Archive for فوریه 2013

«شعر»

فوریه 8, 2013

تمام شب خواب می‌دیدم

مردی با موهای روشن

به جای چشم‌های تو که روشن است

شمشیر برداشته بود

و رحم نمی‌کرد

بر هیچکس رحم نمی‌کرد

پیر و جوان

زن و مرد

و برِ هیچکس نبود

برِ هیچکس پیدا نمی‌شد

«شعر»

فوریه 8, 2013

سرما

از مغز استخوان

و از توی مغز استخوان به هسته می‌رسد

به هسته‌ی مذاب

و هسته از سرما

یخِ پاره پاره‌ای می‌شود

و دیگر مثل قبل نیست

هیچ مثل قبل نیست

«شعر»

فوریه 8, 2013

شمشیرِ تو درد می‌آورد

آخ که شمشیر

در دست‌های تو درد می‌آورد

چشم‌هام سیاه می‌شود

شب‌پره‌ی نحیف به در آتش می‌گیرد

برق شمشیر

کوه را می شکافد

پرنده پر نمی‌زند

«شعر»

فوریه 8, 2013

این بنفشه‌های کم‌رنگ
با نسیم که می‌وزد
با باد
با رعد که می‌کوبد
با برق که می‌زند
با زمین که زیر و زبر می‌شود
با خاک که پریشان می‌شود
در باد
بی‌بال می‌پرند