Archive for آوریل 2014

ملالِ سفیدِ کاغذ

آوریل 25, 2014

 

 

اعتمادالسلطنة

 

آفتاب طلوع می‌کند و آفتاب غروب می‌کند و به جایی که از آن طلوع نمود می‌شتابد. / باد به طرف جنوب می‌رود و به طرف شمال دور می‌زند، دورزنان دورزنان می‌رود و باد به مدارهای خود برمی‌گردد. / جمیع نهرها به دریا جاری می‌شود اما دریا پر نمی‌گردد؛ به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همان جا باز برمی‌گردد. / همه‌ی چیزها پر از خستگی‌ است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن مملو نمی‌گردد. / آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.

کتابِ جامعه

ملالِ سفیدِ کاغذ
نگاهی به روزنامه‌ی خاطراتِ اعتماد السلطنه 1

آرزو مختاریان

 

در طرحی که ناصرالدین شاه از صنیع‌الدوله کشیده است، «ملاً صنیع» که شاه گاهی از سر تحبیب به او می‌گفت، پشت به ما، سنگین، روی زمین نشسته است، چین‌های دامنش پهن دورش، با پشتِ خمیده، لابد برای شاه روزنامه می‌خواند. محمدحسن خان صنیع‌الدوله، وزیر انطباعاتِ ناصری که بعدتر با دستخطِّ همایونی ملقّب می‌شود به لقبِ پدر مرحومش «اعتمادالسلطنه»، به رسم، روزنامه زیاد می‌خوانده برای ناصرالدین شاه، سرِ ناهار یا شام، در شکار، در حمّام، موقع انداختنِ زالو، روی زمین یا روی اسب. نه روزنامه‌ی فارسی، آن را مچول خان و دیگران هم بلد بوده‌اند، روزنامه‌ی فرانسه می‌خوانده، یعنی ترجمه می‌کرده، فصیح. از فصاحتِ ترجمه‌اش خودش در رضایتِ کامل بوده، سردماغ اگر بوده، به شور می‌آمده از حالتِ ترجمه‌های خودش و اغلب البته ملول بوده که هیچ‌کس قدر نمی‌داند آن‌قدر که باید. در سال‌های اول و دفترهای اول، مکرّر، روزنامه عرض کردن‌ها یادداشت شدند. در سال‌های آخر کم شد.

«{…} سر ناهار با حکیم طلوزان روزنامه عرض شد. پنج ماه قبل در همین طالار با حکیم روزنامه عرض می‌کردم. شکر خدا سلامت{ام}. امروز هم عرض شد. بعد دارالطباعه آمدم. چلوکباب خوردم خوابیدم. عصر درب‌خانه رفتم. شاه فرمودند شب باشم. شام بیرون میل می‌فرمایند. در سر شام روزنامه عرض شد و صحبتِ فرنگ و غیره بود{…}» ( ص 20)»
«{…} از یک طرف، جلگه‌ء‌ لار پیدا بود از طرف دیگر، کوهِ دماوند در کمال عظمت. شاه ناهاری به تعجیل میل فرمودند و با وصفِ این، روزنامه سر ناهار ترک نشد. بعد از ناهار شاه تشریف بردند {…} از گردنه‌‌ء امامزاده هاشم بالا رفتیم {…}» ( ص 53)
«{…} صبح یک روزنامه‌ء‌ اطلاع تماماً ترجمه نمودم. بعد در رکابِ مبارک سوار شده قبل از سواری به انتظار موکبِ همایون، منزل مچول خان با خان محقق که همراه بود پیاده شدیم. شاه که سوار شدند ما هم رفتیم. از خروجِ اردو الی ناهارگاه تماماً روزنامه خواندم. این چشم بیچاره‌‌ء من به واسطه‌ی روزنامه خواندن در سواری و آفتاب کور خواهد شد {…}» (ص 91)
«{…} امروز صبح خبر شدیم شاه سوار نمی‌شوند{…} هرچه روزنامه امین‌المُلک آورده بود تماماً ‌خوانده شد. اگر پنجاه روزنامه هم برسد باید در یک روز بخوانم {…}» (ص 92)
«{…} در روزنامه شرح مفصلی بود از وضع دولت انگلیس که عرض می‌شد. ملیجکِ کوچک، خانه‌شاگردی را لُنگ به گردن بسته چند کتاب بار کرده خود روی او سوار شده وارد چادر شد. خاطر همایون مشغول او گردید {…}» (ص 258)
«{…} بعد از شام که من برخاستم منزل بیایم آغا محمد خواجه تعریف زیاد از روزنامه خواندن من می‌کرد. شاه هم تصدیق می‌فرمودند. حضّار که ملیجک و مردک {و} زردک بودند آن‌ها هم تعریف نمودند. از این تعریف بسیار بر من سخت گذشت. چراکه مِن‌بعد حاضرینِ حضور، این اشخاص بی پدر بی‌علم و هنر خواهند بود، وقتی هم میل خواهند کرد تکذیب می‌نمایند {…}» (ص 262)
«{…} در سر شام می‌فرمودند از خوشی‌های دنیا که برای خودم تصور می‌کنم این است که من انفیه بکشم و فلان کس یعنی من روزنامه بخوانم {…}» (ص 276)
«{…} صبح درب‌خانه رفتم. درس خواندند. من روزنامه خواندم. نمی‌دانم به چه ملاحظه شاه به من فرمودند تو حقیقت، عالَمِ مملکت ما هستی. مثل السکاندر دوما و ویکتور هوگوی فرانسه هستی {…}» (ص 369)

(more…)