Archive for the ‘مای پوئتری’ Category

سو نداری ای چشمِ سیاه

ژوئن 13, 2015

https://docs.google.com/file/d/0B9KKbYUTR4bIUllUTEwwYndkZDQ/edit?usp=docslist_api

«شعر»

سپتامبر 26, 2014

 

 

اگر بیاید

از بامِ خانه

تا هلالیِ بی‌راه

– مشبک،

مترّر،

در تورهای نازکِ آکنده-

به نظر؛ محو و رنگ‌پریده

به تن؛ جاندار و پرخون

نارنج

از سقف بیفتد

بام بریزد

همچو بارانی از برف

نی‌ریز

که از شکستگیِ شانه به شانه‌های سر راجع است

نیاید

موها از بادهای سرخوشِ طرّار، ساکن می‌شوند

funny Games

ژوئیه 26, 2014

زمانی دراز

دست بردم در موهای از فرطِ بی‌حواسی، مانده به چراغ

زانوها مشتعل‌تر از آن بودند که دست بشودشان زد

نمی‌شد گوشه‌ای ایستاد و لب گزید

باید دستمال‌های مکدّر کنار فنجان را

به لب می‌زدم

ردّ ضخیم قهوه را از روی پوستِ لب‌هام پاک می‌کردم

باید منتظر می‌ماندم

باد در شکم پرده بدود

و طفلان‌ام از پشتِ پرده، بازی‌کنان و جیغ‌زنان

بیرون بجهند

پیش از آنکه هوای پشت پرده‌ گریخته باشد

از لای دنده‌ها و لب‌های نیمه

آن گوشه نشسته‌ باشم

به تماشا

Voyeur

ژوئیه 12, 2014

اشیاء در شب

وقتی شب درونِ آن‌ها پاشیده می‌شود

یا هیکل‌های گنگ و غایب

که از میانِ فروزندگی روزِ کامل می‌گذرند

اشیاءِ شب

سنگین‌تر و حجیم‌ترند

بی‌ که دستی بر یال اسبی

بادهای تاریک

بپاشد

یا سوزن‌های مانده در یخ را

چشم‌چرانی کند

که در نورِ روز فرو می‌رود

«شعر»

فوریه 8, 2013

تمام شب خواب می‌دیدم

مردی با موهای روشن

به جای چشم‌های تو که روشن است

شمشیر برداشته بود

و رحم نمی‌کرد

بر هیچکس رحم نمی‌کرد

پیر و جوان

زن و مرد

و برِ هیچکس نبود

برِ هیچکس پیدا نمی‌شد

«شعر»

فوریه 8, 2013

سرما

از مغز استخوان

و از توی مغز استخوان به هسته می‌رسد

به هسته‌ی مذاب

و هسته از سرما

یخِ پاره پاره‌ای می‌شود

و دیگر مثل قبل نیست

هیچ مثل قبل نیست

«شعر»

فوریه 8, 2013

شمشیرِ تو درد می‌آورد

آخ که شمشیر

در دست‌های تو درد می‌آورد

چشم‌هام سیاه می‌شود

شب‌پره‌ی نحیف به در آتش می‌گیرد

برق شمشیر

کوه را می شکافد

پرنده پر نمی‌زند

«شعر»

فوریه 8, 2013

این بنفشه‌های کم‌رنگ
با نسیم که می‌وزد
با باد
با رعد که می‌کوبد
با برق که می‌زند
با زمین که زیر و زبر می‌شود
با خاک که پریشان می‌شود
در باد
بی‌بال می‌پرند

«شعر»

آوریل 29, 2012

در تمام فال‌های ورق

زنی بود

بلند پیشانی

و خنده‌ای گشاده

با رجی از مروارید

و یک ردیف دندان‌های خوابیده

در گوداله‌های آبِ باران

که جلای جلیل بگیرد

نگینِ انگشتری‌ و

بتابد برآفتاب و

مردم چشم تر شود

.

«شعر»

آوریل 29, 2012

آن حوله‌ی نظیف

که بر تن می‌کشیدیم و آویزان شده پشت در

کجا غیب شده بود

قطره‌های درشتِ آب

با قوس و قزح نرمِ میانشان

کجا رفته بودند

که برگشته‌اند

ساکت و

سقف حمام را پر کرده‌اند

«شعر»

آوریل 19, 2012

دوباره برنمی‌گردد

سنجاب

با شتاب از صنوبرهای بلند بالا دوید وُ

از شاخه‌های تو در توی تنگ

برف‌ها

به زمین ‌ریخت.

«شعر»

مارس 23, 2012

رفتم به آن طرف
که او بود
و نبود
و برهنه و سرخمیده
دمیده بود پشت سبزه‌های جوی
که نه آبِ باران بهشان رسیده بود نه آبِ چشم
نه داسی بر زردی گرده‌هاشان نشسته بود
نه دستی توی سبدهای حصیریِ بافته
چیده بودشان
لای گُل و مُل
.

«شعر»

مارس 14, 2012

چند بار گفتم
از اینهمه هلال ماه که بر بازو داری
بگذرم
از بالای کمد
که درش درست بسته نیست
بپرم میانِ حیاط
سر بالا کنم
شب است
ستاره‌ها از میانِ باد پیدا نیستند
دست به کجا بگیرم
لبِ که را بگزم
بجوم
تنِ که را بر شانه بگیرم
ببرم
در باد
از شکاف‌های در بگذرانم
و از ایوان به حیاط برسم

که ما را از سرِ کویت سرِ در وا نمی‌باشد*

فوریه 8, 2012

در ارچه باز می‌شود
از پشتِ سبزه‌های حیاط
و راه
راهِ باریک
به جایی می‌رسد
که من نشسته‌ام
درد تمامی ندارد
و البته
تمام نمی‌شود
.

 

 

 

*سعدی.

«شعر»

ژانویه 20, 2012

من زنی تدبیراندیش بودم

ولی چنان تیری که بر شاخه بیاویزد

تنها به ریختنِ برگ‌ها برآمدم

 دستی را که از راه‌پله آویزان بود

از مچ

به یک ضربه‌ی چاقو  جدا کردم

از نوک ارّه‌ی چاقو -کمی- خون می‌چکید

ولی من ملالیم نبود

نه باکیم.

«شعر»

دسامبر 18, 2011

من نشسته بودم
روی صندلی‌ها
بعدتر
که دیدمش پایین سکو داشت راه می‌رفت و حرف می‌زد با تلفن
من نشسته بودم
کفش به پا داشتم
شال سرم بود
در خانه نبودم
میزها را چیده بودند
و جز چند نفر
کسی نیامده بود
کسی نمی رفت
هر کسی آمده بود
زودتر خودش آمده بود
با پای خودش
و رفته بود

«شعر»

دسامبر 18, 2011

از بین یادداشت‌ها
آن یکی
که گوشه‌تر بود و بالا
آن را برداشتم
و بقیه را گذاشتم بمانند
به در یخچال
به شیشه‌ی قاب
و پرینتر که از کار افتاده است

«شعر»

دسامبر 9, 2011

چطور در پستوهای این کاخ‌های برآمده

از شن و لای

مردی که عبایش را به خود می‌پیچید

نزدیک من می‌آمد وُ

 شن‌های زیرش به رقص درمی‌آمدند

 شب می‌گذشت و پرنده‌ای و ستاره‌ها

تقدیمنامچه

نوامبر 30, 2011

این شراب
بر صافی آب چرخیده
جهیده
آن سوترَک
به شمایل تو
دست گشاده
از چاک پیراهن‌ات
بوی بهار گرفته
لمیده
بر استخوان‌ها و
راهی‌ شده
.

«شعر»

نوامبر 30, 2011

هوا

رو به سردی می‌رود

باران و برف

از آسمان می‌ریزند

غنچه‌ها

نمی شکفند

زیر آفتابِ ظهر

پلاسیده می‌شوند

بعد

به هوا می‌پاشند

«شعر»

نوامبر 30, 2011

 

گل‌های معطرِ رنگیِ

گلدان‌های گردِ چینیِ آبی

کنار حوله‌های مرطوبِ

میزهای چوبی بی‌کنگره‌ی

اتاق‌های مربع

با دیوارهای سفید و زرد

خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا *

نوامبر 27, 2011

جمهوری اسلامی ایران
وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی ایران

نام و نام خانوادگی پزشک: دکتر …
شماره نظام پزشکی: … 
شماره‌ گواهی فوت: 5277 الف/د
تاریخ صدور: 26/11/78

مشخصات درگذشته
نام: مهرآزما
نام خانوادگی: مختاریان
مونث
نام پدر: همایون
شماره شناسنامه: …
محل صدور: اصفهان
تاریخ تولد : 8/8/1351

آدرس و محل سکونت: …

به علت : آنسفالوپاتی کبدی 
در تاریخ 26/11/78 (به حروف) بیست و ششم بهمن ماه سال هفتاد و هشت 

محل فوت : بخش ICU بیمارستان توس
درگذشته و به موجب این برگه اجازه تدفین صادر میگردد.

تذکر: لطفا جهت تعیینِ علل فوت حتما به پشت صفجه رجوع فرمایید.

محل مهر پزشکی 
محل مهر موسسه درمانی

 
* بی‌دل

«شعر»

نوامبر 27, 2011
رعد
از دالان‌های ریز
می‌گذرد وُ درهای نیزه‌دار
یکی یکی
از سقف
راست می‌افتند وُ آفتاب
از پشت تپه‌های گود
آرام
پایین می‌رود

پرنده

نوامبر 26, 2011

خواب دیدم پرنده‌ای آمده بود توی حیاط خانه‌امان قدِ یک بوقلمون. و رنگی. رنگی. رنگی

«شعر»

نوامبر 19, 2011

 

من عاشق توام

و این سخن

دیباچه‌ی عالم و آدمِ من است

روی زمین

روی فرش

که برداشته اند  و  بر دوش گذاشته‌اند

این جمع غریب هزار گیسو

که چمان و خمان

بر صندلی‌های تشک‌دار

می‌نشینند

و چشم‌ها به هم می‌دوزند

که نباید

دید

یا دم زد

ورنه

از همان سنگ‌های کناره‌های جوی می‌شود

غلتان

به زیر پای پسربچه‌ای سیاه مو وخوب روی

 

 هر کس از این آب رد شود

 

 سرشانه‌هایم را نگاه کن

خاک‌های دهان‌ام بیرون بریزد

 

«شعر»

نوامبر 6, 2011

شبی از راه رسیدم وُ دیدم ماه لانه کرده

فردایش باران می‌آمده و جانوران کنار می‌رفته‌اند

از میان راه

جز صدای شیهه‌ی اسب‌ها

در مراتع تنگ

کسی چیزی به خاطر نمی‌آورده

پرده‌ها را کشیدیم

تا باد

آرام

در رود ببرد

 

پ.ن

http://www.youtube.com/watch?v=DI8_0dOuX4Q

«شعر»

نوامبر 5, 2011

این راهی نبوده

که باد

رُفته باشد

و نه شهر

اینقدر کوچه‌های باریک داشته

که دیوارهایش

به هم بیایند

و پنبه بر گوش و بینی فرو کنند

«شعر»

نوامبر 5, 2011

دست‌ها را تکان بدهیم. ازشان ستاره بریزد.

دامن بیفشانیم. ریزه‌های ستاره لای چین‌های دامن‌ بیفتد.

 برداریم. به پارک ببریم. به هوا پرتاب‌شان کنیم.

 آسمان برق بزند. از فرق آسمان تا طاقی پل. صاعقه بزند. به برگ‌های درخت و چمن‌های سبز خوش‌بو.

 

 

 

 

«شعر»

نوامبر 1, 2011

چشم باد می‌کند

بزرگ می‌شود

پیشِ آینه

چیزهایی که فرو رفته

بیرون می‌آورد

 با دو انگشتِ نازک

یا با هندوی  یار

نکند باد بیاید وُ

 بپراند

یکی زیر

یکی رو

شکافته بر فرقِ سر.

«شعر»

اکتبر 27, 2011

ناغافل
هوا سرد می‌شود
از پشت
ریزه‌هایش
توی تن می‌ریزد
می‌چسبد
به موهای باد ریخته وُ
پایین می‌خزد
روی لیزی لزجِ ناصاف
می‌ماند

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این لمه‌های نرمِ

اینطور بر زانوان تو بنشینند

تو خوابت را رها کنی

نیمه کاره

بلند شوی

پنجره‌ها را ببندی

که باد بازشان کرده بود

و شیهه‌ی اسبانِ دشت را نشنوی

که تا پشت درگاه آمده بودند وُ

جای سم‌های نقره‌شان

هنوز روی علف‌ها هست

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این قایقِ دهان گشوده

رو به آب‌های سبز و آبی

این دست‌های خسته‌

از چرخاندنِ ماه و آفتاب وُ

 صاعقه

که می‌زند وُ نمی‌زند وُ می‌گدازد

و نمی‌ایستاند

از چرخش

«شعر»

اکتبر 23, 2011

بوی چربی گوشت‌های توی دیگ

که خوب در پیاز و سیر تفت داده نشده‌اند

از بینی‌ام تو می‌رود

سینه‌ام را فشار می‌دهد

می‌خواهم فریاد بزنم

موهایم را روی سرم مشت کنم

انگار مصیبتی رسیده باشد

مویه کنم

و زاری

«شعر»

اکتبر 21, 2011

یک دستم از دنیا کوتاه است وُ

 از دست دیگر

 جهان و هرچه در آن است

 فرو می‌ریزد وُ

 با دست دیگر

 راه را بر عابران می‌بندد

 نایستید

 نایستید

«شعر»

اکتبر 19, 2011

این شب پره
که میان قفس دست و پا می‌زند وُ 
کسی
رغبتی نمی‌کند به برداشتن‌اش
از زیر چراغ
که داغ است وُ ریزه‌های پر وُ پوست شه‌پر را آتش می‌زند
می‌پراکند
به در
به دیوار
و نیز به صورتان بی‌خون

اکتبر 6, 2011

هوا یکهو سرد شده

از رسیدنِ پاییز

وُ مشغولِ بستنِ در و پنجره‌های چهار تاق  شده‌ایم

زیراکه شب

در ابتدای ورود

از میانِ ابرهای سفید پرطمطراق می‌گذرد

پیش از آنکه دسته‌ای پرنده‌

بایستند

از بال زدن

و میغ فرو افتد

اکتبر 5, 2011

دستم از کتف

جدا شده

افتاده لای چین‌های ملافه

زخم خورده به این گودی

به این پهنا وُ سراسر شب

به خوابم نیفتاده بود

Lightness of Being

سپتامبر 23, 2011

Since then
I walk less
And if I happen to break my high heels
I walk on my toes
I care
To hold my feet up on the chair
Far from the ground

 

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

Death In Venice

سپتامبر 20, 2011

In the midday sun
I am a leggy
With white bright legs
Standing over there

Black ants rush
To climb up
Under the midday sun
The first black ant
Is reaching my heel

Untitled

سپتامبر 19, 2011

The smell of time-worn colors
The roughness of hanging curtains
The wind
Remains trapped behind the windows
The sun
Only
The dust
Shines through the curtain

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

:}

سپتامبر 16, 2011

از منقارش
نه خون می‌چکد
نه شیر
نشسته بالای سکو
توک می‌زند به دانه‌ها و به دام
نمی‌افتد

اوت 20, 2011

بیا
میان من
از شش جهت اصلی
بتاب
بازوهای لاغر آفتاب خورده‌ات
زیباترین بازوهای مردان جهان است
که هنوز چاقو نخورده‌اند و از قد
روی زمین نیفتاده‌اند

اوت 17, 2011

بوی فاضلاب همه جا را برداشته. آشپزخانه را اول از همه. بعد حیاط. کوچه. حتا به محل کارم هم رسیده. وسط دفتر که می‌ایستی بوی فاضلاب می‌زند زیر دماغ‌ات. توی حیاط هم که بروی همین‌طور است. محل کارم حیاط دارد. بو هست. بو همه جا هست. البته شاید هم بوی فاضلاب نباشد. بوی سوسک‌های مرده باشد که چند روز است هی ماشین‌های سم‌پاش با سر و صدا می‌آیند به چاه‌های فاضلاب سم می‌زنند و می‌روند. سوسک‌ها هم پخش می‌شوند توی شهر و زیر دست و پا می‌میرند. زیر کفش. یا کف اتاق‌های خانه‌های متروکه یا خانه‌هایی که برای اجاره به بنگاه‌ها سپرده‌اند. چند جایی که با همکارها سر زدیم دنبالِ جای مناسب‌تری برای محل کارمان، همین‌جور بود. کف پر بود از سوسک‌های نیمه جان و مرده‌ی قهوه‌ای روشن. سیاه هم بود. وقتی کسی نیست این‌ها را از توی خانه‌ها جمع کند، سوسک‌ها روی هم تلنبار می‌شوند، می‌میرند و بو می‌گیرند. مضحک است ولی لابد برای خانه‌های خالی از آدم باید به آتش‌نشانی زنگ زد که مامورهایش بیایند و به زور در را بشکنند و از همان دم، سوسک‌های ریز و درشتی را که به محض باز شدنِ در توی کوچه می‌ریزند، یک جوری جمع کنند و ببرند.

اوت 17, 2011

از دریچه‌های باز و بسته

می‌گذری

نفس‌ها

در سینه حبس می‌کنی

به درون می‌وزی

برون را

پرِ شال‌ات

بند می‌آورد

کسی نمی‌تواند از اتاق بیرون رود

الا به اذن

و اذن فقط تو راست

و اذنی که تو راست

جاری شود

اوت 14, 2011

دیگر وقتِ آن نیست
انگشت‌هایی که روی کلیدهای حروف راه می‌روند
از چشم‌خانه‌های ما
که آن طرفِ میز نشسته‌ایم
و جز بازوهای خم شده‌ی «تایپیست»
چیزی نمی‌بینیم
عبور کنند
و بایستند

اوت 13, 2011

خطوطی
از تن
مرا
مکرر
به درگاه
می رسانند
سر در
هی هی شبانه
می‌فشانند
بر رخ بی‌هوای یار

اوت 13, 2011

از فرق سرم
روی شانه‌هام
خون می‌چکید
از روی زانوهام
خون
قیقاج می‌شد
و زمین می‌ریخت
و میانِ هوا

اوت 13, 2011

همه
لباس‌های مناسب به تن داشتند
و در مراسم تدفین
شرکت کرده بودند
گرچه
برخی
گوشه‌های صورت‌شان
در عکس
پریده بود
یا تار شده بود

اوت 6, 2011

کتف‌های لاغری که داری برمی‌جهند به گلو و چشم ما که نشسته‌ایم به بطالت و کندیِ نوشیدنی‌های مکروه

از یک نامه

اوت 5, 2011

این باد

که روی میز

راه

افتاده

وُ سبدهای میوه‌های کوچک را

برداشته

وُ مبل‌ها

وُ فرش‌ها را

به حیاط‌های همسایه

انداخته است