Archive for the ‘دایری’ Category

مَضحکه

سپتامبر 26, 2014

 

 

این صلیب در شب بر روی دیوار، ترسناک است. مرگ است. صلیب کشیده و بلند، ترسناک و خنده‌دار. من که مسیحی نیستم. این را می‌دانم و  خنده‌ام می‌گیرد. از این دنده به آن دنده می‌غلتم. نگاهی به دیوار روبروم می‌کنم و از اینکه سایه‌ی صلیبی در شب روی دیوار مرا ترسانده،  خنده‌ام می‌گیرد. پس این سایه‌ی مرگ نیست. این صلیب کشیده قصدِ دیشب من است برای خواندنِ کتاب مقدس، خواندن انجیل. یا خنده‌داری‌اش از سر ابتذال است. مثل نقاشی‌های تجویدی‌ روی شعرهای حافظ؛ با دختری خم، موهایی منحنی، بر سر مزاری که مزار  صلیب دارد؛ قصد دیشب من برای نوشتن درباره‌ی کشتی نشستگان حافظ. یا مرگ است، صاف در روبرو. چون مرگ کنار نیست، روبروست. آنچه کنار تخت است مرگ نیست. مرگ صاف به دیوار روبروست.  بازتابیده به دیوار. از جایی پشت سرم، یا از جایی بالا و بیرون. بازتابیده بر روی دیوار روبروی تخت‌ام. و آن خنده از سر ترس بود. از فرط ترس، یا از فرط روشنی. مرگ تابیده بود و دیدن مرگ ممکن نبود، و ناممکنی‌اش خنده‌دار بود. و قابل تحمل بود. صلیب نشانِ مرگ داشت و سایه‌ی آن بر دیوارِ شب، بازنمایی مرگ نبود، بازنمایی بازنمایی بود. و همین بود که خنده‌دار بود. مثل وقتی از صحنه‌ای در فیلمی ترسناک خنده‌ات می‌گیرد.

ژانویه 11, 2013

بک اِگِن.

لبه‌ی قابلمه

ژوئن 6, 2012

توی آشپزخانه قاشق سه بار می‌خورد به لبه‌ی قابلمه. و این یعنی غذا دارد حاضر می‌شود و کدام غذا. الان غروب است و کسی گرسنه‌اش نیست. ناهار مرغ ترشاله خورده‌ایم و من پشت میز اتاقم نشسته‌ام جلوی لپ تاپ و چیز می‌خوانم. هرچه زور می‌زنم ولی پام به زمین نمی‌رسد. کدام غذا دارد حاضر می‌شود. کدام ظهر که مگر نگذشته و اگر ظهر نیست که نیست و هوا خنک‌تر شده و تاریک پس این صدا کدام بود.

زیتون

مارس 13, 2012

امروز صبح که رفته بودم خانه‌‌ی «زیتون»‌ام که خانه تکانی‌اش کنم، دیدم یک کفتر سفید با خال‌های رنگی نشسته پشت پنجره‌ام. البته که به وجد آمدم و زندگی‌ام رنگ گرفت یکهو. باری. چند ساعتی حرکات و سکنات هم را برانداز کردیم و معلومم شد که قصدِ ترسیدن و رمیدن و رفتن ندارد. آنوقت مثل یک کفترباز پیر، دانه و دام نهادم برایش و گرفتمش و عصر آوردمش خانه‌ی خودمان که همین روزها کفتر جلدمان بشود.

چای

مارس 11, 2012

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.

تارهای صوتی

مارس 11, 2012

من نباید زیاد حرف بزنم. هیچ کی نباید زیاد حرف بزنه. دهن که باز باشه، یه سری صدا از این تارهای صوتی درمی‌آد که نه نقطه دارن نه جایی بند می‌شن نه دود می‌شن.

«درباره‌ی عکس»

فوریه 2, 2012

این عکس‌های بالبخندِ آدم‌ها را که روزهای بعد از مرگشان این طرف آن طرف می‌بینیم، پیش خودمان می‌گوییم لابد با همان لبخند هم مرده‌اند. با خوشی و راحتی. بعد حواسمان می‌رود به اینکه مرگ از تصادف بوده. از سرطان بوده. فلان بوده. بهمان بوده. همه‌اش سخت بوده. درد داشته. نمی‌شده با همان لبخند بمیرند. بعد دیگر نمی‌دانیم اگر زودتر می‌دانستند هم توی عکس‌ها همینطور لبخند می‌زدند و خوشی می‌کردند یا نه.

دیونیسوس

فوریه 2, 2012

این تمنای شنیدن

این میلِ واداشتنِ دیگری به سکوت نکردن/غایب نبودن/حرف زدن
این حرص و آزِ دست گرفتن/لمس کردنِ کلمه‌ها

که کلام بیاید و خلاء تمام شود/ دنیا امن شود/جای زیستن شود/ جهان شکل بگیرد

 

شکل‌های معوج بگیرد

.

ژانر

ژانویه 9, 2012

صدایی می‌شنود و سربازهای هوشیار و قوی و زیرک آمریکایی که خودشان را سپر یک مُشت سیاه آفریقایی کرده‌اند، به بقیه هُش می‌دهند و می‌گویند «لای داون. لای داون». اسلحه‌ها آماده می‌شود. نفس‌ها در سینه حبس می‌شود. انتظار. یک چیزی لای علف‌ها تکان می‌خورد. می‌آید جلو. یک گراز سیاهِ اهلی‌ بی‌خیال است که با طنازی از کنارشان رد می‌شود. سرباز آمریکایی جلودارِ بی‌گناه و از همه جا بی‌خبر (البته این هفت هشت تا کماندو یک مانیتوری دارند که تصویرهای ماهواره‌ای می‌گیرد و هربار نزدیکی و دوری نیروهای اهریمنی که سر به دنبالشان دارند را از رویش چک می‌کنند. مثل آب خوردن. بعد ولی خب گاهی پیش می‌آید که یادشان می‌رود از این صفحه‌ها دارند) باری سرباز جلودار روی زانوش راست می‌نشیند و برمی‌گردد طرفِ رئیسش و می‌گوید خطری نیست. همه خیالشان راحت می‌شود. ولی ما که قاعده‌ی دیگر دل به هم زنِ ژانر دلهره را از بریم، می‌دانیم که همین حالاست سرِ بی‌گناهش بالای دار برود. تق. گلوله می‌خورد به سینه‌اش. دوربین از روبرو نشانش می‌دهد. یک لحظه چپ و راست سینه‌اش را با چپ و راست سینه‌ی خودمان تطبیق می‌دهیم و معلوممان می‌شود که شانه‌ی راستش تیر خورده و نمی‌میرد. البته چندتایی بعدتر می‌میرند. آنهم برای نجاتِ جان یک مُشت سیاهِ آفریقایی. دقیقن یک مُشت. البته آنها که می‌توانستند راه بروند. چون آن وقتی که آن خانم دکترِ رو اعصاب / اسم این مدلِ ایتالیاییِ توی فیلمِ مالِنا چه بود؟/ که اصلن تمام این کماندو بازی‌ها برای نجاتِ جان ایشان و یک کشیش و یک راهبه راه افتاده بود، گفت «مای پیپل» هم باید بیایند وگرنه من نمی‌آیم و می‌مانم و این بوریس ویلیس بدبخت ذلیل گفت خب بیایند ولی آنهاشان که بتوانند راه بروند. بماند که بعد معلوم شد خدعه‌ی ایشان بوده که خانم دکترِ باریک کمرِ سینه چاک را راضی کند به آمدن و آن کشیش و راهبه که گفتند نه نمی‌آییم ما نه. نه. ما می‌مانیم. که از این پاشکسته‌ی خونین حمایت کنیم و بعد در یک صحنه‌ای پرنده‌ها پر زدند و سرباز آمریکایی به آن یکی سرباز آمریکایی گفت چه بود. خبر نداشت. ما ولی دیده بودیم که آن نیجریایی هیولاوش شمشیرش را/ قمه‌اش را با حرکت اسلوموشن از پشت سرش بیرون کشید و در میانِ صدای ضجه و التماس کشیش و خواهر فلان سر از تنش جدا کرد. تازه بعدتر حتا معلوم شد که در میان این یک مُشت، تنها بازمانده‌ی رهبرِ فلان و بهمان مانده که باید خونش هرجور که هست حفظ شود و برود بچه بزاید (صحنه‌ی آخر فیلم، آقاپسر ایستاده میان یک مُشت زن وُ زول در کمپ پناهندگانِ نیجریه در مرز کامرون و مرغ‌ها برایش ولوله و شادی می‌کنند.)، تازه آن وقت است که رنجِ سربازانِ آمریکایی معنا پیدا می‌کند. و مرگشان.

چوب‌خط

نوامبر 11, 2011

یکهو چرتکه می‌اندازی می‌بینی چقدر کنارت. دوُرت. خالی شده.

 چقدر این و آن رفته‌اند. به خودشان. یا از تو.

 این رفت. این هم. این هم. این هم. این هم.

 گیج می‌شوی که غریبی که می‌دوی دنبال تنهایی یا غریبه‌ای یا نمی‌دانی اینکه می‌گویی خلوت‌ِ خالی‌ات را دوست داری، همیشه راست می‌گویی یا نه.

فوریه 10, 2011

یک

می‌گن از یک کیلو بار بیشتر نباید برداری. به ستون مهره ها آسیب می‌زنه. به ستون مهره‌هام آسیب وارد شده لابد. وقتی نشسته باشم روی صندلی و مشغول کار، جایی میان کتف‌هام درد می‌گیره. سرم سنگینی می‌کنه روی این مهره‌های پشت طفلکیم. لقه. سرم روی شونه‌هام لقه.

دو

خوردن یادم رفته. یعنی خوردنِ چیزهای آب‌دار یادم رفته. بلد نیستم مثل قبل آب بخورم. میوه‌های آب‌دار بخورم. باید تمرکز کنم. حس می‌کنم الانه‌اس که بپره توی گلوم و خفه شم. می‌پره معمولن.  یادم می‌ره کی باید قورت بدم. چای رو با کیک بلد نیستم دیگه بخورم. اول کیک رو قورت می‌دم بعد روش چای می‌خورم. موقع غذا خوردن هم همین‌طور اگه نوشیدنی در کار باشه. هول می‌کنم. بد شده خلاصه. می‌ترسم چند سال دیگه، عضلات گلوم از کار بیفتن. بسکه اضطراب دارم واسشون. الان یه ظرف میوه‌ی آب‌دار پوست گرفته جلومه. بغل دستمه یعنی. دارم با سلام و صلوات می‌خورمشون هی. نمی‌تونم هم بگذرم ازشون.

سه

حالیا…


چهار

آفیسم انباری شده دیگه رسمن. اعلانِ عمومی کردم به خانواده که در آستانه‌ی سال نو، آفیسم رو پس بدن بهم. کلی خاطره دارم بابا اون‌جا. کلی خاطره داریم.
یادش به‌خیر. نشستن‌های تا دیرمون. کافی خوردن‌هامون. بارون زدن‌های روی سقف. شعر خوندن‌هامون. معاشقه‌هامون… زشته که انباری شده. قبیحه.

پنج

اراده به دانستن؟

ژانویه 4, 2011

می‌گه اگه من جای مادر بچه بودم می‌پریدم {می‌جهیدم} و گلوی بچه رو سوراخ می‌کردم. نگاه می‌کنه با لب‌های به هم فشرده‌ی سفتِ نازک. می‌گه سوراخ می‌کردم که نفس بکشه که خفه نشه. برای اون پاک کن سفیدی{سری آبی خودکاری} که پریده بود توی گلوی بچه. اون وقت زنده می‌موند. صبح بود. روز بود.  توی اون کلاس من نگاه کردم به معلممون که ایستاده بود کنار میزش کنار تخته سیاه  با ردای سیاه. و نگاه نافذ قادری که می‌توانست  و{اگر او مادر بچه بود} بچه‌ی توی اخبار نمی‌مرد. مکث. پشت سرش نور است. همیشه می‌ترسیدم سر خودکارم را که این همه دوست داشتم{بجوم}، بجوم. از {دوران}راهنمایی می‌ترسیدم. نه لابد از دبستان. دبستان خودکار دستمان نمی‌دادند. چرا می‌دادند.بعد از ظهرهای جمعه یک برنامه بود که من میخ‌کوبِ دیدن صحنه‌هاش می‌شدم. یکیش بچه‌ای بود که سه تا انگشتِ وسط دستش رفته بود توی چرخ گوشت. و من هنوز هم گاهی سه تا انگشت دستم را خم می‌کنم که دستم مثل دست  بچه‌ی توی تلوزیون بشود و بلرزم به خودم. یک جای دیگر هم بود یک سریال{فیلم} که یک جاییش پسرِ توی فیلم افتاده بود. از کوه پرت شده بود. و من هنوز مزه‌اش زیر زبانم است. یک جایی مرده می‌گوید قله نه غار اونم غار دیلمان. بعد یک جای دیگر پسره پرت شده روی زمین. رنگ قرمز خونش خیلی قرمز است. می‌ترسم. با ولع نگاه می‌کنم. گفتن ندارد. هنوز ته مزه‌اش هست. گاهی تلاش می‌کنم یادش بیاورم. می‌آید و باز سر می‌خورد پایین. مثل ماهی. توی مشتم نمی‌آید. با خواهرم تنها نشسته بودیم جلوی تلوزیون. همان که بعدها مرد. مرد. الان باید استخوان‌های سفیدش فقط باقی مانده باشند. معلوم است. گفتن ندارد. بعد از 12 سال فقط استخوان آدم می‌ماند. نشسته بودیم جلوی تلوزیون رنگی پارس و با فراغ دل تلوزیون نگاه می‌کردیم. کسی نبود غر بزند، داد بزند،  دعوایمان کند که تلوزیون را خاموش کنیم که خواهره برود درس بخواند و انگلیسی بخواند که ملکه‌ی ذهنش بشوند همه این‌ها و پس فردا کسی بشود برای خودش توی این مملکت. مرد ولی. پسره افتاده بود از کوه پایین. هنوز ته دلم می‌لرزد یادش که می‌افتم. با ولع نگاه می‌کردم به خون‌های قرمز غلیظ روی صورت و بدنش. شنیده بودم یک بار آن یکی خواهر، عکس خودش را توی شیشه‌های رو به حیاط دیده بوده و ترسیده بوده و رفته بوده توی کمد قایم شده بوده. مادرم که تعریف می کرد همه می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم. فکر کنم بلند بلند می‌خندیدم. مثل پسربچه‌های بدبختی که صدای خنده‌هاشان تیز و بلند است و جیغ می‌کشند. و به سر و رو و موی آدم پنجه می‌کشند. مادرها. مادرها. گاییدید مرا. با آن لبخند کجی که تازگی‌ها روی دهان من هم پیدا شده. حالا همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم و می‌شناختم یک‌جا با فلان‌هایشان در ریلیشنشیپ‌های عمیقی فرو رفته‌اند. پدیدار شناسی هوسرل  کاری نمی‌کند. باید لبخندهای شگرفی بر دهان آورد.

ژانویه 3, 2011

مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا

دسامبر 24, 2010

دیروز یه دختری اومد موسسه، کارِ ترجمه داشت. بعد خانوم منشی‌مون زنگ زد مدیر گروه زبانمون که ببینه بلاخره اون کسی رو پیدا کرده که کار این خانوم رو انجام بده یا نه. منم داشتم دور و برشون می‌پلکیدم و حرفاشونو گوش می‌کردم. کاشف به عمل اومد که این کار ترجمه دو صفحه‌اس فقط و واسه همین کسی زیر بارِ ترجمه‌اش نمی ره. بعد من یهو احساس مدیر داخلی بودنم گل کرد و خودمو انداختم وسط و ازش پرسیدم  چه متنیه؟ گفت درباره‌ی برزیله! بعد من  بس‌که خنگ بود (بود واقعن خب) و بس‌که واسه این دو صفحه‌ی کوفتی هی اومده بود سر زده بود این‌جا، جوگیر شدم و دلم یه چیزیش شد  و گفتم خیلی خب من واست انجام می‌دم. بعد گفت چقد می‌گیرین شما. گفتم چیزی نمی‌گیرم. گفت نه آخه نمی‌شه که. با یه لحنِ عصبانی گفتم چرا می‌شه. انسان رعایت کنِ خشانتی که منم.

دسامبر 15, 2010

 

قرار بود امروز برم اون طرفی در خلوتِ خالی و بدون تکنولوژی منزل نیمه شخصی‌ام، کیفِ خرکی ریاکارانه‌ی الکی ببرم.

نرفتم.

کژ مژ

دسامبر 2, 2010

 

افزودنِ نوشته‌ی تازه و عنوان را این‌جا درست همین‌جا وارد کنید.

نوامبر 23, 2010

Exit  Strategy

نوامبر 19, 2010

 

دیشب متوجه شدم من در تمام زندگی‌ام، به جز مواردی رسمن انگشت‌شمار، چندان نظریه‌های زبان‌شناسی/ نشانه شناسی را که گاهی این‌جا و آن‌جا قرقره می‌کنم، در زندگی‌ام «اپلای» نکرده‌ام. من برخلافِ خوانده‌هام و بلدهام، انگار همیشه  به یک تناظر یک به یک قائل بوده‌ام برای دال و مدلول‌ها. یک تناظر یک به یکِ دگماتیک و دردناک؛
این نگاهِ او به من، این نگاه‌ِ او به دیگری،  این کلامی که بر زبانِ او آمد (دال)، فقط و فقط یک مفهوم(مدلول) دارد و بس…

الان که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر بابت این اپلای نکردن نظریه‌های از بر، خودم و آدم‌های دور و برم را آزار داده‌ام. خراش داده‌ام. عمیقن.

نوامبر 17, 2010

 

چند شب پیش یه عنکبوت از شب تا صبح بغل گوش بنده – یعنی از پَرِ روتخت‌یم که انداخته بودم روی صندلیِ کنار تخت‌م، تا گوشه‌ی بالشَ‌م – تار تنیده بود. تارهای نازیبا که خوش‌بختانه از این مشبک‌های جدی نبودن. صبح بیدار شدم. نشستم توی تختَ‌م و البته جیغ زدم  با چندش- بابتِ فوبیایی که دیگه تقریبن همه‌ی عالم می‌دونن نسبت به عنکبوت و تارش دارم- ولی بعد خنده‌م گرفت. از جنسِ این‌که بیبین کاراشا. عدل بغل گوش من یعنی!

اکتبر 26, 2010

 دیشب خواب دیدم طبقه‌ی بالای ساختمان دو طبقه‌ای که 4 تا اتاق بزرگ خوب و روشن داشت، خواهرم، همان که مرده و یکی از پسرخاله‌هام هرکدام‌شان یک اتاق داشتند برای خودشان. من هم خواسته بودم آن بالا اتاقی برای خودم داشته باشم.  گویا گفته بودند یا سپرده بودند که آرزو نیاید. برود جای دیگری بماند. اتاق نداشتم. جای کوچک پرنوری که بتوانم تویش بمانم نداشتم. گفته بودند اگر تو بیایی ما می‌رویم. یا یک همچو چیزی. بهم برخورده بود که نمی‌رفتم یا مجبور شده بودم نروم،  یادم نیست. حسرت آن اتاق‌های روشن بالا را داشتم. وقتی خانه نبودند رفته بودم سرک کشیده بودم و اتاق‌ها را دیده بودم و پیش خودم فکر کرده بودم خب اتاق اضافی که هست چرا نمی‌شود این‌جا بمانم. نمانده بودم. آمده بودم پایین.

آوریل 20, 2010


سرم درد می‏کند و فکر می‏کنم چیزهایی از جاهایی کم مانده. تا همین الان زبانم بند نیامده بود. که الان آمده و دارم تایپ می‏کنم. چیزهایی یادم بود بنویسم. نمی‏دانم چرا فراموششان کردم. پیر شدم. موهایم بلند شده یا هر چی.


ساعت‏ها عقربه دارند. یعنی که وقتی ساعت شنی تمام بشود، مهلتت تمام شده و باید مثلن دور دنیا را گشته باشی در صد و چند روز. وقتی نگشته باشی باید از پشت میز بلند شوی. دست‏هایت را به دو طرف باز کنی. بکشی. از هر دو طرف دیوار را بکشی و زنگ بزنی بگویی چند دقیقه تاخیر داری.


شاید هم بشود لبخند زد. سبد را برداشت یا همان ساکی که از سفر آورده بود. از ینگه‏ی دنیا برایت آورده بود. دو سال پیش. ینگه‏ی دنیا نبود. جای دیگری بود. با همان بروی سبزی و پیازچه بخری. تربچه هم و برای شام ماکارونی بدون گوشت درست کنی. یا منصرف شوی. با گوشت درست کنی. این ها همه مهمند و وقتی در چشم‏های آدم ها نگاه می‏کنی معلومند.

مارس 7, 2010

حیف از ما. حیف از نامه‏هایی که دیگه نوشته نمی‏شن

سلطان

فوریه 23, 2010

 

بی‏هوده و بی‏حکمت نیست کور شدن ستاره‏ی «سلطان قلب‏ها» (که آذر شیوا با آن نگاه مات و دورش از همان اول فیلم، هی آدم را به اشتباه می‏اندازد). فریبت می‏دهد سادگی دخترک. معصوم نیست. چشم‏سفید است. تازه خنگ و بی‏بصیرت هم هست. زرتی به نامادری بدجنسش اعتماد می‏کند و باقی قضایا. بعد هم فریب آن پسرخاله‏ی یک لا قبایش را می‏خورد و بی اذن پدر به عقدش در می‏آید.

ولی ستاره، برخلاف نامادری بدجنس و پیشکار خیانتکار که می‏میرند، در همین دنیا عقوبت می‏شود. کور می‏شود. رنج می‏کشد. و وقتی زمان گذشت به اندازه، بینا می‏شود باز. شوخی نمی‏کنم.

پ.ن
برای ارژنگ :}

پ.ن
اون دختر پولدار بلوند هم که عاشق فردینه (یا عاشق سعید، چه می‏دونم) و این وسط شده گوشت قربونی، نمی‏دونم داره تقاص چی رو پس می‏ده. تقاص متوهم بودنش رو لابد.

ژانویه 27, 2010

 


ای چشم‏های سیاه! ببین با من چه کردی * 

  


هی وبلاگت را برای خودت چس می‏کنی لابد، که رویت نمی‏شود وقتی دلت گرفته، بیایی خیلی ساده بنویسی که دلت گرفته. دلت تنگ شده. هوایی شده.

  


خانم‏ها
آقایان
من چشم‏هایم سیاهند
و درد می‏کنند. 

  

  –

» یعنی دلم می‏خواد قورتت بدم. بعد از تو  اینقد به خودم فشارت بدم که آروم  بگیرم.»

 

 

* (اگر درست نوشته باشمش) قسمتی از شعری‏ که توی یکی از داستان‏های بزرگ علوی ترجمه شده و اسمش یادم نیست- اسم داستان- حوصله هم ندارم بروم جایی بگردم. 

  

 

ژانویه 25, 2010

 
اگر دیگر «خشونت علیه زنان» نباشد، اگر اصلن نباشد، آن‏وقت تکلیف زن‏هایی که عاشق عتابِ مردهاشان شده‏ باشند و از همین درشتی دیدن‏ها، دل‏هاشان لرزیده باشد، چه می‏شود. گیریم آخرش کوکبه‏ی دلبری‏ هم شکسته شود، ولی حالا تا بشکند، تکلیف این‏ها چه می‏شود.

دسامبر 31, 2009

 

«که با این درد اگر در بندِ درمانند، در مانند»

دسامبر 22, 2009

دارم فکر می‏کنم چه جای دلخوری داشت از تو و  اینکه از وقتی آمدی تو، هی خواستی بروی. نداشت جای دلخوری.

نوامبر 20, 2009

من و مهرآزما و پویا و مامان در اتاقی هستیم که گویا اتاقِ نمایش فیلم آن‏جاست. روی نیمکت‏های چوبی سفید رنگش نشسته‏ایم. من کنار پویا نشسته‏ام. و حس نه چندان گنگی از جنس مخالف دارم. ده سالیم باید باشد. فیلم اسمش هست «شمشیر زن یک دست».
(فرق دارد با این انواع شمشیر زن یک دست‏هایی که تلوزیون هی نشان می‏دهد. فیلم من این بود:
http://www.gotterdammerung.org/film/reviews/n/new-one-armed-swordsman.html
)
فیلم که تمام می‏شود، همه‏مان یعنی من و مهرآزما و پویا با شیفتگی ازش حرف می‏زنیم. من که کاملن آبسسد می‏شوم با لیچانگ و جنس مردانگی‏اش. وقتی می‏رسم خانه تا یکی دو روز مشغول پیاده کردن فیلم نامه‏ام. کاغذهایش را هنوز دارم. توی یک تقویم قدیمی نوشتمشان. حتی دو سه تا صحنه ی فیلم را هم نقاشی کشیدم. با خودکار آبی.
ای ای ای … شمشیر زن یک دست من…

نوامبر 16, 2009

بچه که بودم (سال‏های 59، 60) چهار، پنج ساله مثلن. می‏توانستم ساعت‏ها پای گرامافون بنشینم و گوش کنم. قصه گوش کنم. آهنگ گوش کنم. دقیقن هم پای گرامافون. پایین گرامافون. که دستم بهش نرسد و سوزنش توی دستم نرود. مگر اینکه خواهری کسی بغل دستم نشسته باشد و بگذارد همین‏جور که گوش می‏کنم، ببینم چطور صفحه‏ها می‏چرخند و بعد تمام که می‏شود آن دسته بالا می‏رود، تق صدا می‏دهد و کمی که صبر کرد، برمی‏گردد سر جایش و اگر صفحه را عوض نکنیم، دوباره همان قبلی را از سر می‏خواند. خب بخواند. این آهنگ فریدون فرخزاد فیوریت من بود. هنوز هم هست. «اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه. اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه. اگه رعد آسمون داد بزنه. تو سرم هزار تا فریاد بزنه. چون تو مهمون منی. درو وا نمی‏کنم …»اگر هم از نشستن خسته شدم همان پای گرامافون دراز می‏کشم و خیره می‏شوم به سقف. و فکر می‏کنم چقدر جالب که یک نفر که از قضا آدم بزرگ است و مثل من که حوصله‏ی خاله عموهای بی‏وقت را ندارم، نمی‏خواهد در را روی مهمانش باز کند. آن قدر بزرگ و قوی هست که صاف توی چشم مهمانش نگاه کند، توی رویش بخندد و بگوید دقیقن چون مهمانی در را رویت باز نمی‏کنم. نمی‏خواهمت.
بعدها که بزرگ شدم فهمیدم هرچند در را روی ناخوانده‏هایی باز نکرده بود ولی آن کسی که به رویش می‏خندید و به خاطرش در را باز نمی‏کرد، توی خانه بود.

نوامبر 13, 2009

من می‏دانم چرا زن‏ها بچه دوست دارند. این‏قدر بچه دوست دارند. دوست ندارند این‏قدر تنها باشند.

نوامبر 10, 2009

 مثلن بگویم چرخیده بود توی صندلی به طرف من و داشت حرف می‏زد که یکهو صدایش را نرم و مهربان کرد و گفت «پاشو بیا اینجا». نگاهش کردم. بعد روبه‏رویم را نگاه کردم. بعد باز نگاهش کردم و بلند شدم با لبخند رفتم طرفش. سر جایش صاف نشست و دستش را گذاشت روی دسته‏ی صندلی که این چند بار هی اول آنجا می‏نشستم و بعد سُر می‏خوردم می‏رفتم روی زانوهاش. لبخند زدم و نشستم روی پاهای بلند و لاغرش. یا مثلن بگویم  روی صندلی روبه روی من نشسته بود و سیگار می‏کشید و حرف می‏زد. من لیوان چای داغ را توی دست‏هام گرفته بودم و گوش می‏کردم.  یکهو نگاهم کرد و گفت» تو مگه  بغل نمی‏خوای؟» می‏خواستم.

اکتبر 24, 2009

 

no comment

 

این جا توی این پست وبلاگ  «تمشک تلخ»            http://bootimar.persianblog.ir/post/676    که شکر خدا، کامنت هم برای نوشته‏هایش نمی‏شود گذاشت و غیر فعالشان کرده؛ یک شعر هست از شاعری که نه اسم دارد. نه نشان دارد. نه حتی وبلاگ دارد. شعر هم که لابد  بی‏صاحب است کلن…

فکر می‏کنی بشود
شب‏ها
که هوای این‏جا سرد می‏شود
پتویم را بردارم
بلند شوم بیایم
آن طرف‏ها
و کنارت دراز بکشم ؟

 

بعد یکهو یادم افتاد انگار من این شعر را 27 دسامبر 2008 توی وبلاگ خودم» کج نشسته‏ای»  نوشته بوده‏‎ام و یکهو یادم افتاد که ای دل غافل شاعرش که منم و از قضا هم اسم دارم و هم نشان دارم و حتی وبلاگ هم دارم…

https://arezou.wordpress.com/2008/12/27/90

اکتبر 23, 2009

 

دیشب هی توی خوابم چیزی بود که توی اتاق‏های خونه‏ام می‏دوید. از نزدیک که می‏رسید بهم یا می‏رسیدم بهش و نگاهش می‏کردم سگ بود ولی وقتی نمی‏دیدمش حس می کردم یه  آدم داره توی اتاق‏های خونه‏ی من می‏دوه. نه حرف می‏زد نه چیزی برمی‏داشت نه چیزی رو جابه‏جا می‏کرد. فقط  می‏دوید.

اکتبر 21, 2009

نمی‏دانم این تصویری که همه‏ی دیوارهای اتاقم را گرفته و این همه قوی‏ست چقدر واقعیت دارد و چرا این همه گرفتارم کرده. و چرا بعد از این همه روز باز سروقتم آمده با این همه وضوح و بزرگی./
تصویر دو نفر که در یک کافه نشسته‏اند. به سمت هم خم شده‏اند و به هم نگاه کرده‏اند./
نگاه توی تصویر می‏گوید این دو «تن»با هم می‏خوابند./
دیگر مهم نیست که بعدتر با هم بخوابند، هم‏را ببینند یا نه. نگاه توی تصویر آن‏قدر قوی و روشن و انسانی‏ست که  با آن توانسته‏اند تن هم‏را لمس کنند. تجربه کنند. عریان کنند. لمس کنند. حرف بزنند. بی‏تاب شوند وحتی  از هم جدا بشوند./
من از پس این نگاه برنمی‏آیم./
من از پس این تصویر برحق و انسانی که دیوارهای اتاقم را پوشانده برنمی‏آیم و فرو می‏ریزم./

اکتبر 20, 2009

از قدیم

»
چند روزی ازشان خبر نداری
بعد وقتی بهشان می‏رسی، یکهو می‏شنوی فلانی مرده است. فلانی دارد می‏میرد
فکر می‏کنی شاید اگر تمام این مدت ازشان خبر داشتم کسی نمی‏مرد
«

اکتبر 19, 2009

من رو بردارین از روی زمین. روی دست ببرین ببرین ببرین تا برسین به یه جای خلوت و ساکت. بذارینم زمین و برگردین. نمونین.

اکتبر 19, 2009

نمایش نامه خوانی - شب به خیر مادر

اکتبر 18, 2009

 

– فکر می‏کنی ما توی جمعمون آدم متمدن داریم؟ آدم شهری مثلن؟

– اوه خیلی سخته

– آدم متمدن…اووومممم

– آدم متمدن به این معنی که همیشه متمدن باشه؟

– نه خب اون که سخت می‏شه. آدم متمدنی که اغلب اوقات رفتار متمدنانه داشته باشه و قواعد تمدن رو رعایت کنه!

– خدای من پس تو یه متمدنی!

– آره؟ ایول! من چیو رعایت می‏کنم اغلب اوقات؟

– قوانین راهنمایی رانندگی

–     : >

سپتامبر 23, 2009

 

دخترکی که به تازگی شوهر کرده مرا بسیار می‏ترساند. جوری که روی صندلی می‏نشیند، پا را روی پا می‏اندازد، نام‏های دوستان قدیمی شوهرش را با صدای رسا به زبان می‏آورد و فاتحانه به اطراف نگاه می‏کند، دوربینی که در دست دارد و هر بار به دست کسی می‏دهد تا از او و شوهرش یا از خودش تنها در کنار بقیه عکس بگیرد، چهره‏ی سعادت‏مندش وقتی  در همبستگی سرخوشانه‏ی زنان علیه شوهران  سیگاری شرکت می‏کند، حرف‏هایش و برقی که من در دندان‏هایش می‏بینم، مرا می‏ترساند

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

«درست یادم نیست که بزبزقندی و گرگ می روند پیش قصاب که‌ آن یکی شاخ‌هایش را تیز کند و آن یکی دندان‌هایش را یا پیش آهنگر. ظاهرن در بعضی نسخ این کار را آهنگر انجام می‌دهد و در بعضی دیگر قصاب. دست کم من یک نسخه‌ی قصابی آن را خوانده‌ام. و به نظرم با حضور قصاب، داستان بهتر هم می‌شود. یک بزبزقندی داریم، یک گرگ و یک قصاب که به صورت پیش فرض هر دو خواهان و طالب بزبزقندی هستند؛ رابطه‌شان هم مثلثی است دیگر، گیریم که عشقی نباشد!
قصاب، دندان‌های گرگ را می‌کشد و به جایش پنبه می‌گذارد و در عوض، شاخ‌های بزبزقندی را تیز می‌کند. بچه که بودیم چقدر ممنون‌دار این قصاب می‌شدیم؛ از این همه مرام از این همه هم‌دلی که با ما داشت، با ما که طرف‌دار بزبزقندی بودیم. کسی هم به روی خودش نمی‌آورد که این مرد قصاب است و بزبزقندی هم یک گوشت بالقوه! کسی به روی خودش نمی‌آورد که ممکن است قصاب به این دلیل عجالتن در داستان، هوای بزبزقندی را دارد و مثل ما می‌خواهد بزبزقندی، پیروز میدان شود، چون بزبزقندی سهم قصاب است نه سهم گرگ. سهم ماست!»

سپتامبر 21, 2009

 

زن‏های شوهردار و مردهای زن‏دار توی سریال‏های تلوزیون را درست از روی همین آدم‏های دور و بر ساخته‏اند.

سپتامبر 10, 2009

نور روز بیرون نمی‏گذارد داخل اتاق پیدا باشد. پیدا هم باشد؛ ما که آن گوشه پشت پیچک‏ها نشسته بودیم، پیدا نبودیم.

مه 7, 2009

وات دِ فاک

آوریل 30, 2009

مصیبتی‏ست این آد‏می‏زاد زاده شدن. آدمی‏زاد تقلبی. همیشه تقلبی.

فوریه 24, 2009

این را قاطیِ کاغذهای زمستان 78 پیدا کردم. زمستانِ ده سالِ پیش …

«پس یعنی این مهرآزمای خواب‏آلود را اگر صدا هم بزنم، چشمان‏اش را باز نخواهد کرد. حتی اسم خودش را هم نمی‏شنود. نمی‏شناسد. اگر پهلوی گوش‏اش داد بزنم؛ مها! مهرآزما!
دیگر همه‏ی خاطره‏ها از سلول‏های مغزش پاک شده است. همه‏ی اسم‏ها.»

فوریه 23, 2009

آره زومه
آره زومه
: >

فوریه 12, 2009

بچه که بودم؛ دبستان و راهنمایی و این‏ها مثلن، یادم هست نزدیکِ عید که می‏شد؛ از یک طرف، کلی شور و شوقِ آمدنِ اسفند و مراسم خانه تکانیِ عید و تعطیلات ِ در راه را داشتم، از یک طرف هم آن امتحان‏های مسخره‏ی ثلثِ دوم نمی‏گذاشت با خیالِ راحت و دلِ خوش، حالِ‏ آمدنِ عید را ببرم. تا نزدیکِ عید، امتحان داشتیم. ستم بود واقعن.
یادش به خیر. توی همین امتحان‏ها هی واسه‏ی هم کارت‎پستال می‏گرفتیم گونی گونی و هی به هم تقدیم می‏کردیم. عیدِ سعید باستانی را به هم و خانواده‏ی گرامی هم تبریک می‏گفتیم. عیدِ شما مبارک، دمبِ شما سه چارک می‏کردیم.
فکر کنم آن موقع‏ها، من نگاهِ سلسه مراتبی مسخره‏ای داشتم. کارت پستال‏های گران‏تر را می‏دادم دوست‏های نزدیک‏ام. کارت پستال‏های بی‏ریختِ ارزان قیمت را می‏دادم بقیه‏ی برو بچز کلاس. – یادم هست حتی چند باری عید و روز مادر و تولدِ ننه بابا هم کارت پستال دادم به‏شان. حال نمی‏کردند. ولی نمی‏فهمیدم که. بعدها که بزرگ شدم و توانستم خاطرات‏ام را آنالیز کنم، فهمیدم. هه!- روز آخر هم کلی توی مدرسه می‏ماندیم. کلی که یعنی کمی بیشتر می‏ماندیم. بعد هم پیاده راه می‏افتادیم تا خانه؛ آن‏هایی‏مان که هم مسیر بودیم. یادم نیست موقعِ خداحافظی، دست و روبوسی می‏کردیم یا نه. واقعن یادم نیست. دست می‏دادیم؟ هم را بغل می‏کردیم؟ روبوسی می‏کردیم؟ حتمن یک غلطی می‏کردیم. لابد خشک و خالی که نمی‏شد. فکر کنم دست نمی‏دادیم. هم را بغل می‏کردیم و ماچ می‏کردیم.

بچه که بودم از الان نوستالژیک‏تر بودم. یک بار  وقتی عید تمام  شد، برای زنگِ در که توی خانه‏تکانی تمیز شده بود، کلی گریه کردم. روزِ اولِ از مدرسه برگشتنِ بعد از عید بود. دست‏ام را بردم بالا زنگ بزنم. یادم افتاد که موقعِ برگشتن از آخرین امتحانِ ثلثِ دوم که رسیده بودم پشتِ در و زنگِ تمیزِ در را دیده بودم، قند توی دلم آب شده بود که وای عید! همان‏جا بغض‏ام ترکید و گریه  کردم.
ولی یکی از کابوس‏های خوشایندِ روزهای اول عیدِ من این بود که خواب می‏دیدم همه‏ی 13روز تمام شده. بعد از خواب، بیدار می‏شدم و توی تخت‏ام کیف می‏کردم که به به! هنوز تمام نشده که! تازه اول عید است.
الان وقتی آن حال و هوا و آن خوش‏خیالیِ تعطیلات و سالِ نو و تصمیمِ نو و انسانِ نو و خوب و منظم و موفقی که قرار بود موقعِ تحویلِ سال یکهو بشوم،  یادم می‏آید؛ سرگیجه می‏گیرم و حال‏ام بد می‏شود. من دیگر از عید، نه خانه تکانی را دوست دارم -هرچند نزدیکِ عید که می‏شود؛ دچار وسواسِ بیمارگونِ بشور بسابِ سوراخ سمبه‏های نمی‏دانم کجاها می‏شوم. بگذریم! – نه  سفره‏ی هفت‏سین چیدن را، نه  هیچ چیزی که مرا یاد سرخوشی و بی خیالی بچگی‏ام بیندازد. تنها چیزی که هنوز واقعن حال‏ام را خوب می‏کند؛ بیرون رفتن‏های شب‏های نزدیکِ عید است. به خصوص خودِ خودِ شبِ عید. دوست دارم بروم بیرون، خریدهای کوچولویی بکنم، کاغذ کادویی چیزی بخرم مثلن  و میان آدم‏های تمیز و خوشگلی که تند تند از این مغازه به آن مغازه می‏روند و دنبالِ خریدهای نکرده‏شان هستند، بگردم و صورت‏هاشان را نگاه کنم. شاید خوبی‏اش این است که دیدنِ این آدم‏ها؛ آدم‏هایی که نمی‏شناسم و خاطره‏ای باهاشان ندارم ، نوستالژیک‏ام نمی‏کند. خاطره‏ام با خیابان‏ها و مغازه‏ها هم آن‏قدر نفس‏گیر نیست که عیش‏ام را منقص کند…  دوست دارم توی خیابان بمانم. دوست ندارم برگردم توی خانه‏ای که از در و دیوارش گذشته و خاطره روی سرم آوار می‏شود.

————-

حالا تو هم شده‏ای عیدِ من. عیدِ بچگی‏های من. ذوقِ آمدن و بودن‏ات را دارم و هول و غصه‏ی تمام شدن و رفتن‏ات را…

فوریه 11, 2009

بابا می‏گه داره بارون بهاری می‏آد و هنوز چله کوچیکه‏اس.
مامان می‏گه فصل‏ها دارن جابه‏جا می‏شن. بعد هم از اون جایی که زمانی دبیر جغرافی بوده، با لحن محکم‏تری اضافه می‏کنه ممکنه‏ها! آب و هوا داره تغییر می‏کنه!
من کاری به این کارها ندارم. آب و هوا تغییر بکنه یا نه، فصل‏ها جابه‏جا بشن یا نه؛ من عاشقِ هوای ابری و بارونی بهاری‏ام. هر موقع سال که می‏خواد باشه. عاشق صدای گنجیشکای توی درختِ سرومونم که وقتی صبح می‏شه و بارون می‏آد، شلوغ پلوغ می‏کنن و همه‏ی محله رو می‏ذارن رو سرشون…
نوستالژی بهار بچگی خوشحال و قشنگِ منه این صدای شلوغ گنجیشکا.

فوریه 6, 2009

چشم‏ام را می‏چسبانم به چشمیِ دزدگیرِ در و آن تو رو نگاه می‏کنم.
دیوارهای اتاق نشیمن، کِش آمده‏اند و انحنا پیدا کرده‏اند به داخل.
کدرتر شده است. شبیهِ عکس‏های آلودگی هوای تهران که این‏جا و آن‏جا نشان می‏دهند.
سرم را برمی‏دارم و برمی‏گردم سر جایم.
تلفن، زنگ می زند.
بابا از پشتِ کلی خش خشِ تلفنِ خانه‏ی «مادربزرگ» با صدای بغض آلودِ مخصوص به خودش می‏گوید: تمام شد. رفت.
غصه‏ام می‏شود.
می‏گویم مراقبِ مامان باشد.
مامان را تصور می‏کنم که توی آن خانه‏ی قدیمی، گوشه‏ای نشسته و گریه می‏کند.
گوشی را می‏گذارم.
بابا نگفت کی برمی‏گردند. لابد به این زودی‏ها برنمی‏گردند.
تنهام.
شوهرم رفته است بیرون.
وقتی برگردد، به من ‏می‏گوید کاری بکنم. نمی‏دانم چه کاری. ولی می‏دانم چه بکنم چه نکنم، نقشه‏ی کشتن‏ام را عملی می‏کند.
شوهرم بیمار روانی‏ست.
کسی در می‏زند.
در را باز می‏کنم و می‏دوم توی کوچه. کوچه تاریک و ترسناک است. درِ خانه‏ی هر کدام از همسایه‏ها را می‏زنم، کسی جواب نمی‏دهد. برمی‏گردم توی خانه. شوهرم کنارِ اتاق ایستاده است و چیزی به من می‏گوید که درست متوجه نمی‏شوم.
یکی از همسایه‏ها که پیرمردِ لاغرِ قدکوتاهی‏ست، درِ خانه‏مان را باز می‏کند و می‏آید تو. کنارش می‏ایستم. میانِ درِ اتاق‏مان. برایش همه چیز را تعریف می‏کنم.
وسطِ حرف‏هام، نگاه‏ام می‏افتد به عنکبوتِ زردی که با پاهای دراز، روی ملافه‏ی پایینِ تخت‏ام راه می‏رود. می‏گویم لطفن بکُش این عنکبوت را. از عنبکوت می‏ترسم. می‏خندد و می‏گوید کاری ندارد. می‏گویم بکُش. اگر نکُشی، می‏‏رود لای درزِ در، قایم می‏شود.
پیرمرد، از عمد، این دست و آن دست می‏کند.

ژانویه 30, 2009


چیپس و پنیری که امروز خوردم، داغ و کش‏دار و خوش‏مزه نبود. اصلن جوری نبود که حال‏ام را خوب کند.


خسته‏ام
دل‏ام تنگ در برگرفتن می‏خواهد. شاید هم تنگ دربرگرفته شدن. فرقی نمی‏کند.


چند روزی‏ست که دل‏ام هوای چلو قرمه‏سبزی با سیب‏زمینی خوش‏رنگِ تهِ برنج را کرده که توی آفتابِ زمستان؛ یعنی توی آفتابِ پشتِ پنجره‏ی زمستانِ روزهای جمعه بخوریم
و
قصه‏ی
ظهرِ
جمعه
گوش بدهیم.