Archive for اوت 2014

مثلِ خورشیدی کهن

اوت 21, 2014

 

مثلِ خورشیدی کهن

درباره‌ی طرح جلدِ «محاکمه‌ی سقراط» *

آرزو مختاریان

 

­
طرح جلد

 

 

جلدِ کتاب نه، روی جلدِ کتابْ پاره شده، مثل پوستی که کنده شده باشد، از رگ و پی کنده شده باشد، به خشونت، برای دیدنِ پُشت‌اش. هنوز نسج‌های باریکِ قرمز مثل نخ‌هایی، خط‌هایی صاف و باریک، به پاره‌ای که از آن پاره شده، وصلند، به رویه‌ی بی‌خون و زردِ کتاب که هنوز کنده نشده. پوستِ زردِ بی‌خون. یا مثلِ «خورشیدی کهن».

زیر پوست، گوشتِ قرمز غلو شده‌ای هست. قرمزیِ مشدّد گوشتِ تنِ پوست‌کنده. عریانیِ غلیظ، بی‌پیرایه و زشت؛ مثل سقراط که زشت بود و می‌گفت حرف‌هاش زیبا و بلاغت‌آمیز نیستند. زشتند و حقیقتند. زشتند چون حقیقتند. سقراط با پارچه‌ی سفیدِ دور گوشتِ لخم تن‌اش نشسته. دست‌هاش حال  و هوای خطابه ندارند، سر برگردانده نگاهِ آن‌ جا را می‌کند که کتابْ ورق‌هاش باز می‌شوند؛ لایه لایه. خلافِ تن‌اش که گوشت به استخوان می‌رسد، کتاب به استخوان نمی‌رسد، خلافِ سقراط که تن‌اش را گشوده، مثل پزشکی که تشریح می‌کند، کتاب همه‌اش پوست است و تن به تشریح نمی‌دهد؛ ورق زده می‌شود. و ورق‌ها هر بار که ورق می‌خورند روی هم، روی قبلی‌ها می‌افتند، عمق ولی نمی‌سازند، لایه‌های کتاب لایه‌های سطحند، ژرفا ندارند. کتاب «شونده» است،  حتا اگرکتاب آن است که پیشاپیش روی میز وجود دارد. ورق زدنِ ورق‌ها او را به عمق، به ژرفا، به حقیقتِ یکّه نمی‌رساند، سقراط بی‌جهت رو برگردانده و چشم چرخانده و منتظر است، امید دارد، بی‌هوده به جای نگاهِ اتاقِ سرخ‌اش، نگاهِ ناکجا می‌کند، اتاق را تلف می‌کند. ورق زدن‌ها او را به حقیقتِ یکّه‌ی مطلقی نخواهد رساند. او ناامید خواهد شد و از زندگی‌اش دست خواهد کشید و برای آسخلیپیوس خروسی خواهد فرستاد. بلاغتی که از آن پرهیز می‌کند به پای او خواهد پیچید و مثل آن پارچه‌ی سفید و حرف‌هاش که می‌گوید زشتند در کتاب ادبیات می‌شوند، پیرایه می‌گیرند و زیبا می‌شوند.

سقراط سر برگردانده، از تن‌اش، از پوست‌اش و با پنجه‌هاش سکّویی را که بر آن نشسته چنگ می‌زند، هنوز پارچه‌ی سفیدی دور پاهاش تابیده، پُرخون، مثل جنینی که ناقص به دنیا آمده یا نشانِ «بالیدنی رو به فروشد»** با پاهای شاه‌ماهی و انگار بلد نیست در پوست‌اش زندگی کند.

 

 

 

* اثر ابراهیم حقیقی – محاکمه‌ی سقراط/ ترجمه‌ی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ 1391
* غروب بت‌ها/ نیچه/ مسئله‌‌ی سقراط/ ترجمه‌ی داریوش آشوری

Yesterday

اوت 11, 2014

 

 

دیروز

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی آرزو مختاریان

 

 

 

تا جایی که من می‌دانم تنها کسی که روی آهنگ «دیروز« بیتل‌ها کلام ژاپنی گذاشته (آن هم به گویش متمایز کانسای) آدمی بوده به نام کیتارو. عادت داشت حمام که می‌کند بزند زیر آواز  و  واریاسیون خودش را بخواند.

دیروز

دو روز قبلِ فرداست

روزِ بعدِ دو روز قبل

اینطوری شروع می‌شد تا جایی که یادم می‌آید، ولی چون خیلی وقت است به گوش‌ام نخورده به ضرس قاطع نمی‌توانم بگویم تا آخرش هم همینطور بود. البته از سر تا ته کلامی که کیتارو روی آن گذاشته بود تقریباً بی‌معنی بود، چرند و پرندی که هیچ دخلی به ترانه‌ی اصلی نداشت. آن آهنگِ مالیخولیایی آشنای دوست داشتنی، قرینِ با گویش سرخوشانه‌ی کانسایی– که شاید بشود بهش گفت ضدِّ تأثر و ترحم – ترکیب غریبی شده بود، تکذیب گستاخانه‌ی هرچیز سازنده‌. دستِ کم، به گوش من که اینطور بود. آن موقع، فقط می‌شنیدم و سرم را تکان می‌دادم. با خنده رفع و رجوع‌اش می‌کردم ولی اهمیتی پنهان هم در آن می‌یافتم.

اول بار کیتارو را در کافی شاپی نزدیک در اصلی دانشگاه واسدا دیدم؛ نیمه وقت آنجا کار می‌کردیم، من توی آشپزخانه بودم و کیتارو پیشخدمت. وقتِ استراحت توی مغازه خیلی با هم حرف می‌زدیم. جفت‌مان بیست ساله بودیم، تولدمان یک هفته فرق داشت.

(more…)

parrot-fashion

اوت 5, 2014

… همچنانکه کسانی که به تازگی آموختنِ علمی را آغاز کرده‌اند جملاتی از آن علم بر زبان می‌آورند بی‌آنکه به‌راستی دارای علم باشند. برای اینکه کسی دارای علم شود موضوع‌ِ علم باید جزئی از خودِ آن کس گردد و برای این امر وقت لازم است…

 

ارسطو/ اخلاق نیکوماخوس / ترجمه‌ی محمدحسن لطفی

گفت پاهایم سنگین می‌شوند

اوت 3, 2014

گفت: پس از آنکه نوشیدی باید کمی راه بروی تا پاهایت سنگین شوند. آنگاه بخواب تا زهر اثر کند.

پس جام را به سقراط داد و سقراط در کمال متانت و بی‌آنکه دست‌اش بلرزد یا رنگ‌اش بگردد جام را گرفت و گفت: از این شراب هم اجازه دارم جرعه‌ای بر خاک بیفشانم؟

خادم گفت: بیش از آنچه برای یک تن لازم است آماده نمی‌کنیم.

سقراط کمی راه رفت و گفت: پاهایم سنگین می‌شوند. آنگاه چنانکه خادم زندان گفته بود به پشت خوابید. مردی که جام زهر را به او داده بود نزدیک شد و گاه‌گاه پاها و ساق‌های او را می‌فشرد و می‌پرسید: حس می‌کنی؟ گفت: حس نمی‌کنم. پس از آن دست به ران‌هایش برد و با اشاره به ما فهماند که تن‌اش سرد می‌شود. سپس بار دیگر دست به تن او مالید و گفت: همینکه اثر زهر به قلب رسید کار تمام است. سردی به شکم رسیده بود که سقراط پوششی را که به رویش افکنده بودند به کنار زد و گفت: «کریتون، به آسکلبیوس خروسی بدهکارم. این قربانی را به جای آورید و فراموش مکنید» این واپسین سخنِ سقراط بود.

کریتون گفت: البته فراموش نخواهم کرد. سفارش دیگری هم داری؟

سقراط پاسخ نداد و اندکی بعد تن‌اش لرزش کوتاهی کرد. خادم پوشش را از روی او برداشت. چشمان‌اش باز و بی‌حرکت بودند. کریتون چشم و دهان او را بست.

 

رساله‌ی فایدون / افلاطون/ ترجمه‌ی محمدحسن لطفی