Archive for the ‘آیتم’ Category

مثلِ خورشیدی کهن

اوت 21, 2014

 

مثلِ خورشیدی کهن

درباره‌ی طرح جلدِ «محاکمه‌ی سقراط» *

آرزو مختاریان

 

­
طرح جلد

 

 

جلدِ کتاب نه، روی جلدِ کتابْ پاره شده، مثل پوستی که کنده شده باشد، از رگ و پی کنده شده باشد، به خشونت، برای دیدنِ پُشت‌اش. هنوز نسج‌های باریکِ قرمز مثل نخ‌هایی، خط‌هایی صاف و باریک، به پاره‌ای که از آن پاره شده، وصلند، به رویه‌ی بی‌خون و زردِ کتاب که هنوز کنده نشده. پوستِ زردِ بی‌خون. یا مثلِ «خورشیدی کهن».

زیر پوست، گوشتِ قرمز غلو شده‌ای هست. قرمزیِ مشدّد گوشتِ تنِ پوست‌کنده. عریانیِ غلیظ، بی‌پیرایه و زشت؛ مثل سقراط که زشت بود و می‌گفت حرف‌هاش زیبا و بلاغت‌آمیز نیستند. زشتند و حقیقتند. زشتند چون حقیقتند. سقراط با پارچه‌ی سفیدِ دور گوشتِ لخم تن‌اش نشسته. دست‌هاش حال  و هوای خطابه ندارند، سر برگردانده نگاهِ آن‌ جا را می‌کند که کتابْ ورق‌هاش باز می‌شوند؛ لایه لایه. خلافِ تن‌اش که گوشت به استخوان می‌رسد، کتاب به استخوان نمی‌رسد، خلافِ سقراط که تن‌اش را گشوده، مثل پزشکی که تشریح می‌کند، کتاب همه‌اش پوست است و تن به تشریح نمی‌دهد؛ ورق زده می‌شود. و ورق‌ها هر بار که ورق می‌خورند روی هم، روی قبلی‌ها می‌افتند، عمق ولی نمی‌سازند، لایه‌های کتاب لایه‌های سطحند، ژرفا ندارند. کتاب «شونده» است،  حتا اگرکتاب آن است که پیشاپیش روی میز وجود دارد. ورق زدنِ ورق‌ها او را به عمق، به ژرفا، به حقیقتِ یکّه نمی‌رساند، سقراط بی‌جهت رو برگردانده و چشم چرخانده و منتظر است، امید دارد، بی‌هوده به جای نگاهِ اتاقِ سرخ‌اش، نگاهِ ناکجا می‌کند، اتاق را تلف می‌کند. ورق زدن‌ها او را به حقیقتِ یکّه‌ی مطلقی نخواهد رساند. او ناامید خواهد شد و از زندگی‌اش دست خواهد کشید و برای آسخلیپیوس خروسی خواهد فرستاد. بلاغتی که از آن پرهیز می‌کند به پای او خواهد پیچید و مثل آن پارچه‌ی سفید و حرف‌هاش که می‌گوید زشتند در کتاب ادبیات می‌شوند، پیرایه می‌گیرند و زیبا می‌شوند.

سقراط سر برگردانده، از تن‌اش، از پوست‌اش و با پنجه‌هاش سکّویی را که بر آن نشسته چنگ می‌زند، هنوز پارچه‌ی سفیدی دور پاهاش تابیده، پُرخون، مثل جنینی که ناقص به دنیا آمده یا نشانِ «بالیدنی رو به فروشد»** با پاهای شاه‌ماهی و انگار بلد نیست در پوست‌اش زندگی کند.

 

 

 

* اثر ابراهیم حقیقی – محاکمه‌ی سقراط/ ترجمه‌ی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ 1391
* غروب بت‌ها/ نیچه/ مسئله‌‌ی سقراط/ ترجمه‌ی داریوش آشوری

parrot-fashion

اوت 5, 2014

… همچنانکه کسانی که به تازگی آموختنِ علمی را آغاز کرده‌اند جملاتی از آن علم بر زبان می‌آورند بی‌آنکه به‌راستی دارای علم باشند. برای اینکه کسی دارای علم شود موضوع‌ِ علم باید جزئی از خودِ آن کس گردد و برای این امر وقت لازم است…

 

ارسطو/ اخلاق نیکوماخوس / ترجمه‌ی محمدحسن لطفی

آپولوژی

ژوئیه 30, 2014

«… و اگر خود را دانا به چیزی بپندارند بی‌آنکه به‌راستی دانا باشند، آنان را سرزنش کنید همچنانکه من شما را سرزنش کرده‌ام…»

 

«قدم به قدم با پیتر»

ژوئیه 28, 2014

پیشنهاد می‌کنم همگی مسئولیت ریدمان کردن‌هامان را به عهده بگیریم. این قدم اول است.

پیشنهاد می‌کنم در صدد برنیاییم که ریدمان‌ خویش را رنگ و لعاب‌دار کنیم. این همچنان همان قدم اول است.

همچنین پیشنهاد می‌کنم هنگام استنشاق عطر و بوی ریدمان‌های همدیگر از سر رفاقت یا از سر بزدلی و حقارت، نفس‌های عمیق و فرح‌بخش نکشیم و نگوییم فلانی! عجب ریدمانی زده‌ای، عطرش شهر را و دل را و سر را و جان را آکنده، به گوارایی. این قدم دوم است.

 

پووووه

ژوئیه 26, 2014

دوستان‌مان در مقدمه‌ی بروشور «هنر صدا: اِ ح ه» نوشته‌ بودند «… تمامی این موارد در پی نفیِ زیبایی شناسی، مخاطب، هنرمند، گالری، و به طور کلی فضای هنری اصفهان (شهر هنرپرور!) است.» این را بعد خواندم، بعد که از گالری آمدم بیرون و با آن‌هایی که آنجا بودند خداحافظی کردم و رفتم. هرچند گمان نکنم اگر همان‌جا هم خوانده بودم حوصله می‌کردم بروم سراغ دوستان‌ام که کمی از شادی متورم بودند و ازشان بپرسم «خب؟ الان شما کجا کدام را نفی کرده‌اید؟»

پوستر و بروشور به این قشنگی و چاق و چلّگی! نورهای به این ملنگی روی نوشته‌های روی دیوارِ گالری! جمله‌های به این پیراستگی و قشنگی! کدام نفی زیبایی شناسی!؟ اگر منظورتان از «نفی زیبایی شناسی» پخش صداهای «ناهنجار» و «نازیبا» در گالری بوده که مزاح می‌فرمایید. آخر این صداهای «نازیبا» که دیگر خیلی وقت است اسبابِ زیبایی شناسی مدرن به حساب می‌آیند. گوش را و روح را چیزهای دیگری می‌خراشد.

نفی مخاطب کجا بود؟ پس اینهمه فراخوان  و ایونت و پوستر و اس‌ام‌اس برای که بود؟ یا این متن‌های توی بروشور که پای هر کاری نوشته شده بود تا مخاطب خدای ناکرده دچار سوء تفاهم یا سر درگمی یا خستگی نشود برای که بود؟

می‌فرمایید «نفی هنرمند». ممکن است بفرمایید کجای این داستان این «هجده هنرمند و نویسنده‌ی اصفهانی» نفی شدند؟ این‌ هنرمندان که از فرط قلمبگی در متن‌های پاکیزه‌ی بروشور نمی‌گنجیدند و روی دیوار گالری  زیر نورهای خوش‌نور هم حتا امتداد پیدا کرده بودند…

«نفی گالری»؟ همان گالری که خودتان از شرکت کنندگانِ دائمی نمایشگاه‌هایش هستید؟ هاها.

ولی این‌ از همه باحال‌تر است: «به طور کلی نفی فضای هنری اصفهان (شهر هنر پرور!)». نفی؟  یا اتفاقاً برعکس، «تأیید و تکرار»  فضای هنری اصفهان؟ با آن شیرین بیانی‌تان وقتی که در پرانتز می‌نویسید شهر هنرپرور … چون از قضا همین خودِ شما میراث‌برانِ خلف‌اش هستید یا «شده‌اید»…

 

 

پ.ن

من نه قصد و نیتی برای نقد کارهای عرضه شده در «اِ ح ه» دارم نه صلاحیتی. آنچه من را به نوشتن این چند خط وا داشته متنی‌ست که در «مقدمه‌ی» بروشور «ا ح ه» آمده، و مصرّانه به جای نفیِ هرچه ادعایش را می‌کند به طرز مضحک و ریاکارانه‌‌ای مشغول «نفی» خودش است، متنی که عاقبت از فرط ریاکاری غم‌انگیز می‌شود.

 

 

Enjoy Your Flight

ژوئن 25, 2014

به یادِ رساله‌ی سنکا، فیلسوف رومی، افتادم به نام «در بابِ خشم» که در حمایت از امپراتور نرون نوشت و مشخصاً در دفاع از این نظریه‌اش که علّت ریشه‌ای خشم، امید است. ما عصبانی هستیم چون بیش از حد خوش‌بینیم و به اندازه‌ی کافی برای استیصال‌های ذاتی جهان آمادگی نداریم.

 

آلن دو باتن / یک هفته در فرودگاه

ظلمتِ بی‌حرکت

ژوئن 25, 2014

…راست‌اش را بخواهید او{جلال آل احمد} نه از سیر برخوردِ تمدن‌ها آگاهی داشت، نه تاریخ مدنیت مغرب را می‌شناخت، نه در فرهنگ غربی مایه‌ای داشت. خطاهای ترجمه‌اش هم گاه خنده‌آور است. به حقیقت، او به کاری دست برد که بضاعتِ علمی‌اش را نداشت، و افق محصور فکری‌اش به او اجازه‌ نمی‌داد که مقولاتی چون روشنگری و روشنفکری و غرب‌زدگی را در گذشته‌ی تاریخ به درستی بسنجد، و یا در چشم‌انداز وسیع آینده بنگرد. درسی که خوانده بود در حد دبیر ادبیاتِ فارسی بود که از اصل چیز قابلی نبود… در واقع مجموع عناصر سازنده‌ی هویت فرهنگی او و مؤثر در او، از نقطه‌ی اول تا آخر، در جهتی نبود که او بتواند اصالتاً در قلمرو روشنگری و روشنفکری گام نهد. و چون خالی از داعیه هم نبود به پرخاشگری و عناد با آن برخاست، عنادی که در نهادش بود. لاجرم، هر چه بر ذهن کج و کوله‌اش می‌گذشت، بر قلم شلخته‌اش روان می‌گشت. غرب‌زدگی و کتاب روشنفکران چیزی نیست مگر ورزش کردن در بی‌دانشی، و ظلمتِ بی‌حرکت…

 

فریدون آدمیّت / آشفتگی در فکر تاریخی

Funny Games

ژوئن 21, 2014

داعش؛ ژست‌هایشان جلوی دوربین، تن و بدن‌‌شان که ورزیده است، وسواس و دقت‌شان در انتخاب رختِ درست، شکل ایستادن‌شان، خشونت‌شان، خونسردی‌ و متانت‌شان وقتی که قیمه قیمه می‌کنند مثل توی فیلم‌های غربی‌ست.

True Detective

ژوئن 8, 2014

در یک بی‌خوابیِ ناشی از سرفه، همه‌ی قسمت‌های فصل اولِ «تورو دتکتیو» (True Detective) را دیدم. و دوست‌اش نداشتم. آن یاروی قهرمان داستان که از تگزاس می‌آمد با آن لحن یکنواختِ خفن‌اش زیادی از تگزاس می‌آمد و زیادی شبیه جرج بوشِ پسر و محور شرارت‌اش بود. (راث و آن یکی یار سفیدش مارتی، نقطه‌ی مقابل آن دو تا کارآگاهِ سیاهپوستِ تازه‌ نفس ولی ابله و کند و ناقهرمان -چیزی شبیه اوبامای تازه از راه رسیده- بودند) . راث هم  پیِ شیطان‌پرستانی (چیزی شبیه محور اهریمنیِ جرج) گذاشته بود که  خواب را از چشم خانواده‌های عزیز آمریکایی ربوده بودند.  البته راث همان جرج نبود. راث مقابل دولت بود. ولی سفید پوست بود و از تگزاس می‌آمد و قهرمان بود. و آمریکایی بود و زندگی‌اش هم مثل لحن و صداش در عین دلاوری و قشنگی و مردانگی و خفن‌بودگی‌اش، ملال‌آور و مضحک و آمریکایی بود.

 

پ.ن

و زن‌ها که همه جوره‌شان و دقیقاً همه جوره‌شان مایه‌ی دردسر و ناآرامی دنیا و مافی‌هاش بودند. زن‌ها و بچه‌ها.

Toilets

ژوئن 8, 2014

toilets

and in traditional Iranian toilets (those oldies with vast holes) the shit falls into the hole and disappears in advance, .never waits for a water flush

lo-lee-ta

مه 18, 2014

عاقبت لولیتا را با مشقت خواندم، با مشقت و لذت. نمی‌شد که میانِ خواندن‌اش به فرهنگِ لغت رجوع نکنم. در رفت و برگشت‌های مکرر خواندم. مثل آن اشاره‌هاش به مسافرتِ زبان در دهان، به لب‌ها، به زبان، به حرف زدن در فرانسه -و نه به نوشتن به حرف زدن- به زبان زدن به دهان و دندان، به بوسه‌های عمیق با زبان که به دندان برسد و از آن بگذرد، سفر کند، برای تلفظ یک نام، و نماند، بگریزد، مثل گریختنِ سرخوشانه‌ی دخترکان تازه بالغ با سینه‌های نورس که نورسی سینه‌هاشان یک وعده‌ی موّاج است، وعده‌ای که هنوز نارس است، وعده‌ی حروف را به دهان گرفتن، وعده‌ی باروری، وعده‌ی پشت سر گذاشتنِ ناتوانیِ جنسی، ولی زبان در دهانِ فرانسه انگار آن دخترکی‌ست با پاهای دراز لاغر که توی دهان پخش می‌شود، جاگیر نمی‌شود، فربه نیست، فرّار است و از لای لب‌های نیمه باز در هوا پخش می‌شود.

کیدز

مه 18, 2014

آنچه تجربه‌ی بچه‌دار شدن و هم حیوان خانگی‌دار شدن را یکّه و شگفت می‌کند به نظرم تجربه‌ی ارتباط برقرار کردن با موجودی‌ست که هنوز خارج از ساحتِ زبان است، موجودی که هنوز متعلق است به طبیعتِ متصل که ما از آن منفصل شده‌ایم و دلتنگ و رنجور آنیم. ما با بچه‌ها و حیوانات خانگی سرگرم می‌شویم، ولی در آن‌ها غرق نمی‌شویم. تجربه‌ی ما با آن‌ها هرگز تجربه‌ای خارج از ساحتِ زبان نخواهد بود و یکّه‌گی و شگفتی‌ این تجربه اشاره به آن چیزی دارد که نمی‌توان به آن اشاره کرد یا تجربه کرد چون ما تا ابد تجربه‌ی در طبیعتِ متصل بودن را از دست داده‌ایم.

«عشق»

ژانویه 19, 2013

بابتِ فیلمِ عشقِ میشل هانکه

    هر نفسی که فرو می‌رود، دری‌ست که بسته می‌شود و  بر که می‌آید، در است که باز می‌شود. دری که بسته می‌شود و باز می‌شود، کالبدی‌ست که نفس می‌کشد. خانه‌ای که نفس می‌کشد. خانه‌ای که هوا در آن نمی‌ماند. هوا در آن مانده نمی‌شود. هوا در رفت و آمد است. نفس حبس نمی‌شود. در که باز و بسته شود، جان قبض نمی‌شود.

    دری که باز بماند، چشمی‌ست که دیگر پلک نخواهد زد. بسته نخواهد شد. دختری که میانِ درهای باز روی صندلیِ پدر نشسته، مثل مردمک خسته‌‌ی چشم ِ بازْ مانده‌ای‌ست که پلک نمی‌زند. که جان ندارد.

      چشمی که باز مانده باشد را به زور می‌بندند و دری را که بسته مانده باشد، به شدت باز می‌کنند. به زور.

     دری که فرسوده باشد، می‌ترساند. خواب از چشم می‌برد. چشم را باز نگه می‌دارد که در را بپاید. دری که فرسوده است و قفلش خراب است، یک شب، میان شب، چهارطاق باز می‌شود و دزد را تا پای تخت می‌خزاند تا نقاشی‌ها را از قاب‌های چوبی‌شان در بیاورد، و بعد از پنجره بیرون بجهد و دیوارهای خالی را باقی بگذارد.

     نقاشی مدید است در خودش. خلافِ عکس که لحظه است، آن است. نقاشی خاطره را به کار نمی‌اندازد، نقاشی، خاطره است. زمان را در خودش می‌قاپد و حبس می‌کند. آن را نه؛ زمان را، درازنای زمان را. نقاشی جابه‌جایی در مکان را، زمان را در خودش ثبت می‌کند. نقاشی خاطره است. تجربه‌ی زیسته است. تجربه‌ی بلندِ طی کردن راهروهای خانه است با پاهای مضطربِ کند و کوتاهِ مرد، از لحظه‌ی عبور صدای زن از مارپیچ ِ گوش مرد تا انعکاس مرد از مارپیچِ راهروی خانه به نزدِ صدا.

از بین اینهمه صدا که هر کدام طلبیدن برای به درون آمدن است- خوانده یا ناخوانده-، کدام یک تو را به سمتِ در می‌برد، به پشت در می‌رساند، که حالا در بگشایی یا نه، درهای دیگر ببندی یا نه؟

درْ آستانگی.

مستراح یک فضای خصوصی‌ست. یک فضای شخصی‌ست؛ مستراحِ خانه. آستانه‌ی مستراح، آستانه‌ی درنگ است. آستانه‌ی تختِ خواب. آستانه‌ی خانه. آستانه‌ی تن. باید اِستاد. عبور از این آستانه، عبور از وضعیتی به وضعیتِ دیگر است. تن دادن به وضعیتِ تازه است. مرد که از آستانه‌ی مستراح عبور می‌کند زن تن داده به عبور از خودمختاری تن به بستگی تن به یک تن دیگر. تن داده به عبور از زندگی به عشق به مرگ.

در، آستانه را نشان گذاری می‌کند. در چه باز باشد چه بسته، آستانه را علامت‌گذاری می‌کند. اعلامِ احتیاط می‌کند. از اینجا به بعد با حفظِ فاصله عبور کنید، با حفظِ فاصله وارد شوید، با حفظِ فاصله بایستید، با حفظِ فاصله کیسه‌های خرید را در آشپزخانه بگذارید، بروید و در را پشتِ سر ببندید. یک قدم دیگر، یک قدمِ‌ اضافی، پرده‌ها را می‌اندازد و تنِ حلزونیِ نرم میانِ اتاق می‌ماند.

سیزیف

سپتامبر 14, 2012

دوباره بر می گردم

دلگیر می شوم

می روم

بر می گردم

و دوباره به این عبارات فکر می کنم

سیزیف بیچاره حداقل این شانس را داشت که افسانه شود

ما چه ؟

– توسط : م. د

«درباره‌ی عکس»

مارس 16, 2012

عید سال شصت و یک است. هر پنج نفرمان پای سفره‌ایم. مامان دوربینش را روی سه پایه گذاشته و دکمه‌ی سلف تایمرش را زده و دویده که برسد توی عکس. کیکی که توی سفره است را خودش پخته و حتمن که همان شب تهش درمی‌آید. آن شیرینی‌های وسط سفره که جلوی سبزه‌اند را از قنادی پارس خریده‌ایم. آنکه دستش را مثل کلاه مخملی‌ها دراز کرده روی زانویش و خنده‌اش سفید است،‌ مانداناست. آنکه دستش را زده زیر چانه‌اش و خواسته توی این عکس به جای دیگری غیر از دوربینِ مامان نگاه کند، مهرآزماست. و آنکه مانده عین کدام یک از خواهرها باشد، شعف نشان دهد یا بی‌تفاوتی کند، منم.
پ.ن

بابا متمایز است و مشخص. او پدر خانواده است و نیازی به با انگشت نشان دادنش نیست.

download

مارس 11, 2012
Thank you. Your download will start automatically

سمپادی

اوت 11, 2011

سال هفتاد. با آن کلاسور مشکی با آرم سمپاد. نمی‌گفتم سمپاد. می‌گفتم سازمانِ ملی پرورش استعدادهای درخشان. همه‌اش را کامل می‌گفتم. قرقره می‌کردم. کلاسور را جوری می‌گرفتم همه ببینند. دنیا ببیند. من تیزهوشانی‌ام. من به تیزهوشان می‌روم. من به فرزانگانِ امین می‌روم. فرزانگان نه. فرزانگانِ امین. کسی مرا با دخترهای کم‌هوش دبیرستان‌ فرزانه، صفورا، بیست و دو بهمن، عدالت و باقی دبیرستان‌های آن دور و بر عوضی نگیرد. من تیزهوشانی‌ام. مردم! ای آدم‌های توی خیابان، تاکسی، اتوبوس، پیاده رو، لطفن حواس‌تان به این آرم روی کلاسورِ میان بازوانِ من باشد، من به تیزهوشان می‌روم. من کونِ آسمان را پاره کرده‌ام. افتاده‌ام پایین.

آوریل 19, 2011

وقتی بعد از چند ماه از تهران برگشتم، شامپو بوژنه‌ای را هم که تازه خریده بودم،با خودم آوردم. بازش نکردم و دست‌نخورده نگهش داشتم. تمام این سال‌ها توی حمام جلوی چشمم بوده و نگذاشته‌ام مامان دورش بیندازد. حتی وقتی حمامِ مثلن خانه‌ی خودم را پیدا کردم باز حواسم بود که سر جایش مانده باشد. آن موقع که این شامپو را خریدم هنوز خیلی‌ها زنده بودند. مهرزاد، دایی اکبر، عمه مهین، بهمن، دوقلوهای علیرضا، سحر، عمه منیر و ننه محترم هنوز زنده بودند. ولی مهرآزما مرده بود.

آوریل 3, 2011

ای آفتاب‌های کوچه‌
ای سایه‌نورهای نرم
روی برگ‌های پشت شیشه‌های قدی تمیز
ای لکه‌های سنگ‌های سفیدِ سخت
ای تارهای درخشان نیم‌بندِ سقف
ای شیشه‌های ماتِ مشبک
در را باز کنید
زنگ می‌زند

جدایی ترمه از نادر و سیمین

مارس 28, 2011

 

من اصلن پایانِ «جدایی نادر از سیمین» را دوست نداشتم. به نظرم صحنه‌ی پایانی بر خلافِ آن‌چه خیلی‌ها می گویند، فرودِ فیلم بود.
آیا دادگاهِ پایانی فیلم برای این بود که نشان دهد سیمین و نادر نمی‌توانند با هم زندگی  کنند؟  یعنی منِ مخاطب، این را قبل از صحنه‌ی دادگاه نمی‌فهمم که سیمین و نادری که اصغر فرهادی نشانم داده، بعد از آن همه که بین‌شان رفته، نمی‌توانند کنار هم زندگی کنند؟ گرچه برای من چندان فرقی نمی‌کرد  از هم طلاق بگیرند یا نه. جدایی که با طلاق اتفاق نمی‌افتد. حتا اگر نادر و سیمین از هم طلاق نمی‌گرفتند و زندگی‌ای را ادامه می‌دادند که ادامه دادن‌ش غیر ممکن بود، باز از هم جدا شده بودند.  جدا که شده بودند، جداتر می‌شدند.

آیا دادگاهِ پایانی برای این بود که ترمه را در موقعیت ناگوار دور راهی انتخاب نشان‌مان بدهد؟  آخر مگر در تمام فیلم این وضعیتِ ناگوار نشان داده نمی‌شد؟  مگر در صحنه‌ای که ترمه برای شهادت، پیش قاضی ایستاده و دروغ می‌گوید، قلب‌مان درد نمی‌گیرد از فرطِ اندوه و درماندگی؟ مگر در صحنه‌ی دادگاهِ آخر هم قلب‌مان همان‌قدر می‌کوبد؟ مگر همان‌قدر دل‌مان می‌خواهد بغلش کنیم و از آن اتاق بیرونش ببریم و نگذاریم بیشتر از این در یازده سالگی رنج بکشد از مواجهه با واقعیتِ اطرافش؟ به نظر من، نه.
درنگِ‌ ترمه در آن اتاق در آن دادگاهِ پایانی برای چیست؟ آیا می خواهد ما را در انتظار سیمین و نادر،-و  آن‌جور که سیمین و نادر دو طرفِ در شیشه‌ای راه‌روی دادگاه منتظر نشسته‌اند، انگار آینه‌ای برابر آینه‌ی هم گذاشته‌اند و تا ابد تکرار می‌شوند-، شریک کند؟ انتظار دانستنِ این‌که ترمه چه انتخابی خواهد کرد؟ مگر انتخابِ ترمه چقدر اهمیت دارد؟ مگر مشخص شدنِ انتخابِ ترمه در مقایسه با این حجمِ بزرگ آگاهی دردناک که ترمه پیدا کرده چقدر اهمیت دارد؟

پایان فیلمی از این دست باید پایانی واقعی  باشد. برای همین است که من آن ابدیت صحنه‌ی آخر را نمی‌فهمم. آن انتظار و آن نگفتن را. چون می‌دانم هر قدر سیمین و نادر دو طرف راهرو منتظر بنشینند، و هر قدر ترمه در اتاق قاضی درنگ کند، سرانجام از اتاق بیرون خواهد آمد.  این‌که بگویم صحنه‌ی آخر، جدل/گفتگوی ترمه است با قانون صفر و یکی که وضعیت‌های انسانی را در نظر نمی‌گیرد، یعنی که پایانِ فیلم، ساز خودش را بزند و ناهم‌خوان باشد و عیبی هم ندارد لابد. من برخلاف خیلی‌ها فکر نمی‌کنم فیلم پایان بازی داشت. به نظرم پایان فیلم در ابدیتی تکرار می‌شود که این ابدیت و تکرار آن‌هم به این شکل سمبولیک در فیلمی تا این حد رئال، جایی ندارد. و همین است که توی ذوق می‌زند.

—————-

مرسی از افسانه شفیعی که خیلی از گفته‌های این‌جا موجبش حرف‌های بعد از فیلمِ در کافه‌ی دیشب‌ او بود. افسانه یادداشتی در مورد فیلم نوشته که به زودی در وبلاگ خودش منتشر می‌کند.

مارس 28, 2011

http://dl.sanecity.net/download/music/Flowers-Love_Joel-Fajerman.mp3
 

 سرِ هم  می‌نوشت. دیدنیها. یک شنبه شب‌ها. سال‌های دور. جلوی تلوزیون رنگی پارس. کنار مامان. بابا اگر اخلاقش سرِ‌جا بود. مهرآزما. ماندانا اگر خانه‌مان می‌ماند. هوسِ نرفتنِ مدرسه‌ی فردا. خوابیدن زیر پتو. جلوی تلوزیون. امن. راحت. گرم. ولعِ دیدنِ قسمت‌های خنده‌دار پایان برنامه. از آن دوربین مخفی‌ها که حالا حوصله را دیدن‌شان سر می‌برد.غنیمت بود. آن وقت  ماهواره وجود نداشت. دقیقن وجود نداشت. این همه کانال با این همه دوربین مخفی وجود نداشت.. ویدئو البته بود. ولی تلوزیون چیز دیگری بود. دیدنیها. و جلال مقامی. خداحافظی که می‌کرد باید زود خاموشش می‌کردیم که بابا عصبانی نشود. حوصله‌اش سر نرود. نگوید این‌ها چیست که می‌بینید. به جای زبان خواندن. برنامه که تمام می‌شد، خنده‌هامان را کرده بودیم و حالا غمگین بودیم.

مارس 20, 2011

 اولین روزِ مدرسه‌ی بعد از عید بود. دبستانی بودم. وقتی از مدرسه برگشتم و چشمم افتاد به زنگِ تمیز درِ خانه، اشکم درآمد. دو هفته و اندی قبل‌ترش هیجان‌زده و امیدوار، همه‌مان گرمِ خانه‌تکانی عید بودیم.

تاریخ بیهقی – صد و بیست و یک

مارس 10, 2011

سلطان برخاست و به گرمابه رفت و جامه بگردانید

تاریخ بیهقی – صد و بیست

مارس 10, 2011

امیر مسعود خلعت پوشید 

و دو رکعت نماز کرد

و بوسهلِ زوزنی  گفته بود امیر را چنان باید کرد

تاریخ بیهقی – صد و نوزده

مارس 10, 2011

پس صندوق‌ها برگشادند

و خلعت‌ها برآوردند؛

جامه‌های دوخته و نادوخته.

تاریخ بیهقی – صد و هجده

مارس 10, 2011

و امیر مسعود جوابِ ملکانه داد

تاریخ بیهقی – صد و هفده

مارس 10, 2011

سخت به‌رسم پیش آمد و دست‌بوس کرد

تاریخ بیهقی – صد و شانزده

مارس 10, 2011

و گذرِ رسول بیاراسته بودند نیکو

و می‌گذشت

و درم و دینار می‌انداختند

تا آن‌گاه که به صفِ سوارانِ لشکر رسید

و آوازِ دهل و بوق و نعره‌ی خلق برآمد

تاریخ بیهقی – صد و پانزده

مارس 10, 2011

و لوا به دستِ سواری دادند

تاریخ بیهقی – صد و چهارده

مارس 10, 2011

و چون رسول‌دار نزدیکِ رسول رسید

تاریخ بیهقی – صد و سیزده

مارس 10, 2011

و پس از آن دو سه روز بگذشت

تاریخ بیهقی – صد و دوازده

مارس 10, 2011

و گفت: در عمر خویش آن‌چه امروز دید، یاد ندارد

تاریخ بیهقی – صد و یازده

مارس 10, 2011

و رسول در اثنای نان خوردن، به تازی، نشابور را بستود

تاریخ بیهقی – صد و ده

مارس 10, 2011

چون به سرای فرود آمد،

نخست خوردنی که ساخته بودند، رسول‌دار مثال داد تا پیش آوردند

سخت بسیار از حد و اندازه بگذشته

تاریخ بیهقی – صد و نه

مارس 10, 2011

و بازی‌گران بازی می‌کردند

تاریخ بیهقی – صد و هشت

فوریه 21, 2011

و مردمان، درم و دینار و شکر و هرچیزی می‌انداختند

تاریخ بیهقی – صد و هفت

فوریه 20, 2011

و همه لشکر بر نشستند و پیش شدند

با کوکبه‌ی بزرگ و تکلّفِ بی‌اندازه؛ سپاه سالار در پیش

کوکبه‌ی دیگر؛ قضات و سادات و علما و فقها

و کوکبه‌ی دیگر؛ اعیانِ درگاه، خداوندانِ قلم.

تاریخ بیهقی – صد و شش

فوریه 20, 2011

شهر را بیارایید و هر تکلّفی که بباید کرد، بکنید

تاریخ بیهقی – صد و پنج

فوریه 20, 2011

و اعیانِ نشابور به مصلّی رفتند به شکرِ رسیدنِ امیر به نشابور

تاریخ بیهقی – صد و چهار

فوریه 20, 2011

سخت شادمانه شد و فرمود تا بوق و دهل زدند

تاریخ بیهقی – صد و سه

فوریه 20, 2011

تا در خدمت، حریص‌تر گردند

تاریخ بیهقی – صد و دو

فوریه 20, 2011

و باقی اسیران رها کردند

و گفتند:  بروید و آن‌چه دیدید باز گویید و هر کسی را که پس از این آرزوی دار است و سر به باد دادن، بیاید

تاریخ بیهقی – صد و یک

فوریه 20, 2011

سه پایه‌ها بر زدند

و سرها بر آن بنهادند

و صد و بیست دار بزدند

و از آن اسیران و مفسدان که قوی‌تر بودند، بردار کردند

و حشمتی سخت بزرگ بیفتاد

تاریخ بیهقی – صد

فوریه 20, 2011

هشت هزار و هشتصد و اند  سر

و یک هزار و دویست و اند  تن اسیر بودند

تاریخ بیهقی – نود و نه

فوریه 20, 2011

دیگر روز حسن گفت تا اسیران و سرها را بیاوردند

تاریخ بیهقی – نود و هشت

فوریه 20, 2011

وقتِ نمازِ دیگر، حسن منادی فرمود که دست از کشتن و گرفتن بکشید که بی‌گاه شد

دست بکشیدند

و شب درآمد

و قوم به شهر بازآمدند

تاریخ بیهقی – نود و هفت

فوریه 20, 2011

مردمانِ حسن، رخش برگذاردند و کشتن گرفتند

و مردمِ شهر نیز روی به بیرون آوردند

و به زدن گرفتند و بسیار بکشتند و اسیر گرفتند

تاریخ بیهقی – نود و شش

فوریه 20, 2011

تا پس از این دندان‌ها کند شود از ری

و نیز نیایند

تاریخ بیهقی – نود و پنج

فوریه 20, 2011

و حشمتی بزرگ افکنید به کشتنِ بسیار که کنید

تاریخ بیهقی – نود و چهار

فوریه 20, 2011

و اوباش، پیاده  درماندند  میان جوی‌ها و میانِ دره‌ها