Archive for the ‘لیترچر’ Category

Yesterday

اوت 11, 2014

 

 

دیروز

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی آرزو مختاریان

 

 

 

تا جایی که من می‌دانم تنها کسی که روی آهنگ «دیروز« بیتل‌ها کلام ژاپنی گذاشته (آن هم به گویش متمایز کانسای) آدمی بوده به نام کیتارو. عادت داشت حمام که می‌کند بزند زیر آواز  و  واریاسیون خودش را بخواند.

دیروز

دو روز قبلِ فرداست

روزِ بعدِ دو روز قبل

اینطوری شروع می‌شد تا جایی که یادم می‌آید، ولی چون خیلی وقت است به گوش‌ام نخورده به ضرس قاطع نمی‌توانم بگویم تا آخرش هم همینطور بود. البته از سر تا ته کلامی که کیتارو روی آن گذاشته بود تقریباً بی‌معنی بود، چرند و پرندی که هیچ دخلی به ترانه‌ی اصلی نداشت. آن آهنگِ مالیخولیایی آشنای دوست داشتنی، قرینِ با گویش سرخوشانه‌ی کانسایی– که شاید بشود بهش گفت ضدِّ تأثر و ترحم – ترکیب غریبی شده بود، تکذیب گستاخانه‌ی هرچیز سازنده‌. دستِ کم، به گوش من که اینطور بود. آن موقع، فقط می‌شنیدم و سرم را تکان می‌دادم. با خنده رفع و رجوع‌اش می‌کردم ولی اهمیتی پنهان هم در آن می‌یافتم.

اول بار کیتارو را در کافی شاپی نزدیک در اصلی دانشگاه واسدا دیدم؛ نیمه وقت آنجا کار می‌کردیم، من توی آشپزخانه بودم و کیتارو پیشخدمت. وقتِ استراحت توی مغازه خیلی با هم حرف می‌زدیم. جفت‌مان بیست ساله بودیم، تولدمان یک هفته فرق داشت.

(more…)

گفت پاهایم سنگین می‌شوند

اوت 3, 2014

گفت: پس از آنکه نوشیدی باید کمی راه بروی تا پاهایت سنگین شوند. آنگاه بخواب تا زهر اثر کند.

پس جام را به سقراط داد و سقراط در کمال متانت و بی‌آنکه دست‌اش بلرزد یا رنگ‌اش بگردد جام را گرفت و گفت: از این شراب هم اجازه دارم جرعه‌ای بر خاک بیفشانم؟

خادم گفت: بیش از آنچه برای یک تن لازم است آماده نمی‌کنیم.

سقراط کمی راه رفت و گفت: پاهایم سنگین می‌شوند. آنگاه چنانکه خادم زندان گفته بود به پشت خوابید. مردی که جام زهر را به او داده بود نزدیک شد و گاه‌گاه پاها و ساق‌های او را می‌فشرد و می‌پرسید: حس می‌کنی؟ گفت: حس نمی‌کنم. پس از آن دست به ران‌هایش برد و با اشاره به ما فهماند که تن‌اش سرد می‌شود. سپس بار دیگر دست به تن او مالید و گفت: همینکه اثر زهر به قلب رسید کار تمام است. سردی به شکم رسیده بود که سقراط پوششی را که به رویش افکنده بودند به کنار زد و گفت: «کریتون، به آسکلبیوس خروسی بدهکارم. این قربانی را به جای آورید و فراموش مکنید» این واپسین سخنِ سقراط بود.

کریتون گفت: البته فراموش نخواهم کرد. سفارش دیگری هم داری؟

سقراط پاسخ نداد و اندکی بعد تن‌اش لرزش کوتاهی کرد. خادم پوشش را از روی او برداشت. چشمان‌اش باز و بی‌حرکت بودند. کریتون چشم و دهان او را بست.

 

رساله‌ی فایدون / افلاطون/ ترجمه‌ی محمدحسن لطفی

Voyeur

ژوئیه 12, 2014

اشیاء در شب

وقتی شب درونِ آن‌ها پاشیده می‌شود

یا هیکل‌های گنگ و غایب

که از میانِ فروزندگی روزِ کامل می‌گذرند

اشیاءِ شب

سنگین‌تر و حجیم‌ترند

بی‌ که دستی بر یال اسبی

بادهای تاریک

بپاشد

یا سوزن‌های مانده در یخ را

چشم‌چرانی کند

که در نورِ روز فرو می‌رود

Amnesia

ژوئن 18, 2014
«خدا شما را بیافرید، آنگاه می‌میراند و از میانِ شما کسی را به فرتوتی می‌رساند تا هرچه را که آموخته است از یاد ببرد…»
 

سوره‌ی نحل

عالی‌مرتبگی

ژوئن 18, 2014

این متن، با اندکی تصرف، مقدمه‌ای‌ست که ریموند کارور و تام جنکس بر کتاب «شاهکارهای داستان‌های کوتاهِ آمریکایی»، به سال 1987 نوشته‌اند.

 

 

عالی،‌ باقی‌ می‌ماند.

ارسطو

 

 

وقتی دست به کارِ گرد آوردن داستان کوتاه برای این کتاب شدیم، یکی از مِعیار‌هامان – ناگفته، ولی به هر حال مقرر – این بود که بهره‌ی روایی داستان یکی از عوامل تعیین کننده‌ی انتخاب‌هایمان باشد. و نیز احساس کردیم که در انتخاب‌هایمان بنا نیست دموکرات باشیم یا نمایندگی کنیم. به هر حال مجالِ آنتولوژی آن قدر بود و تعداد داستان‌هایی که می‌شد در آن بگنجانیم محدود. تصمیماتی می‌بایست گرفته می‌شد که گرفتنشان راحت نبود. ولی گذشته از این، علاقه‌ای هم نداشتیم که از امثالِ، به قول بعضی، داستان‌های «پست مدرن» یا «نوآورانه»، و به قول بعضی‌های دیگر، «داستان نو» خود-انعکاسی، افسانه‌ای، رئالیسم جادویی – و نیز جهش‌ها، انشعابات و جنبش‌های حاشیه‌ای متعلقه- نمونه‌های بیشتری جلوی روی خواننده بگذاریم. ما علاقمند به داستان‌هایی بودیم که نه فقط کشش روایی قوی‌ داشته باشند و بشود با کاراکترهاشان ارتباط انسانی برقرار کرد، بلکه تأثراتِ زبان، موقعیت و نظرگاهْ در آن‌ها پر رنگ و تمام باشد-  داستان‌های کوتاهی که سرِ بزنگاه بتوانند نظرگاه ما را نسبت به خودمان و جهان بال و پر بدهند.

صعب‌ راهی بود. ولی مگر با هر داستان کوتاهِ عالی یا خیلی خوب (یا هر هنر ادبی‌ منحصر به فرد) همین قصه پیش نمی‌آید؟ به باور ما این 36 داستان کوتاه که اینجا گنجانده شده‌اند گواه روشن اینند که ممکن است داستان‌ها چنین تأثیرات پُرجانی داشته باشند؛ و ما دنبال انتخاب‌ کارهایی بودیم که دست کمی نداشته باشند – داستان‌های پی‌آمد که به طرز چشم‌گیری گواهِ زندگی‌های خودمانند. در هر رخداد، در پرتو حساسیت‌هایمان و طبق معیارهایمان و زمان و باز دیدیم از خواندن و انتخاب کارهایی که در ادامه می‌آیند تحت تأثیر قرار گرفته‌ایم.

(more…)

سامسای عاشق

مه 31, 2014

سامسای عاشق/ موراکامی

 

سامسای عاشق

سامسای عاشق

http://www.ofoqco.com/showbook.asp?id=1489

lo-lee-ta

مه 18, 2014

عاقبت لولیتا را با مشقت خواندم، با مشقت و لذت. نمی‌شد که میانِ خواندن‌اش به فرهنگِ لغت رجوع نکنم. در رفت و برگشت‌های مکرر خواندم. مثل آن اشاره‌هاش به مسافرتِ زبان در دهان، به لب‌ها، به زبان، به حرف زدن در فرانسه -و نه به نوشتن به حرف زدن- به زبان زدن به دهان و دندان، به بوسه‌های عمیق با زبان که به دندان برسد و از آن بگذرد، سفر کند، برای تلفظ یک نام، و نماند، بگریزد، مثل گریختنِ سرخوشانه‌ی دخترکان تازه بالغ با سینه‌های نورس که نورسی سینه‌هاشان یک وعده‌ی موّاج است، وعده‌ای که هنوز نارس است، وعده‌ی حروف را به دهان گرفتن، وعده‌ی باروری، وعده‌ی پشت سر گذاشتنِ ناتوانیِ جنسی، ولی زبان در دهانِ فرانسه انگار آن دخترکی‌ست با پاهای دراز لاغر که توی دهان پخش می‌شود، جاگیر نمی‌شود، فربه نیست، فرّار است و از لای لب‌های نیمه باز در هوا پخش می‌شود.

«مکتوبات»

مه 18, 2014

اهل ایران حتا صنعتِ صحافی را نیز تا حال درک نکرده‌اند. کتبی که صحافت می‌کنند اوراقِ آن‌ها در دو روز مانندِ احکامِ دولتِ خودشان پراکنده و متفرق می‌شود. با اینکه هر روز می‌بینند کتبی که در فرنگستان مجلد شده است چقدر محکم است که اگر صد سال هم استعمال یابد رخنه نمی‌پذیرد و زحمتِ حمل‌اش هم کمتر است…

مکتوبات / فتحعلی آخوندزاده / ترجمه‌ی فتحعلی آخوندزاده و میرزا یوسف خان مستشارالدوله

نگران

مه 18, 2014

«… گاهی ایستاده از پناهِ بوته‌ها نگران و چشم به راه است»*. نگران، کسی‌ست که نگاه می‌کند، نگرنده است، ولی نگاه کردن‌اش از روی دل‌واپسی یا چشم به راهی‌ست. یکجور نگریستنِ خاص دارد نگران، نگریستنِ مدام، بی‌وقفه، بی‌انقطاع که نگرنده ندارد، نگرنده از وقفه و انقطاع پرهیز نمی‌کند، نگران دست از نگاه کردن نمی‌کشد.

* سرگذشت مرد خسیس/ فتحعلی آخوندزاده/ ترجمه‌ی میرزا جعفر قراجه داغی

ملالِ سفیدِ کاغذ

آوریل 25, 2014

 

 

اعتمادالسلطنة

 

آفتاب طلوع می‌کند و آفتاب غروب می‌کند و به جایی که از آن طلوع نمود می‌شتابد. / باد به طرف جنوب می‌رود و به طرف شمال دور می‌زند، دورزنان دورزنان می‌رود و باد به مدارهای خود برمی‌گردد. / جمیع نهرها به دریا جاری می‌شود اما دریا پر نمی‌گردد؛ به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همان جا باز برمی‌گردد. / همه‌ی چیزها پر از خستگی‌ است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن مملو نمی‌گردد. / آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.

کتابِ جامعه

ملالِ سفیدِ کاغذ
نگاهی به روزنامه‌ی خاطراتِ اعتماد السلطنه 1

آرزو مختاریان

 

در طرحی که ناصرالدین شاه از صنیع‌الدوله کشیده است، «ملاً صنیع» که شاه گاهی از سر تحبیب به او می‌گفت، پشت به ما، سنگین، روی زمین نشسته است، چین‌های دامنش پهن دورش، با پشتِ خمیده، لابد برای شاه روزنامه می‌خواند. محمدحسن خان صنیع‌الدوله، وزیر انطباعاتِ ناصری که بعدتر با دستخطِّ همایونی ملقّب می‌شود به لقبِ پدر مرحومش «اعتمادالسلطنه»، به رسم، روزنامه زیاد می‌خوانده برای ناصرالدین شاه، سرِ ناهار یا شام، در شکار، در حمّام، موقع انداختنِ زالو، روی زمین یا روی اسب. نه روزنامه‌ی فارسی، آن را مچول خان و دیگران هم بلد بوده‌اند، روزنامه‌ی فرانسه می‌خوانده، یعنی ترجمه می‌کرده، فصیح. از فصاحتِ ترجمه‌اش خودش در رضایتِ کامل بوده، سردماغ اگر بوده، به شور می‌آمده از حالتِ ترجمه‌های خودش و اغلب البته ملول بوده که هیچ‌کس قدر نمی‌داند آن‌قدر که باید. در سال‌های اول و دفترهای اول، مکرّر، روزنامه عرض کردن‌ها یادداشت شدند. در سال‌های آخر کم شد.

«{…} سر ناهار با حکیم طلوزان روزنامه عرض شد. پنج ماه قبل در همین طالار با حکیم روزنامه عرض می‌کردم. شکر خدا سلامت{ام}. امروز هم عرض شد. بعد دارالطباعه آمدم. چلوکباب خوردم خوابیدم. عصر درب‌خانه رفتم. شاه فرمودند شب باشم. شام بیرون میل می‌فرمایند. در سر شام روزنامه عرض شد و صحبتِ فرنگ و غیره بود{…}» ( ص 20)»
«{…} از یک طرف، جلگه‌ء‌ لار پیدا بود از طرف دیگر، کوهِ دماوند در کمال عظمت. شاه ناهاری به تعجیل میل فرمودند و با وصفِ این، روزنامه سر ناهار ترک نشد. بعد از ناهار شاه تشریف بردند {…} از گردنه‌‌ء امامزاده هاشم بالا رفتیم {…}» ( ص 53)
«{…} صبح یک روزنامه‌ء‌ اطلاع تماماً ترجمه نمودم. بعد در رکابِ مبارک سوار شده قبل از سواری به انتظار موکبِ همایون، منزل مچول خان با خان محقق که همراه بود پیاده شدیم. شاه که سوار شدند ما هم رفتیم. از خروجِ اردو الی ناهارگاه تماماً روزنامه خواندم. این چشم بیچاره‌‌ء من به واسطه‌ی روزنامه خواندن در سواری و آفتاب کور خواهد شد {…}» (ص 91)
«{…} امروز صبح خبر شدیم شاه سوار نمی‌شوند{…} هرچه روزنامه امین‌المُلک آورده بود تماماً ‌خوانده شد. اگر پنجاه روزنامه هم برسد باید در یک روز بخوانم {…}» (ص 92)
«{…} در روزنامه شرح مفصلی بود از وضع دولت انگلیس که عرض می‌شد. ملیجکِ کوچک، خانه‌شاگردی را لُنگ به گردن بسته چند کتاب بار کرده خود روی او سوار شده وارد چادر شد. خاطر همایون مشغول او گردید {…}» (ص 258)
«{…} بعد از شام که من برخاستم منزل بیایم آغا محمد خواجه تعریف زیاد از روزنامه خواندن من می‌کرد. شاه هم تصدیق می‌فرمودند. حضّار که ملیجک و مردک {و} زردک بودند آن‌ها هم تعریف نمودند. از این تعریف بسیار بر من سخت گذشت. چراکه مِن‌بعد حاضرینِ حضور، این اشخاص بی پدر بی‌علم و هنر خواهند بود، وقتی هم میل خواهند کرد تکذیب می‌نمایند {…}» (ص 262)
«{…} در سر شام می‌فرمودند از خوشی‌های دنیا که برای خودم تصور می‌کنم این است که من انفیه بکشم و فلان کس یعنی من روزنامه بخوانم {…}» (ص 276)
«{…} صبح درب‌خانه رفتم. درس خواندند. من روزنامه خواندم. نمی‌دانم به چه ملاحظه شاه به من فرمودند تو حقیقت، عالَمِ مملکت ما هستی. مثل السکاندر دوما و ویکتور هوگوی فرانسه هستی {…}» (ص 369)

(more…)

لبه‌ی قابلمه

ژوئن 6, 2012

توی آشپزخانه قاشق سه بار می‌خورد به لبه‌ی قابلمه. و این یعنی غذا دارد حاضر می‌شود و کدام غذا. الان غروب است و کسی گرسنه‌اش نیست. ناهار مرغ ترشاله خورده‌ایم و من پشت میز اتاقم نشسته‌ام جلوی لپ تاپ و چیز می‌خوانم. هرچه زور می‌زنم ولی پام به زمین نمی‌رسد. کدام غذا دارد حاضر می‌شود. کدام ظهر که مگر نگذشته و اگر ظهر نیست که نیست و هوا خنک‌تر شده و تاریک پس این صدا کدام بود.

پاورقی

مه 31, 2012

وقتی من بمیرم و آدم معروفی شده باشم تا آن وقت، حتمن  یادداشت‌هام را منتشر می‌کنند و همه می‌فهمند عاشقت بوده‌ام. همه کلمه‌ی مهربانی‌ست. سخت‌گیر نیست و با اینکه می‌داند هیچ‌وقت در معنای واقعی‌اش به کارش نمی‌بریم، باز باهامان راه می‌آید. حتا اگر بعدش یا قبلش معلوم شود همه عاشقت بوده‌اند و یادداشت‌های من اهمیت‌شان را از دست بدهند.

زلزله

مه 31, 2012

الان تلوزیون، زلزله‌ی ایتالیا را نشان می‌داد.زنی توی فضای باز جلوی چادرهای آبی پشت یک میز تاشو نشسته بود و دستش را زده بود زیر چانه‌اش و حواسش نبود. تمام بعد از ظهراز سر درد می‌خواستم خودم را بیندازم توی کوچه و بدوم. ولی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. کله‌ام فرسوده شده. این قیاس مضحک وضعیتت با دیگرانی که مصیبت دیده‌اند یا حتا خودِ گذشته و آینده‌ی احتمالی مصیبت دیده‌ات، تو را خوشبخت و آرام نمی‌کند. آن زن با نیمرخ نگرانش و موهای روشنش که خیلی مرتب نبودند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر از من بود. چند شب پیش وسط شب بلند شدم بروم «مستراح». چراغ دست شویی را روشن کردم و با چشم‌های تنگ خوابالو خودم را توی آینه دیدم و یکهو ترسم از مرگ ریخت. به خودم گفتم چندسال دیگر چهل ساله می‌شوم. پنجاه ساله و شاید شصت ساله و بعد می‌میرم. و همه‌ی این‌هارا به وضوح در خودم تجربه کردم. از خودم جدا شده بودم و نمی‌ترسیدم. آسوده بودم.

«شعر»

مارس 23, 2012

رفتم به آن طرف
که او بود
و نبود
و برهنه و سرخمیده
دمیده بود پشت سبزه‌های جوی
که نه آبِ باران بهشان رسیده بود نه آبِ چشم
نه داسی بر زردی گرده‌هاشان نشسته بود
نه دستی توی سبدهای حصیریِ بافته
چیده بودشان
لای گُل و مُل
.

«شعر»

مارس 14, 2012

چند بار گفتم
از اینهمه هلال ماه که بر بازو داری
بگذرم
از بالای کمد
که درش درست بسته نیست
بپرم میانِ حیاط
سر بالا کنم
شب است
ستاره‌ها از میانِ باد پیدا نیستند
دست به کجا بگیرم
لبِ که را بگزم
بجوم
تنِ که را بر شانه بگیرم
ببرم
در باد
از شکاف‌های در بگذرانم
و از ایوان به حیاط برسم

«شعر»

مارس 11, 2012

آخر این حساب و کتاب ندارد. می‌آید. می‌رود. می‌دود. و در حینش کمی چیزهایی به یاد آدم می‌آورد. ولی اینها همه بس نیست. یکهو کاغذها از لای پوشه‌ها می‌ریزند بیرون و مثل فیلم‌های کمدی ایرانی سال‌های شصت، شکمت را می‌گیری و قاه قاه می‌زنی زیر خنده و زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنی که یعنی ببینید. ببینید. اینها را من از یک جاهایی پیشتر می‌دانستم. ولی به کسی نگفته بودم. نه که کسی ازم خواسته باشد حرفی نزنم. نه. خودم فهمیده بودم. تا همین اواخر هم جز خودم کسی انگار خبر نداشت.

چای

مارس 11, 2012

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.

یک بعدازظهر لغزنده

مارس 11, 2012

ساعتِ نقره‌‌ای که سال‌ها می‌بستی

یکهو نیست می‌شود

روی مچت

رد سفیدِ بی‌خونش

می‌ماند.

تقویم قرارمدارهایت

غیبش می‌زند

روی دیوار

جایی که آویزان بود

یک نقطه‌ی پریده رنگ

می‌ماند.

خانه را می‌گردی، حیاط، سطل خاکروبه

هفته‌ها می‌گردی

پیدا نمی‌کنی.

یک شب شیشه‌ی پنجره‌ها

می‌ریزد

زیرِ بادهای خاکی می‌مانی.

فکرت پیش پایی‌ست که یکهو جا می‌ماند

زیر قطار

یا زیر چرخ­ تاکسی

در یک بعد از ظهر لغزنده.

بچه‌ای که سال‌ها بزرگ ­کرده‌ای

دانه دانه موهایش را بافته‌ای

به هر لبخند و هر اشکی سنجاق کرده‌ای

به هر فکر گران‌بهایی

یکهو مطرب می‌شود

با یک دسته‌ی دوره‌گرد می‌رود

و دیگر پیدایش نمی‌شود.

یک روز صبح که صورتت را می‌شویی

آینه را نگاه می‌کنی

می‌بینی آب، چهره‌ات را برده

شده عینِ ریگِ کف رود

یک بیضی خالی، جفتِ خودت

دهانی ندارد که زاری کند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی- آمریکایی
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

زنبق آبی

مارس 11, 2012

صبح:

دست می‌برد از چاک سینه‌اش شیپوری درمی‌آورد

چند باری می‌زند

صدایی در نمی‌آید

زیر گریه می‌زند

ولی گریه‌اش

به صدای شیپوری در دوردست می‌ماند.

ظهر:

شیپور را برمی‌گرداند در چاک سینه‌اش

می­‌دود به رودخانه

به رودخانه می­‌پرد

از سنگینی شیپور

تهِ آب می‌رود

گوش­هایش را آب پُر می‌کند

آبی که در دل شیپور می‌رود

در گوشش آه می‌کشد.

شب :

روی آب می‌آید، شیپور را هم می‌آورد

موهایش سفید شده­‌اند

شیپور چسبیده به لب‌های چروک خورده‌اش، غرق می‌شود

موهای سفیدْ دورش را می­گیرند:

زنبقی آبی می‌شود

و غوکی

روی سینه‌اش آواز می‌خواند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی-آمریکایی.
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

مغزی‌های مداد

مارس 11, 2012

خوابِ دیشبم به این گذشت که مغزی‌های مداد رو یکی یکی و با دقت بیندازم در استوانه‌ی اتودم. مغزی‌های درسته و شکسته. بزرگ و کوچک. اینقدر انداختم و از بالا در استوانه‌اش نگاه کردم که بلاخره پر شد. بعد در اتودم را بستم. و راضی بودم.

صید ماهی قزل آلا در خواب

مارس 11, 2012

دیشب خواب می‌دیدم گوشه‌ی دریا ایستاده بودم و چند تا بچه یادم می‌دادند که ماهی قزل آلا صید کنم. تا سینه توی آب بودم که سرد نبود. با دست می‌گرفتمشان. زیاد بودند. ولی دریا تاریک بود. شب بود. و موج‌های دریا سورمه‌ای غم‌انگیزی بودند.

ناخن

فوریه 15, 2012

همانطور که گوشه‌ی ناخنم را با دندان‌هایم صاف می‌کردم به ذهنم رسید چیزی که تنش کرده، بیشتر شبیه یکجور پوستین است که آستین‌های بلند آهاردار داشته باشد. دستم را از جلوی دهانم آوردم پایین و آرام بردم زیر لبه‌ی آستینش و انگشت‌هایش را فشار دادم. چیزی نگفت. گذاشت انگشت‌هایش لای دستم بماند. دردش آمده بود ولی چیزی نگفت. خواستم بداند که قرار نیست تا آخرش درد بکشد. گفتم قرار نیست تا آخرش درد بکشی. زیر گوشش را با لبه‌ی آن یکی آستینش خاراند و حرفی نزد. چشم‌هایش را دوخته بود به من و آخ هم نمی‌گفت. هوس چای کرده بودم. گفتم چقدر خسته‌ام. دستم را از توی آستینش بیرون کشیدم و کش و قوس آمدم. بی‌حرف بلند شد و رفت روبروی من نشست. یک پایش را به طرف من دراز کرد. پیش خودم گفتم قرار بود اول چای درست کند. یادم آمد نگفته بودم دلم چای می‌خواهد. فقط گفته بودم چقدر خسته‌ام. به هر حال دیگر دیر شده بود. مچ پایش را لای انگشت‌هایم گرفتم و فشار دادم. کف کفشش زانوی شلوارم را گِلی و خیس کرده بود. یاد قصه‌ای افتادم که چند روز پیش توی روزنامه خوانده بودم. ولی حوصله‌ی تعریف کردنش را نداشتم. بلند گفتم چقدر خسته‌ام. و پایش را گذاشتم بین دو زانویم. جوری که دیگر کف کفشش به شلوارم نمی‌مالید. پرسیدم خیال ندارد ماجرای آن شب را بنویسد. گفتم روزنامه‌ها پول خوبی برایش می‌دهند. لب‌هایش را با زبانش تر کرد ولی حرفی نزد. مجبور شدم برای اینکه بتوانم دستم را زیر آستینش ببرم به جلو خم شوم. انگشت‌هایش لزج شده بودند. ناله کرد. نفس عمیقی کشیدم. سرش را به چپ و راست می‌کوبید. پوستش پاره می‌شد و خون می‌آمد. کف کفشش سرتاپایم را گِلی و خیس کرده بود. بلند شدم ایستادم و آرام گفتم پوستینش را به من بدهد. گفتم همین چیزی را که تنت کرده‌ای. و سرم را برگرداندم که ببینم کسی نزدیک نشده باشد. گفتم دیگر چیزی نمانده. تمام می‌شود. گفتم قبلش بروم چای درست کنم. با نوک کفش به پهلویش زدم و بلندتر گفتم اول چای. لبه‌های آستینش بالا رفته بود و من خسته بودم و حوصله نداشتم سرم را برگردانم.

که ما را از سرِ کویت سرِ در وا نمی‌باشد*

فوریه 8, 2012

در ارچه باز می‌شود
از پشتِ سبزه‌های حیاط
و راه
راهِ باریک
به جایی می‌رسد
که من نشسته‌ام
درد تمامی ندارد
و البته
تمام نمی‌شود
.

 

 

 

*سعدی.

اَمور

ژانویه 30, 2012

کیوان خیلی دلم برایت تنگ شده. گاهی که شعر فارسی به دستم می‌افتد، صدایت را می‌شنوم و گاهی بعضی از حرفهایت با همان قیافه‌ی متین همیشگی‌ات حاضر می‌شوند. دنیای ما دنیای غریبی است. هیچگاه انسان‌ها اینقدر به هم نزدیک و در عین حال دور نبوده‌اند. گاهی فکر می‌کنم که روزی مردم ممکن است حسابی عاشق همدیگر شوند. نه یک عشق دیوانه‌وار و آسمانی، بلکه علاقه‌ی شدید هرکس به تقدیر دیگری، به تکامل دیگری، به شکفتن تمام صفات نهانی و زیبای او. و دیگران، برادرانش، مواظب قلب او و رشد انسانیت او خواهند بود. آدم‌ها را برادرانشان مثل درخت‌ها مواظبت خواهند کرد. هر نهالی تاریخی خواهد داشت. مانند امروز که هر کشوری ترانه‌ای دارد، سرودی دارد و افسانه‌هایی دارد… لحظه‌های خوشبختی را مانند امروز نخواهند شمرد بلکه لحظه‌های بدبختی را خواهند شمرد. هر آدم تاریخی خواهد داشت: تاریخ رسیدنِ او به خوشبختی

 

 

 نامه به مرتضا کیوان/ فریدون رهنما

«شعر»

ژانویه 20, 2012

من زنی تدبیراندیش بودم

ولی چنان تیری که بر شاخه بیاویزد

تنها به ریختنِ برگ‌ها برآمدم

 دستی را که از راه‌پله آویزان بود

از مچ

به یک ضربه‌ی چاقو  جدا کردم

از نوک ارّه‌ی چاقو -کمی- خون می‌چکید

ولی من ملالیم نبود

نه باکیم.

«شعر»

ژانویه 5, 2012


کمی جلو رفتم.
دقت که کردم، جای سرو، چیزی شبیه شبح بر من مشتبه شد. سهمِ وهم در این هنگامه چقدر بود؟ یک سر، در صحرای برف، تنها چه می‌کند؟
با درماندگی، او را صدا زدم. برنمی‌گشت.
صدای من، از دهان درنیامده یخ می‌زد؟ – یا گوش او نمی‌شنید؟
نزدیک‌تر شدم. همچنان بی‌تکان. پشتش به من بود.
یادِ هشت سالگی:
در آن فیلم، رویِ ارباب به پرده‌ی اتاق، پُشتِ او به پرده‌ی سینما و به ما بود.
خدمتکارِ تازه، مثلِ ما بی‌خیال، قدح و قاب‌ها را در جعبهْ آینه گردگیری می‌کرد و به زبانِ خارجه، راجع به چیزی حرفی می‌زد. انگار به ارباب می‌گفت:
بگذارید شما را حمام ببرم. لباس‌هایتان را دربیاورید تا بشویم و اتو کنم. چقدر گَردآلود و شکسته هستید. چقدر چروکیده و چقدر چِرکید.
تا ارباب برمی‌گشت، زَهره می‌ترکید.

 

 

 

 

 

از بخشِ گورستانِ مجموعه‌ی پنجگانه‌ی درسِ ترس / کاظم رضا

«شعر»

دسامبر 18, 2011

من نشسته بودم
روی صندلی‌ها
بعدتر
که دیدمش پایین سکو داشت راه می‌رفت و حرف می‌زد با تلفن
من نشسته بودم
کفش به پا داشتم
شال سرم بود
در خانه نبودم
میزها را چیده بودند
و جز چند نفر
کسی نیامده بود
کسی نمی رفت
هر کسی آمده بود
زودتر خودش آمده بود
با پای خودش
و رفته بود

«شعر»

دسامبر 18, 2011

از بین یادداشت‌ها
آن یکی
که گوشه‌تر بود و بالا
آن را برداشتم
و بقیه را گذاشتم بمانند
به در یخچال
به شیشه‌ی قاب
و پرینتر که از کار افتاده است

«شعر»

دسامبر 9, 2011

چطور در پستوهای این کاخ‌های برآمده

از شن و لای

مردی که عبایش را به خود می‌پیچید

نزدیک من می‌آمد وُ

 شن‌های زیرش به رقص درمی‌آمدند

 شب می‌گذشت و پرنده‌ای و ستاره‌ها

سال‌های وبا

دسامبر 1, 2011

سفره‌های هفت سین نور دارند و رنگ. سبزه‌ها توپر و سبزند و روبان‌های براق قرمز دورشان است. همه شادند و  با اشتیاق به خوردنی‌های تر و تازه‌ی سفره زل زده‌اند. یا به هم. توی بیشترِ سفره‌ها کیک‌های خانگی خوش‌رنگ و هوس‌انگیز مامان هم هست. سال که تحویل بشود با چای می‌خوریم‌شان. سال شصت می‌شود. سال شصت و سه می‌شود و سفره‌ی عقد خواهر و سفره‌ی هفت سین یکی می‌شوند. با آن خوانچه‌ی مبسوط که همان سال یا سال بعد مورچه‌اش افتاد و مبارک‌بادهای توی سینی که با نقل‌های رنگی و بادام و فندق و نمی‌دانم چه آقاجون درست کرده بود. سال‌های بعد مخلوطی از باقی‌مانده‌های سفره‌ی عقد سال شصت و سه و یکی دو تا گلدان شب بوی بی‌رمق و یک گلدان سین و ر بزرگ که تجمل‌اش توی آن سفره‌ی هفت سین توی ذوق می‌زند. یک صفحه‌ی سفید که با ماژیک آبی و بی‌حوصله رویش نوشته‌اند سال 1366. نقل‌های رنگی و سنجدهای نقره‌ای و شوکولات‌های توی زرورق همه مال سال‌های قبلند و خوردنی نیستند. برای توی عکس‌اند. نخودچی و کشمش و تک و توکی پسته. لباس‌هایمان به تن‌مان زار می‌زند و زشتیم. بد طینتیم. نامهربانیم. ولی موقع تحویل سال سعی کرده‌ایم لبخند بزنیم و جلوی دوربین هم را در بغل بگیریم.

تقدیمنامچه

نوامبر 30, 2011

این شراب
بر صافی آب چرخیده
جهیده
آن سوترَک
به شمایل تو
دست گشاده
از چاک پیراهن‌ات
بوی بهار گرفته
لمیده
بر استخوان‌ها و
راهی‌ شده
.

«شعر»

نوامبر 30, 2011

هوا

رو به سردی می‌رود

باران و برف

از آسمان می‌ریزند

غنچه‌ها

نمی شکفند

زیر آفتابِ ظهر

پلاسیده می‌شوند

بعد

به هوا می‌پاشند

«شعر»

نوامبر 30, 2011

 

گل‌های معطرِ رنگیِ

گلدان‌های گردِ چینیِ آبی

کنار حوله‌های مرطوبِ

میزهای چوبی بی‌کنگره‌ی

اتاق‌های مربع

با دیوارهای سفید و زرد

خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا *

نوامبر 27, 2011

جمهوری اسلامی ایران
وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی ایران

نام و نام خانوادگی پزشک: دکتر …
شماره نظام پزشکی: … 
شماره‌ گواهی فوت: 5277 الف/د
تاریخ صدور: 26/11/78

مشخصات درگذشته
نام: مهرآزما
نام خانوادگی: مختاریان
مونث
نام پدر: همایون
شماره شناسنامه: …
محل صدور: اصفهان
تاریخ تولد : 8/8/1351

آدرس و محل سکونت: …

به علت : آنسفالوپاتی کبدی 
در تاریخ 26/11/78 (به حروف) بیست و ششم بهمن ماه سال هفتاد و هشت 

محل فوت : بخش ICU بیمارستان توس
درگذشته و به موجب این برگه اجازه تدفین صادر میگردد.

تذکر: لطفا جهت تعیینِ علل فوت حتما به پشت صفجه رجوع فرمایید.

محل مهر پزشکی 
محل مهر موسسه درمانی

 
* بی‌دل

«شعر»

نوامبر 27, 2011
رعد
از دالان‌های ریز
می‌گذرد وُ درهای نیزه‌دار
یکی یکی
از سقف
راست می‌افتند وُ آفتاب
از پشت تپه‌های گود
آرام
پایین می‌رود

پرنده

نوامبر 26, 2011

خواب دیدم پرنده‌ای آمده بود توی حیاط خانه‌امان قدِ یک بوقلمون. و رنگی. رنگی. رنگی

«شعر»

نوامبر 19, 2011

 

من عاشق توام

و این سخن

دیباچه‌ی عالم و آدمِ من است

روی زمین

روی فرش

که برداشته اند  و  بر دوش گذاشته‌اند

این جمع غریب هزار گیسو

که چمان و خمان

بر صندلی‌های تشک‌دار

می‌نشینند

و چشم‌ها به هم می‌دوزند

که نباید

دید

یا دم زد

ورنه

از همان سنگ‌های کناره‌های جوی می‌شود

غلتان

به زیر پای پسربچه‌ای سیاه مو وخوب روی

 

 هر کس از این آب رد شود

 

 سرشانه‌هایم را نگاه کن

خاک‌های دهان‌ام بیرون بریزد

 

دو ابرو

نوامبر 14, 2011

ابروهای پهنِ من به پدرم رفته است. سال‌ها هر وقت کسی برای بارهای اول نگاه‌ام می‌کرد، منتظر بودم لبخندی بزند و بگوید ولی آرزو به پدرش رفته است. من البته از شنیدن‌اش ناراحت می‌شدم. پدرم زشت بود. دوست داشتم شبیه مادرم می‌بودم. ولی به جای من، خواهرهایم به مادرم رفته بودند و ابروهای نازک داشتند. یک روز عصر که با همان ابروهای پهنِ برنداشته از دبیرستان برمی‌گشتم، زنی آمد جلو و پرسید «شما دخترِ خانم فلانی هستید». از چهره‌ام حدس زده بود. شبیه جوانی‌های مادرم بودم. کابوس‌هایم تمام شدند. برای چند روز.

 

 

پ.ن داستانِ بلندِ من اینطور شروع می‌شود. با این پاراگراف.

 

«شعر»

نوامبر 6, 2011

شبی از راه رسیدم وُ دیدم ماه لانه کرده

فردایش باران می‌آمده و جانوران کنار می‌رفته‌اند

از میان راه

جز صدای شیهه‌ی اسب‌ها

در مراتع تنگ

کسی چیزی به خاطر نمی‌آورده

پرده‌ها را کشیدیم

تا باد

آرام

در رود ببرد

 

پ.ن

http://www.youtube.com/watch?v=DI8_0dOuX4Q

«شعر»

نوامبر 5, 2011

این راهی نبوده

که باد

رُفته باشد

و نه شهر

اینقدر کوچه‌های باریک داشته

که دیوارهایش

به هم بیایند

و پنبه بر گوش و بینی فرو کنند

«شعر»

نوامبر 5, 2011

دست‌ها را تکان بدهیم. ازشان ستاره بریزد.

دامن بیفشانیم. ریزه‌های ستاره لای چین‌های دامن‌ بیفتد.

 برداریم. به پارک ببریم. به هوا پرتاب‌شان کنیم.

 آسمان برق بزند. از فرق آسمان تا طاقی پل. صاعقه بزند. به برگ‌های درخت و چمن‌های سبز خوش‌بو.

 

 

 

 

«شعر»

نوامبر 1, 2011

چشم باد می‌کند

بزرگ می‌شود

پیشِ آینه

چیزهایی که فرو رفته

بیرون می‌آورد

 با دو انگشتِ نازک

یا با هندوی  یار

نکند باد بیاید وُ

 بپراند

یکی زیر

یکی رو

شکافته بر فرقِ سر.

«شعر»

اکتبر 27, 2011

ناغافل
هوا سرد می‌شود
از پشت
ریزه‌هایش
توی تن می‌ریزد
می‌چسبد
به موهای باد ریخته وُ
پایین می‌خزد
روی لیزی لزجِ ناصاف
می‌ماند

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این لمه‌های نرمِ

اینطور بر زانوان تو بنشینند

تو خوابت را رها کنی

نیمه کاره

بلند شوی

پنجره‌ها را ببندی

که باد بازشان کرده بود

و شیهه‌ی اسبانِ دشت را نشنوی

که تا پشت درگاه آمده بودند وُ

جای سم‌های نقره‌شان

هنوز روی علف‌ها هست

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این قایقِ دهان گشوده

رو به آب‌های سبز و آبی

این دست‌های خسته‌

از چرخاندنِ ماه و آفتاب وُ

 صاعقه

که می‌زند وُ نمی‌زند وُ می‌گدازد

و نمی‌ایستاند

از چرخش

«شعر»

اکتبر 23, 2011

بوی چربی گوشت‌های توی دیگ

که خوب در پیاز و سیر تفت داده نشده‌اند

از بینی‌ام تو می‌رود

سینه‌ام را فشار می‌دهد

می‌خواهم فریاد بزنم

موهایم را روی سرم مشت کنم

انگار مصیبتی رسیده باشد

مویه کنم

و زاری

«شعر»

اکتبر 21, 2011

یک دستم از دنیا کوتاه است وُ

 از دست دیگر

 جهان و هرچه در آن است

 فرو می‌ریزد وُ

 با دست دیگر

 راه را بر عابران می‌بندد

 نایستید

 نایستید

«شعر»

اکتبر 19, 2011

این شب پره
که میان قفس دست و پا می‌زند وُ 
کسی
رغبتی نمی‌کند به برداشتن‌اش
از زیر چراغ
که داغ است وُ ریزه‌های پر وُ پوست شه‌پر را آتش می‌زند
می‌پراکند
به در
به دیوار
و نیز به صورتان بی‌خون

اکتبر 6, 2011

هوا یکهو سرد شده

از رسیدنِ پاییز

وُ مشغولِ بستنِ در و پنجره‌های چهار تاق  شده‌ایم

زیراکه شب

در ابتدای ورود

از میانِ ابرهای سفید پرطمطراق می‌گذرد

پیش از آنکه دسته‌ای پرنده‌

بایستند

از بال زدن

و میغ فرو افتد

اکتبر 5, 2011

دستم از کتف

جدا شده

افتاده لای چین‌های ملافه

زخم خورده به این گودی

به این پهنا وُ سراسر شب

به خوابم نیفتاده بود