ندارد. لکان، فوبیا را که به درجاتی در کودکی همه‌گیر است، «درِ چرخانِ» روان‌رنجوری توصیف می‌کند چون مکانیسم فوبیک به فرایندی می‌انجامد که ما از طریق آن داخلِ نظم نمادین و متعاقبش کمالِ سوژگی می‌شویم.

 

خالکوبی با فرایندی که در بالا توصیفش رفت، پیوندهای زیاد و قابل توجهی دارد. اول از همه، خالکوبی وقتی یک بار به دست آمد، قابلیتِ این را دارد که بسته به موقعیتی که شخصِ خالکوبی شده در آن قرار دارد، نهان یا آشکار شود. به عبارت دیگر، خالکوبی حاملش را وامی‌دارد در دیالکتیک حضور و غیابی مشابه رفتاری که هانسِ کوچولو در قبال ابژه‌های فوبیکش داشت، درگیر شود. سوژه با خالکوبی خود، مرزی می‌کشد بین یک درونِ قطعی و یک بیرونِ قطعی که می‌توانند هم را قطع کنند یا قطع نکنند، دقیقن همانجور که سوژه با ابژه‌ی فوبیک مرزی می‌کشد بین یک فضای روحی عاری از ژوسیانس، فضایی که به آن خو خواهد گرفت، و یک فضای روحی «قدسی» ممنوع که درگیرش است.

 

دوم اینکه خودِ خالکوبی را می‌توان برونی‌‌سازی چیزی دانست که تا قبل از آن فقط به عنوان یک ایده وجود داشته است. البته این اصل اساسی تولید خلاقانه است که هیاتِ نهایی‌اش همیشه نمادین است. خصلتِ خالکوبی البته این است که تغییراتی در بدن بدهد و از این منظر منحصرن مناسبِ استعاری کردن و (باز)اجرای گذارِ(همیشه ناکاملِ) سوژه به سوی «نام پدر» است. هیچ جامعه‌ی انسانی، غیر از مالِ خودمان شاید، وجود ندارد، که در آن بُعد قدسی به رسمیت شناخته نشده باشد. قدسی – که در علم ریشه شناسی به معنی توامانِ مقدس و ملعون است – نامِ آن فضای روحی‌ست که در لحظه‌‌ی گذارِ سوژه به سوی «بیرونِ» نامِ پدر،  ژوسیانس در آن جا می‌کند و قرنطینه می‌شود. همه‌ی جوامع باثباتِ بدوی به واسطه‌ی شعائری‌ که هدف بنیادینشان به رسمیت شناختن و اجرای حادث شدنِ نماد در امر واقع است، هم‌بسته‌ی هم می‌مانند، فرایندی که میلادِ بشریت را رقم می‌زند. دسته‌ای عناصر نمادین مجازن درونِ جوهر جهان فرافکن شده‌اند، چه در موردِ بدن(مراسم رسیدن به بلوغ) چه در موردِ طبیعت(رقصِ باران و غیره). در هر دو مورد، شعائر در لحظه‌ای بحرانی انجام می‌شوند، لحظه‌ای‌ که در آن امر نمادین در معرضِ خطرِ از کف دادنِ امر واقع است: ظهور امر واقع ِ بلوغ که اغلب موجبِ افتِ نام پدر می‌شود و هجوم نامنتظر امر «طبیعیِ» واقعِ  مثل قحطی، خشکسالی، خورشید گرفتگی و غیره. بُعدِ امرِ قدسی در شعائری که همیشه در خدمتِ کارآمدیِ نمادین هستند، امروز به نظر «غیرضروری» می‌رسد: اینکه مردم در اروپای غربی دیگر به کلیسا نمی‌روند ( فقط 5 درصد جمعیت فرانسه به مراسم عشای ربانی می‌روند، در حالیکه 60 سال پیش کاتولیک‌گرایی بافتِ اصلی زندگی اجتماعی در فرانسه به حساب می‌آمد) خیلی ساده برای این است که امر واقع دیگر برای ما تهدیدی نیست که بخواهیم با توسل به هرچه شبیه قدرت جادوییِ دال است، با آن دست و پنجه نرم کنیم.

 

گسترش خالکوبی را می‌شود واکنشی دانست به انحلالِ بُعدِ قدسی در جهان مدرن. نقطه‌ی مقابل انحلالِ بُعدِ قدسی، گسترشِ ابهام و سیالیتِ حوزه‌ی امر نمادین است که برای ثباتش وابسته است به وجودِ یک بُعدِ قدسی ممنوع. جوامع مدرن ما ذاتن «نو-بدوی» هستند به این معنا که امروزه مردمان بیشتر و بیشتری خود را بیرونِ هر گونه نقش نمادینِ باثبات، بیرونِ هرگونه جایگاه محکمی در نام پدر، می‌یابند. انقلابِ دائمی سرمایه داری جهانی به سرعت در حال تبدیل جوامع ما به لا-جوامع است و مشخصه‌ی اصلی‌اش فرسایشِ سرتاسری و بی‌رحمانه‌ی بُعدِ دائم بودگی‌ست،‌ از دائم بودگی ساختارها گرفته (که دیگر چندان مطلوب معماران نیستند) تا دائم بودگی کسب و کار تا دائم بودگی هویت‌ها. در چنین دنیایی، خالکوبی دو نیت را برمی‌آورده می‌کند: از سویی بُعدی دائمی برقرار می‌کند؛  درونیتی قدسی که دیگر نهادهایی چون کلیسا و عشق رمانتیک قادر به ساختنش نیستند و از سوی دیگر کتیبه‌ای با ثبات می‌سازد تا سوژه در غیابِ نامی دائمی که از سوی جامعه اعطا شده باشد، «خود را بنامد». در ایدیوکراسی(2005)، هجونامه‌ی درخشانِ مایک جاج از زندگی مدرنِ، خالکوبی، جایگزین اسم به مثابه‌ی مکانیسمِ اصلی‌ ورودِ افراد به قراردادهای اجتماعی، شده است. (به طور کلی تمامِ ِ فیلم را می‌توان گذار از یک قرارداد اجتماعیِ مقید به امر نمادین به یک قرارداد اجتماعی دیگر مقید به امر واقع دانست). این نظریه همچنین به ما امکان می‌دهد تفوق خالکوبی را در جهان انگلیسی زبان توضیح دهیم: بر هر مسافر تابستانی به اروپا عیان است که فراوانیِ خالکوبی‌های قابل رویت نسبت مستقیم دارد با حجم انگلیسی‌ای که در آن کشور صحبت می‌شود (انگلیس و امریکا در بالا، آلمان و دیگر کشورهای اروپای شمالی در میان، کشورهای لاتین در پایین). ظاهرن جهان انگلیسی زبان، واسطه‌ی مناسبی برای انتقال جهانی سازی و اثرات جانبی زهرآلودش است.

 

خالکوبی را می‌شود «نوستالژی برای امر واقع» هم در نظر گرفت. بارها گفته شده و باز گفته شده که ما در جهانی می‌زییم که امر واقع در آن با بسامد و شدت کم‌تر و کم‌تری نسبت به گذشته فوران می‌کند (گرچه در جهان در حال توسعه با همان بسامد به فورانش ادامه  می‌دهد – 130000 کشته در هاییتی از زلزله‌ای که شاید فقط جان هزار نفر را در کالیفرنیا می‌گرفت) باید مراقب باشیم به این گمان خطا نیفتیم که خودِ امر واقع در معرض خطر است: ناپدید نشده است بلکه تنها به بُعدِ دیگری از امر نمادین گذر کرده، بُعدی که زمانی سدی برابر امر واقع بود، درست مثل نیروی ضد اهریمنی که وقتی یک بار اهریمنِ «بیرونی» را مغلوب کند، خود اهریمنی می‌شود.امر واقع همیشه شکار ِهستی می‌کند و در این مقام باید به منزله‌ی اهریمن نگاهش کرد، آواتار ِاصیلِ اهریمن. همانطور که اسلاوی ژیژک گفته است، این عینن بُعدِ تبادل نمادین است، و مشخص‌تر بخواهیم بگوییم بُعدِ تبادل سرمایه‌داری است که امروزه نقش امر واقعای را به خود گرفته که بی‌خبر فوران می‌کند و جهان انسان را بی‌ثبات ( مثل بحران‌های اقتصادی اخیر، که نه تنها در امرِ واقع که از درونِ خود امرِ نمادین رخ می‌دهند، یعنی از درونِ نظام نمادینِ ناپیدای مفروضی که از معبر آن، ثروت را به خود می‌شناسانیم). به عبارت دیگر از یک نقطه‌ی معکوسِ دیالکتیکی گذر شده و نیروهایی که به مدت طولانی در جهتِ کنترل و دور کردن امر واقع – تبادل نمادین- برآمده بودند، حالا حامل‌های امر واقع شده‌اند که پیشتر چنین با آن در جنگ بودند. بازگردیم به موضوع‌ خودمان: ذاتِ نمادین خالکوبی را می‌شود مظهرِ امر واقع در نظر گرفت، فراخوانِ تکه‌ای از امر واقع ِ رو به اضمحلال و ضمیمه کردن آن به تن.

 

پس ما دو فرضیه‌ی ظاهرن متضاد صادر کرده‌ایم: از یک سو خالکوبی، امر نمادین را در برابر امر واقع جادو می‌کند (با نامیدنِ سوژه) و از سوی دیگر، امر واقع را از طریق امر نمادین جادو می‌کند.

 

طبیعتِ متناقض این پدیده در روانکاوی مسبوق به سابقه است، مثل آن آیین منحرف که هم اختگی را به اجرا درمی‌آورد و هم انکارش می‌کند. (ضمنن نمی‌شود نگویم که از منظر بالینی و شرح حال پرسی، حرفه‌ی هنرورِ خالکوب را باید یک شغل انحرافی تمام عیار در نظر گرفت: هنرورِ خالکوب کسی‌ست که خود را ابزار ِ انقسام سوژه در دیگری می‌کند. من به دستِ هنرورانِ خالکوبِ زیادی خالکوبی شده‌ام، و تقریبن هر بار  ژوسیانسِ منحرفشان را کشف کرده‌ام و دیده‌ام که وقتی با یک دست، پوست مرا محکم می‌کشند و با دست دیگر نشانی دائمی بر بدنم می‌گذارند، جانی تازه می‌گیرند)

 

اینجا باید به نظریه‌ی به اصطلاح «انحراف متعارفِ» ژان پیر لبرون رجوع کنیم. از نظر لبرون، ما در حال ورود به جهانی هستیم که در آن یک جور اقتصاد روانی ِ «نو- منحرف» جایگزین روان‌رنجوری می‌شود و شکلِ متعارفِ قرارداد اجتماعی می‌گردد. چطور می‌شود انحراف تام را از انحراف متعارف تمیز داد؟ ذاتِ انحراف «کلاسیک» در یادگارخواهانه نگریستن به قانون است: به عبارت دیگر، امر نمادین، دیگر مقابل ژوسیانس تعریف نمی‌شود بلکه ابزاری ژوسیانسی می‌شود، واسطه‌ای می‌شود برای به دست گرفتنِ ژوسیانس. آنچه «انحراف متعارف» را (شاید ترجمه‌ی بهترش باشد «انحراف روزمره») را از انحراف کلاسیک متمایز می‌کند این است که گشتارِ امر نمادین از مخزنی از ممنوعیت‌ها به مخزنی از ژوسیانس دیگر تغیر مسیری نیست که آگاهانه توسط سوژه در مقابل نظم الگووار اِعمال شده باشد بلکه وجهِ مثبتِ «نو- امر نمادین» است و چه بسا پیامدِ ناپدید شدن امر واقع ِ بیرونی‌. بازگشتِ خالکوبی به عنوان یک منشِ فرهنگی مردم پسند (در آغاز، خالکوبی در انگلستان توسط ویلیام کنکرر که این به نظرش نمادِ کهنِ بربریت آنگلوساکسون‌ها آمده بود، غیرقانونی شد) به مجاورتِ بدیع امر نمادین و امر واقع برمی‌گردد. طبیعتِ این مجاورت را نباید با مجاورتِ قدیم اشتباه گرفت که حاصل عدمِ کارآمدیِ امر نمادین بود: امر نمادین ِ شکننده هر لحظه به خاطر فراقدرتِ امر واقع در معرض خرد شدن بود (شاهدش هرج و مرجِ خونبار هنگامِ قربانی کردن است درکنار تنزل شعائر نمادین که جوامع آزتک را در مواجهه با یک امر واقع طبیعی که وقعی‌شان نمی‌نهاد، پابرجا نگه می‌داشت). برخلافش، مجاورتِ نوی امر نمادین و امر واقع که حاصل کارآمدی بیش از حد امر نمادین است. این همان «ابَر-امر واقع»ِ بودریار است: یک امر واقع که بین خطوط امر نمادین مبین خودش است، یک امر واقع که وقتی از در جلو بیرونش بیندازی، از در عقب می‌سُرد تو.

 

فروید، انحراف را «منفی ِ» ( در معنای نگاتیو در عکاسی) روان‌رنجوری تعریف می‌کند: سوژه‌ی منحرف به جای سرکوب میل جنسی، آن را بارور می‌کند. از این استعاره نباید سرسری رد شد. دو ساختار در تقابل با هم نیستند بلکه ذاتن همانندند، تنها تفاوتشان در پس‌زمینه و پیش‌زمینه است. تصویر، در معنای نفی هگلی، «نفی شده» است، مرحله‌ای که واقعیت در آن دست نخورده می‌ماند ولی از منظر دیالکتیکی تبدیل می‌شود. قانون هم برای سوژه‌ی منحرف و هم برای سوژه‌ی روان‌رنجور حضور دارد و کنش‌های هر دو را تعیین می‌کند. ژوسیانسِ سوژه‌ی منحرف، «درونِ» فضایی جا گرفته که توسط «قانون»- به مثابه‌ی ابزار ژوسیانسی– علامت‌گذاری شده است درحالیکه ژوسیانسِ سوژه‌ی روان‌رنجور بیرون از قانون قرار دارد. مارتین اسکورسیزی در بازسازی 1991 خود از نسخه‌ی 1962 فیلم پرهیجانِ  دماغه‌ی ترس، تصویر شگفت‌انگیزی از این پدیده، به ما نشان می‌دهد. مکس کدی، با بازی رابرت دنیرو، به جرمِ تجاوز وحشیانه به یک زن، روانه‌ی چهارده سال زندان می‌شود. در زندان ظاهرن برای دفاع و خلاصی خودش، مشغولِ خواندنِ قانون می‌شود. به محض خلاص شدن از زندان، کدی بی‌درنگ از علمش به قانون برای ژوسیانس خودش استفاده می‌کند، برای پیدا کردن راه‌هایی قانونی که موجب انقسام سوژه در سام بودن- وکیلی که به زندانش فرستاده بود(با بازی نیک نولت)- بشود. گرچه کدی ادعا می‌کند فقط میل دارد عدالت را اجرا کند، میل واقعی او اغفال و تجاوز به دختر نوجوانِ بودن است. اسکورسیزی در یک حرکتِ بکر، تصمیم گرفت بدن کدی را با خالکوبی‌های زندان بپوشاند، که بیشترشان یک جورهایی مربوط به قانون و عدالت بودند. به طور کلی تفاوت‌های فیلم 1962 که در آن سام بودن (با بازی گرگوری پک) یک عادل به تمام معنا و شهروند درستکار است، و فیلم 1991 که در آن کاراکتر بودن ابهامات اخلاقی دارد و (به نوعی) زنش را فریب می‌دهد و مدرک مخفی می‌کند، بازتابِ تبدیل‌هایی‌ست که در نظم نمادین رخ داده است. مرزِ میان قانون و ژوسیانس محو شده است: در حالیکه در نسخه‌ی اول همه می‌دانند کدی بد است، دنیرو در نسخه‌ی دوم در متقاعد کردن دیگران (همینطور مخاطب) به اینکه عدالتِ او عدالت‌تر است، موفق‌تر از آب درمی‌آید. هم کدی 1962 (روبرت میشوم) و هم کدی 1991 سخنرانی‌های مشابهی در توجیه خودشان، می‌کنند ولی واکنش‌های بودن متفاوت است. بودن ِ فیلم 1962، زخمِ زبان‌های کدی را جواب نمی‌دهد و ترجیح می‌دهد سکوت محترمانه‌ی مردی را داشته باشد که می‌داند برحق است. ولی بودنِ فیلم 1991، مدام ناچار است در برابر خانواده‌اش و در برابر کدی از خودش دفاع کند، نه به خاطر اینکه خودش گناهکار است (مدرکی را که می‌توانست باعث آزادی کدی شود، مخفی کرده بوده است)، بلکه چون دیگری بزرگ قانون که پسِ سکوت گریگوری پک 1962 خودش را نشان می‌داد، دیگر چنان نخ‌نما شده که پسِ سخنرانی‌های بودن نخواهد بود. زن و دخترِ بودن به جای از سر وظیفه سر نهادنِ به قدرتِ پدرانه‌ی او، بی‌درنگ و به خاطر انحراف خالص هیستری‌وارشان، طرفِ‌ کدی را می‌گیرند. برخلافِ بودن ِ سال 1962، بودن ِ 1991 یک اربابِ اخته شده است و از این رو نمی‌تواند در سوژه‌هایش جز توهین و استهزا برانگیزد. به یاد گفته‌ی لکان می‌افتیم: آنچه یک فرد هیستریک می‌خواهد اربابی‌ست که بتواند کنترلش کند: آیا لی بودنِ 1991 با بازی جسیکا لانگ بیشتر از پگی بودن ِ «همسر محترم» 1962با بازی پلی برگن، در خور سوژگی نیست؟

 

بودن با بازی نولت یک روان‌رنجور تمام عیار است و تلاشش برای کسب لذت با تخطی از قانون شکست می‌خورد: واقعن نمی‌خواهد زنش را گول بزند. همینطور جرمی که از سوی کدی به آن متهم شده است – ضبطِ مدرک نزد خودش- در خدمتِ عدالت است نه در خدمتِ ژوسیانس. بودن، مردی‌ست که قانون با فانتزی منحرفِ تخطی از آن برایش قابل تحمل می‌شود – فانتزی‌ای که فقط با آن لاس می‌زند و نه بیشتر. بودنِ نولت به یک معنا به شیوه‌‌ای استثنایی اخلاقی رفتار می‌کند: کنش‌هایش در جهتِ خیرند و باید گفت در فیلم هر چه می‌کند، هیچ لذتی عایدش نمی‌شود. از سوی دیگر کدی با سیگارهای غول‌آسایش، ماشین بی‌سقفش، پوزخندش، تجسمِ ِ ژوسیانس ناب است، از اولین حضورش تا مرگ غریبش، با آن زبانِ نیم‌خورده‌‌ی آشفته‌ از ژوسیانس‌اش وقتی دارد غرق می‌شود. درحالیکه بودنِ نولت با تظاهر به تخطی از قانون، از آن تبعیت می کند، مکس کدی با تظاهر به پیروی از قانون، از آن تخطی می‌کند و تنها  با توسل به معیاری از ژوسیانس است که می‌شود ارزش اخلاقی حقیقی کنش‌های آنها را اندازه گرفت.

 

آنچه در نسخه‌ی اسکورسیزی از دماغه‌ی ترس به خوبی تصویر می‌شود، تبدیلی‌ست که در امر نمادین رخ می‌دهد. همگرایی ِ بودن و کدی در نقطه‌ای که در آن خیر و شر تقریبن غیرقابل تمیزند، فقط برای این نبوده که یک نسخه‌ی باری به هر جهت از داستان اصلی ساخته شود، بلکه در مواجهه با جهان تازه‌ای که در آن می‌زییم این به روز رسانی‌ در داستان ضروری است. (می‌شود حتا تصور کرد که بازسازی 2020 آن چه خواهد بود: شاید بودن و کدی با اصول اخلاقی مبهمی به تصویر کشیده شوند). آنچه میان سال‌های 1962 و 1991 از دست رفته  اسطوره‌ی تهی بودگیِ امر نمادین از ژوسیانس است. همانگونه که لکان به خاطر ما می‌آورد les nondupes errant: آنها که فریب خلوصِ اسطوره‌ی پدر را در مدل 1962 ِ آن نمی‌خورند (با اجرای گری گوری پکِ بی‌تقصیر و البته بی‌جنس و بی‌میل، که طبق فرضیات، مدرک را خاک کرده و فانتزی فریب دادن زنش را دارد البته زیر پوستی) اصل قضیه را متوجه نمی‌شوند، یعنی آن مخفی‌کاریِ «ریاورزانه‌»ی قانون (وابستگی‌اش به فانتزی منحرف تخطی‌گری) همان چیزی‌ست که به قانون اجازه‌ی عمل می‌دهد. با نهان کردنِ ریاکاری قانون، از طریق سپردنِ ریاکاری به دستانِ خود، پدرِ سنتی به شکلی دیالکتیکی فضایی عاری از ژوسیانس می‌گشاید. اینجا جایی‌ست که انحراف متعارف ظاهر می‌شود: با از میان برداشتنِ قانون ِ «ریاکار»، خودِ قانون را از کف می‌دهیم؛ با ابرام بر اینکه قانون هیچ نبوده مگر ژوسیانس، یقین هیچ وقت نخواهد بود. ریاکاری قانون زمانی قابل تحمل بود چون قاطعانه به قانون نیاز داشتیم تا از ما در برابر امر واقع حفاظت کند ولی با ناپدید شدن امر واقع بیرونی، به ویژه با سلطه‌ی تکنولوژی، ما (فکر کنید ما) دیگر نیازی به قانون نداریم. این زوالِ دنیای مدرن است. جایی که سوژه‌ی منحرف کلاسیک کسی بود که سرخود، خوب و بد را تغییر می‌داد، قانون و ژوسیانس را- طبقه بندی‌هایی که مرزهای جهان بیرونی که در آن متولد می‌شد را تعیین می‌کردند –»منحرف متعارف»- کسی‌ست که در جهانی به دنیا آمده که هر تمایز بیرونی بین قانون و ژوسیانس کم رنگ شده اگر حتا کاملن محو نشده باشد. او به جای اینکه به انتخاب خودش منحرف شده باشد، به طور پیش‌فرض منحرف است. برگردیم به موضوع اصلی‌مان: خالکوبی‌ها از منطقی پیروی می‌کنند که کاملن همتاست: آنها هسته‌ی امر واقع ِ امر نمادین را «می‌گشایند» دقیقن به همان روشی که هسته‌ی منحرف قانون به دستِ ایدئولوژیست‌های آزادی‌خواه گشوده شده است.

 

خیل خالکوبان جوانِ نیویورک و لندن، از این آشفته بازاری که قرار است آینده‌ی قرارداد اجتماعی را مشخص کند، ناراحتند. پس زمینه‌ی هنجارهای بورژوازی که  زمانی خالکوبی‌ در برابرشان معنا داشت، حالا مضمحل شده و  الزامِ به تخطی‌گری جایگزینش شده است. مناطق انحرافِ چند ریختی که در آن، دلالت نهایی هر ژستی غیر قابل تصمیم گیری‌ست- مکان‌هایی مثل برلین که پیشتازِ گشتارِ شهری‌اند- نشان دهنده‌ی آینده‌ی شهرند. این‌ها مکان‌هایی‌اند که  امر نمادین درشان دیگر به عنوان یک عمارت باثبات، یک پس زمینه‌ی باثبات وجود ندارد، بلکه فقط مخزنی از امر واقع و عناصر امر خیالی‌ست که می‌تواند با زیبایی شناسی به مثابه‌ی تنها اصلِ راهبر، مخلوط و همخوان شود. ذات دنیای جدید ما این نیست که امر نمادین پس زده شده، بلکه برای ابد به  تعویق افتاده است. گرچه ساکنان محله‌هایی مثل ویلیامزبورگ، برلین و بقیه، معمولن این داغ بر پیشانی‌شان هست که پرمدعا و گزافه‌گویند و به نابودی قانون و معنا برخاسته‌اند («خیال می‌کنند با کی دارند می‌جنگند؟»)، بسا که آنها نزدیک‌ترین به واقعیت‌های جاری جامعه‌اند. تلاش‌های بی‌رمقشان برای نوعی مرزبندی در جوهر پراکنده‌ی واقعیت مدرن – مرزِ بین قانون و ژوسیانس، درون و برون، برای مثال با خالکوبی – احتمالن چیزی نیست مگر نتایج یک شفافیت قطعی مربوط به نظم نوین چیزها. طبقه‌ی خالکوبی شده‌ی جدید بایستی از مردمانی تشکیل شده باشد که متوجه شکنندگی نظم نمادین شده باشند و جز سر هم کردن یک واکنش، انتخاب دیگری نداشته باشند. بیشتر آنهایی که دچار توهم  وجودِ یک نظم باثبات جهانی هستند -آنهایی که هنوز معتقدند ما در یک جهان زندگی می‌کنیم و و نه در یک ناجهانِ سیال –  به انکار طبیعتِ واقعی  قراردادهای اجتماعیِ در پیش رو دچارند.

 

 

از مجله‌ی «سیمپتوم» / شماره‌ی 12/ پاییز 2011

«شعر»

ژانویه 5, 2012


کمی جلو رفتم.
دقت که کردم، جای سرو، چیزی شبیه شبح بر من مشتبه شد. سهمِ وهم در این هنگامه چقدر بود؟ یک سر، در صحرای برف، تنها چه می‌کند؟
با درماندگی، او را صدا زدم. برنمی‌گشت.
صدای من، از دهان درنیامده یخ می‌زد؟ – یا گوش او نمی‌شنید؟
نزدیک‌تر شدم. همچنان بی‌تکان. پشتش به من بود.
یادِ هشت سالگی:
در آن فیلم، رویِ ارباب به پرده‌ی اتاق، پُشتِ او به پرده‌ی سینما و به ما بود.
خدمتکارِ تازه، مثلِ ما بی‌خیال، قدح و قاب‌ها را در جعبهْ آینه گردگیری می‌کرد و به زبانِ خارجه، راجع به چیزی حرفی می‌زد. انگار به ارباب می‌گفت:
بگذارید شما را حمام ببرم. لباس‌هایتان را دربیاورید تا بشویم و اتو کنم. چقدر گَردآلود و شکسته هستید. چقدر چروکیده و چقدر چِرکید.
تا ارباب برمی‌گشت، زَهره می‌ترکید.

 

 

 

 

 

از بخشِ گورستانِ مجموعه‌ی پنجگانه‌ی درسِ ترس / کاظم رضا

«شعر»

دسامبر 18, 2011

من نشسته بودم
روی صندلی‌ها
بعدتر
که دیدمش پایین سکو داشت راه می‌رفت و حرف می‌زد با تلفن
من نشسته بودم
کفش به پا داشتم
شال سرم بود
در خانه نبودم
میزها را چیده بودند
و جز چند نفر
کسی نیامده بود
کسی نمی رفت
هر کسی آمده بود
زودتر خودش آمده بود
با پای خودش
و رفته بود

«شعر»

دسامبر 18, 2011

از بین یادداشت‌ها
آن یکی
که گوشه‌تر بود و بالا
آن را برداشتم
و بقیه را گذاشتم بمانند
به در یخچال
به شیشه‌ی قاب
و پرینتر که از کار افتاده است

«شعر»

دسامبر 9, 2011

چطور در پستوهای این کاخ‌های برآمده

از شن و لای

مردی که عبایش را به خود می‌پیچید

نزدیک من می‌آمد وُ

 شن‌های زیرش به رقص درمی‌آمدند

 شب می‌گذشت و پرنده‌ای و ستاره‌ها

سال‌های وبا

دسامبر 1, 2011

سفره‌های هفت سین نور دارند و رنگ. سبزه‌ها توپر و سبزند و روبان‌های براق قرمز دورشان است. همه شادند و  با اشتیاق به خوردنی‌های تر و تازه‌ی سفره زل زده‌اند. یا به هم. توی بیشترِ سفره‌ها کیک‌های خانگی خوش‌رنگ و هوس‌انگیز مامان هم هست. سال که تحویل بشود با چای می‌خوریم‌شان. سال شصت می‌شود. سال شصت و سه می‌شود و سفره‌ی عقد خواهر و سفره‌ی هفت سین یکی می‌شوند. با آن خوانچه‌ی مبسوط که همان سال یا سال بعد مورچه‌اش افتاد و مبارک‌بادهای توی سینی که با نقل‌های رنگی و بادام و فندق و نمی‌دانم چه آقاجون درست کرده بود. سال‌های بعد مخلوطی از باقی‌مانده‌های سفره‌ی عقد سال شصت و سه و یکی دو تا گلدان شب بوی بی‌رمق و یک گلدان سین و ر بزرگ که تجمل‌اش توی آن سفره‌ی هفت سین توی ذوق می‌زند. یک صفحه‌ی سفید که با ماژیک آبی و بی‌حوصله رویش نوشته‌اند سال 1366. نقل‌های رنگی و سنجدهای نقره‌ای و شوکولات‌های توی زرورق همه مال سال‌های قبلند و خوردنی نیستند. برای توی عکس‌اند. نخودچی و کشمش و تک و توکی پسته. لباس‌هایمان به تن‌مان زار می‌زند و زشتیم. بد طینتیم. نامهربانیم. ولی موقع تحویل سال سعی کرده‌ایم لبخند بزنیم و جلوی دوربین هم را در بغل بگیریم.

تقدیمنامچه

نوامبر 30, 2011

این شراب
بر صافی آب چرخیده
جهیده
آن سوترَک
به شمایل تو
دست گشاده
از چاک پیراهن‌ات
بوی بهار گرفته
لمیده
بر استخوان‌ها و
راهی‌ شده
.

«شعر»

نوامبر 30, 2011

هوا

رو به سردی می‌رود

باران و برف

از آسمان می‌ریزند

غنچه‌ها

نمی شکفند

زیر آفتابِ ظهر

پلاسیده می‌شوند

بعد

به هوا می‌پاشند

«شعر»

نوامبر 30, 2011

 

گل‌های معطرِ رنگیِ

گلدان‌های گردِ چینیِ آبی

کنار حوله‌های مرطوبِ

میزهای چوبی بی‌کنگره‌ی

اتاق‌های مربع

با دیوارهای سفید و زرد

خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا *

نوامبر 27, 2011

جمهوری اسلامی ایران
وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی ایران

نام و نام خانوادگی پزشک: دکتر …
شماره نظام پزشکی: … 
شماره‌ گواهی فوت: 5277 الف/د
تاریخ صدور: 26/11/78

مشخصات درگذشته
نام: مهرآزما
نام خانوادگی: مختاریان
مونث
نام پدر: همایون
شماره شناسنامه: …
محل صدور: اصفهان
تاریخ تولد : 8/8/1351

آدرس و محل سکونت: …

به علت : آنسفالوپاتی کبدی 
در تاریخ 26/11/78 (به حروف) بیست و ششم بهمن ماه سال هفتاد و هشت 

محل فوت : بخش ICU بیمارستان توس
درگذشته و به موجب این برگه اجازه تدفین صادر میگردد.

تذکر: لطفا جهت تعیینِ علل فوت حتما به پشت صفجه رجوع فرمایید.

محل مهر پزشکی 
محل مهر موسسه درمانی

 
* بی‌دل

«شعر»

نوامبر 27, 2011
رعد
از دالان‌های ریز
می‌گذرد وُ درهای نیزه‌دار
یکی یکی
از سقف
راست می‌افتند وُ آفتاب
از پشت تپه‌های گود
آرام
پایین می‌رود

پرنده

نوامبر 26, 2011

خواب دیدم پرنده‌ای آمده بود توی حیاط خانه‌امان قدِ یک بوقلمون. و رنگی. رنگی. رنگی

«شعر»

نوامبر 19, 2011

 

من عاشق توام

و این سخن

دیباچه‌ی عالم و آدمِ من است

روی زمین

روی فرش

که برداشته اند  و  بر دوش گذاشته‌اند

این جمع غریب هزار گیسو

که چمان و خمان

بر صندلی‌های تشک‌دار

می‌نشینند

و چشم‌ها به هم می‌دوزند

که نباید

دید

یا دم زد

ورنه

از همان سنگ‌های کناره‌های جوی می‌شود

غلتان

به زیر پای پسربچه‌ای سیاه مو وخوب روی

 

 هر کس از این آب رد شود

 

 سرشانه‌هایم را نگاه کن

خاک‌های دهان‌ام بیرون بریزد

 

دو ابرو

نوامبر 14, 2011

ابروهای پهنِ من به پدرم رفته است. سال‌ها هر وقت کسی برای بارهای اول نگاه‌ام می‌کرد، منتظر بودم لبخندی بزند و بگوید ولی آرزو به پدرش رفته است. من البته از شنیدن‌اش ناراحت می‌شدم. پدرم زشت بود. دوست داشتم شبیه مادرم می‌بودم. ولی به جای من، خواهرهایم به مادرم رفته بودند و ابروهای نازک داشتند. یک روز عصر که با همان ابروهای پهنِ برنداشته از دبیرستان برمی‌گشتم، زنی آمد جلو و پرسید «شما دخترِ خانم فلانی هستید». از چهره‌ام حدس زده بود. شبیه جوانی‌های مادرم بودم. کابوس‌هایم تمام شدند. برای چند روز.

 

 

پ.ن داستانِ بلندِ من اینطور شروع می‌شود. با این پاراگراف.

 

چوب‌خط

نوامبر 11, 2011

یکهو چرتکه می‌اندازی می‌بینی چقدر کنارت. دوُرت. خالی شده.

 چقدر این و آن رفته‌اند. به خودشان. یا از تو.

 این رفت. این هم. این هم. این هم. این هم.

 گیج می‌شوی که غریبی که می‌دوی دنبال تنهایی یا غریبه‌ای یا نمی‌دانی اینکه می‌گویی خلوت‌ِ خالی‌ات را دوست داری، همیشه راست می‌گویی یا نه.

«شعر»

نوامبر 6, 2011

شبی از راه رسیدم وُ دیدم ماه لانه کرده

فردایش باران می‌آمده و جانوران کنار می‌رفته‌اند

از میان راه

جز صدای شیهه‌ی اسب‌ها

در مراتع تنگ

کسی چیزی به خاطر نمی‌آورده

پرده‌ها را کشیدیم

تا باد

آرام

در رود ببرد

 

پ.ن

http://www.youtube.com/watch?v=DI8_0dOuX4Q

«شعر»

نوامبر 5, 2011

این راهی نبوده

که باد

رُفته باشد

و نه شهر

اینقدر کوچه‌های باریک داشته

که دیوارهایش

به هم بیایند

و پنبه بر گوش و بینی فرو کنند

«شعر»

نوامبر 5, 2011

دست‌ها را تکان بدهیم. ازشان ستاره بریزد.

دامن بیفشانیم. ریزه‌های ستاره لای چین‌های دامن‌ بیفتد.

 برداریم. به پارک ببریم. به هوا پرتاب‌شان کنیم.

 آسمان برق بزند. از فرق آسمان تا طاقی پل. صاعقه بزند. به برگ‌های درخت و چمن‌های سبز خوش‌بو.

 

 

 

 

«شعر»

نوامبر 1, 2011

چشم باد می‌کند

بزرگ می‌شود

پیشِ آینه

چیزهایی که فرو رفته

بیرون می‌آورد

 با دو انگشتِ نازک

یا با هندوی  یار

نکند باد بیاید وُ

 بپراند

یکی زیر

یکی رو

شکافته بر فرقِ سر.

«شعر»

اکتبر 27, 2011

ناغافل
هوا سرد می‌شود
از پشت
ریزه‌هایش
توی تن می‌ریزد
می‌چسبد
به موهای باد ریخته وُ
پایین می‌خزد
روی لیزی لزجِ ناصاف
می‌ماند

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این لمه‌های نرمِ

اینطور بر زانوان تو بنشینند

تو خوابت را رها کنی

نیمه کاره

بلند شوی

پنجره‌ها را ببندی

که باد بازشان کرده بود

و شیهه‌ی اسبانِ دشت را نشنوی

که تا پشت درگاه آمده بودند وُ

جای سم‌های نقره‌شان

هنوز روی علف‌ها هست

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این قایقِ دهان گشوده

رو به آب‌های سبز و آبی

این دست‌های خسته‌

از چرخاندنِ ماه و آفتاب وُ

 صاعقه

که می‌زند وُ نمی‌زند وُ می‌گدازد

و نمی‌ایستاند

از چرخش

«شعر»

اکتبر 23, 2011

بوی چربی گوشت‌های توی دیگ

که خوب در پیاز و سیر تفت داده نشده‌اند

از بینی‌ام تو می‌رود

سینه‌ام را فشار می‌دهد

می‌خواهم فریاد بزنم

موهایم را روی سرم مشت کنم

انگار مصیبتی رسیده باشد

مویه کنم

و زاری

«شعر»

اکتبر 21, 2011

یک دستم از دنیا کوتاه است وُ

 از دست دیگر

 جهان و هرچه در آن است

 فرو می‌ریزد وُ

 با دست دیگر

 راه را بر عابران می‌بندد

 نایستید

 نایستید

«شعر»

اکتبر 19, 2011

این شب پره
که میان قفس دست و پا می‌زند وُ 
کسی
رغبتی نمی‌کند به برداشتن‌اش
از زیر چراغ
که داغ است وُ ریزه‌های پر وُ پوست شه‌پر را آتش می‌زند
می‌پراکند
به در
به دیوار
و نیز به صورتان بی‌خون

اکتبر 6, 2011

هوا یکهو سرد شده

از رسیدنِ پاییز

وُ مشغولِ بستنِ در و پنجره‌های چهار تاق  شده‌ایم

زیراکه شب

در ابتدای ورود

از میانِ ابرهای سفید پرطمطراق می‌گذرد

پیش از آنکه دسته‌ای پرنده‌

بایستند

از بال زدن

و میغ فرو افتد

اکتبر 5, 2011

دستم از کتف

جدا شده

افتاده لای چین‌های ملافه

زخم خورده به این گودی

به این پهنا وُ سراسر شب

به خوابم نیفتاده بود

پیشکشِ آن

سپتامبر 26, 2011

پیشکشی دادن به او می‌ترساند. معذب می‌کند.
مثل این است که عکسِ فوریِ نیمه لخت و دستپاچه‌ی خودت را دستِ او داده باشی. ولی بعد یادت نباشد/ هر کار کنی یادت نیاید توی عکس کدام چهره و تن را داشته‌ای.
از حالا به بعد دست‌ات از دنیا و از عکس و از پیشکشی کوتاه است.
نشسته‌ای روی تخت‌ات
و فکر کرده‌ای چطور پیشکشی‌ات را -و نه هدیه که یک جور عامی‌ست- اجرا کنی/ ارائه کنی.
و به دستِ او برسانی.
معذب می‌کند.
پیشکشی که از اتاق برود بیرون، تکه‌های درشت خلوت آدم هم.
خوف و رجا می‌آورد.
و اینها همه بعد است.
قبل، شهامت هست و شجاعت.
و اشتیاق.
که همیشه هست.

Lightness of Being

سپتامبر 23, 2011

Since then
I walk less
And if I happen to break my high heels
I walk on my toes
I care
To hold my feet up on the chair
Far from the ground

 

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

Death In Venice

سپتامبر 20, 2011

In the midday sun
I am a leggy
With white bright legs
Standing over there

Black ants rush
To climb up
Under the midday sun
The first black ant
Is reaching my heel

Untitled

سپتامبر 19, 2011

The smell of time-worn colors
The roughness of hanging curtains
The wind
Remains trapped behind the windows
The sun
Only
The dust
Shines through the curtain

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

:}

سپتامبر 16, 2011

از منقارش
نه خون می‌چکد
نه شیر
نشسته بالای سکو
توک می‌زند به دانه‌ها و به دام
نمی‌افتد

سپتامبر 5, 2011

شهر عوض شده بود.
راه که می‌رفتم، به مغازه‌ها، به مادی‌ها، به پیاده‌روها خیره می‌شدم و به جا نمی‌آوردم.
حواسم به بند کفشم بود که شل شده بود و گذاشته بودم هر وقت باز شد خم شوم ببندمش.
زیر چشمی بند کفشم را می‌پاییدم و راه می‌رفتم. دور و برم را نگاه می‌کردم که یعنی بی‌خیالم
باز بشود یا نشود
باز شود، خم می‌شوم و می‌بندم و تمام.
ولی تمام خیابان اردیبشهت را بالا و پایین رفتم و بندها ول نشدند کنار کفشم و زیر پا.
وسوسه ‌شدم بروم داخل آن چند تا مغازه‌ی لباس عروس که لباس‌های چین‌دارو پف کرده‌ی سفید تنشان بود و بپرسم پنجاه تومن خُرد دارید
از چند تا مغازه پرسیده بودم، گفته بودند نداریم. لابد ترسیده بودند تقلبی باشد. می‌خواستم بگویم بگیریدش بالا و توی نور نگاه کنید. من ناراحت نمی‌شوم
ولی سر جدتان این پنجاهی ما را خُرد کنید
نگفتم
.

اوت 29, 2011

گرگی بازی جالبیه. جالبه و ساده و عجیب.
یه نفر گرگ می‌شه و می‌دوه دنبال بقیه. به محض این‌که دستش برسه و بتونه یکی از اونا رو بگیره، خودش گوسفند می‌شه و گوسفنده گرگ
حالا این دنبال بقیه می‌ذاره
تا باز یکی رو بغل کنه/به چنگ بیاره/اسیر کنه/ در آغوش بکشه/بخوره/ بُکشه
و بشه اون. بشه دیگری.
و البته اون بشه این.

شاید هم این اون نمی‌شه
فقط مشغول اون می‌شه/ درگیرش می‌شه/ خونش به گردنش می‌افته/ پخشِ تنش می‌شه
گرگی که گوسفند رو می‌دره، گوسفند نمی‌شه و گوسفند می‌شه
گوسفند رو که می‌بلعه، گوسفند جزئی از اون می‌شه، می‌ره توی شکمش، هضم می‌شه، قاطی خونش می‌شه، می‌رسه به تموم تنش
دیگه خودش نیست
دیگری شده

اوت 20, 2011

بیا
میان من
از شش جهت اصلی
بتاب
بازوهای لاغر آفتاب خورده‌ات
زیباترین بازوهای مردان جهان است
که هنوز چاقو نخورده‌اند و از قد
روی زمین نیفتاده‌اند

اوت 19, 2011

الان که دارم این‌ها را می‌نویسم
برای این نیست که برای تو بفرستم
برای این است که کله‌ی لعنتی‌ام قرار بگیرد
و همین الان تقریبن می‌دانم تمام که بشود برایت ایمیل می‌کنم

راست گفتی که گفتی هی دنبال معنی هستم در هر چیز
در هر حرف
هر رفتار
هر اتفاق
هر نگاه
هر نشستن
هر بلند شدن
.
این‌بار ولی هی توی خودم را می‌گَشتم
تو را نمی‌دیدم
نه دیدنِ آن دیدن
دیدنی که دنبال معنی باشد
در تو دنبال معنی نبودم
تغییر نمی‌کردی/ خسته‌ی مهربانی بودی که خیالم را راحت می‌کردی/ تا حدود زیادی/ که خوانده‌ام
برای خودم ولی ناخوانده بودم
خودم را می‌دیدم
که جاهای بسیاری از اتاق می‌توانستم ایستاده باشم
نشسته باشم
دراز کشیده باشم
ولی از روی تخت که چهار زانو نشسته بودم
تکان نمی‌خوردم
مگر به این طرف و آن طرف که هی مایل می‌شدم
خم می‌شدم
دوار و رفت و برگشتی
و هر از گاهی چند جمله‌ای می‌پراندم که بیا مرا بغل کن/ بغل کن/ بغل کن مرا/ کی باید کی را بغل می‌کرد آنجا؟
تو آرام و نرم و مهربان بودی
من بلد نبودم نرمی تو را هضم کنم
سخت بود
در آن اتاق
من دست و پا نداشتم
مهره نداشتم
باید می‌خزیدم توی اتاق
جور دیگری نمی‌شد

از یک نامه به یک جان / مورخ بیست و هشت مرداد نود

اوت 17, 2011

بوی فاضلاب همه جا را برداشته. آشپزخانه را اول از همه. بعد حیاط. کوچه. حتا به محل کارم هم رسیده. وسط دفتر که می‌ایستی بوی فاضلاب می‌زند زیر دماغ‌ات. توی حیاط هم که بروی همین‌طور است. محل کارم حیاط دارد. بو هست. بو همه جا هست. البته شاید هم بوی فاضلاب نباشد. بوی سوسک‌های مرده باشد که چند روز است هی ماشین‌های سم‌پاش با سر و صدا می‌آیند به چاه‌های فاضلاب سم می‌زنند و می‌روند. سوسک‌ها هم پخش می‌شوند توی شهر و زیر دست و پا می‌میرند. زیر کفش. یا کف اتاق‌های خانه‌های متروکه یا خانه‌هایی که برای اجاره به بنگاه‌ها سپرده‌اند. چند جایی که با همکارها سر زدیم دنبالِ جای مناسب‌تری برای محل کارمان، همین‌جور بود. کف پر بود از سوسک‌های نیمه جان و مرده‌ی قهوه‌ای روشن. سیاه هم بود. وقتی کسی نیست این‌ها را از توی خانه‌ها جمع کند، سوسک‌ها روی هم تلنبار می‌شوند، می‌میرند و بو می‌گیرند. مضحک است ولی لابد برای خانه‌های خالی از آدم باید به آتش‌نشانی زنگ زد که مامورهایش بیایند و به زور در را بشکنند و از همان دم، سوسک‌های ریز و درشتی را که به محض باز شدنِ در توی کوچه می‌ریزند، یک جوری جمع کنند و ببرند.

اوت 17, 2011

از دریچه‌های باز و بسته

می‌گذری

نفس‌ها

در سینه حبس می‌کنی

به درون می‌وزی

برون را

پرِ شال‌ات

بند می‌آورد

کسی نمی‌تواند از اتاق بیرون رود

الا به اذن

و اذن فقط تو راست

و اذنی که تو راست

جاری شود

اوت 14, 2011

دیگر وقتِ آن نیست
انگشت‌هایی که روی کلیدهای حروف راه می‌روند
از چشم‌خانه‌های ما
که آن طرفِ میز نشسته‌ایم
و جز بازوهای خم شده‌ی «تایپیست»
چیزی نمی‌بینیم
عبور کنند
و بایستند

اوت 13, 2011

خطوطی
از تن
مرا
مکرر
به درگاه
می رسانند
سر در
هی هی شبانه
می‌فشانند
بر رخ بی‌هوای یار

اوت 13, 2011

از فرق سرم
روی شانه‌هام
خون می‌چکید
از روی زانوهام
خون
قیقاج می‌شد
و زمین می‌ریخت
و میانِ هوا

اوت 13, 2011

همه
لباس‌های مناسب به تن داشتند
و در مراسم تدفین
شرکت کرده بودند
گرچه
برخی
گوشه‌های صورت‌شان
در عکس
پریده بود
یا تار شده بود

سمپادی

اوت 11, 2011

سال هفتاد. با آن کلاسور مشکی با آرم سمپاد. نمی‌گفتم سمپاد. می‌گفتم سازمانِ ملی پرورش استعدادهای درخشان. همه‌اش را کامل می‌گفتم. قرقره می‌کردم. کلاسور را جوری می‌گرفتم همه ببینند. دنیا ببیند. من تیزهوشانی‌ام. من به تیزهوشان می‌روم. من به فرزانگانِ امین می‌روم. فرزانگان نه. فرزانگانِ امین. کسی مرا با دخترهای کم‌هوش دبیرستان‌ فرزانه، صفورا، بیست و دو بهمن، عدالت و باقی دبیرستان‌های آن دور و بر عوضی نگیرد. من تیزهوشانی‌ام. مردم! ای آدم‌های توی خیابان، تاکسی، اتوبوس، پیاده رو، لطفن حواس‌تان به این آرم روی کلاسورِ میان بازوانِ من باشد، من به تیزهوشان می‌روم. من کونِ آسمان را پاره کرده‌ام. افتاده‌ام پایین.