Archive for سپتامبر 2014

«شعر»

سپتامبر 26, 2014

 

 

اگر بیاید

از بامِ خانه

تا هلالیِ بی‌راه

– مشبک،

مترّر،

در تورهای نازکِ آکنده-

به نظر؛ محو و رنگ‌پریده

به تن؛ جاندار و پرخون

نارنج

از سقف بیفتد

بام بریزد

همچو بارانی از برف

نی‌ریز

که از شکستگیِ شانه به شانه‌های سر راجع است

نیاید

موها از بادهای سرخوشِ طرّار، ساکن می‌شوند

مَضحکه

سپتامبر 26, 2014

 

 

این صلیب در شب بر روی دیوار، ترسناک است. مرگ است. صلیب کشیده و بلند، ترسناک و خنده‌دار. من که مسیحی نیستم. این را می‌دانم و  خنده‌ام می‌گیرد. از این دنده به آن دنده می‌غلتم. نگاهی به دیوار روبروم می‌کنم و از اینکه سایه‌ی صلیبی در شب روی دیوار مرا ترسانده،  خنده‌ام می‌گیرد. پس این سایه‌ی مرگ نیست. این صلیب کشیده قصدِ دیشب من است برای خواندنِ کتاب مقدس، خواندن انجیل. یا خنده‌داری‌اش از سر ابتذال است. مثل نقاشی‌های تجویدی‌ روی شعرهای حافظ؛ با دختری خم، موهایی منحنی، بر سر مزاری که مزار  صلیب دارد؛ قصد دیشب من برای نوشتن درباره‌ی کشتی نشستگان حافظ. یا مرگ است، صاف در روبرو. چون مرگ کنار نیست، روبروست. آنچه کنار تخت است مرگ نیست. مرگ صاف به دیوار روبروست.  بازتابیده به دیوار. از جایی پشت سرم، یا از جایی بالا و بیرون. بازتابیده بر روی دیوار روبروی تخت‌ام. و آن خنده از سر ترس بود. از فرط ترس، یا از فرط روشنی. مرگ تابیده بود و دیدن مرگ ممکن نبود، و ناممکنی‌اش خنده‌دار بود. و قابل تحمل بود. صلیب نشانِ مرگ داشت و سایه‌ی آن بر دیوارِ شب، بازنمایی مرگ نبود، بازنمایی بازنمایی بود. و همین بود که خنده‌دار بود. مثل وقتی از صحنه‌ای در فیلمی ترسناک خنده‌ات می‌گیرد.