زلزله

الان تلوزیون، زلزله‌ی ایتالیا را نشان می‌داد.زنی توی فضای باز جلوی چادرهای آبی پشت یک میز تاشو نشسته بود و دستش را زده بود زیر چانه‌اش و حواسش نبود. تمام بعد از ظهراز سر درد می‌خواستم خودم را بیندازم توی کوچه و بدوم. ولی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. کله‌ام فرسوده شده. این قیاس مضحک وضعیتت با دیگرانی که مصیبت دیده‌اند یا حتا خودِ گذشته و آینده‌ی احتمالی مصیبت دیده‌ات، تو را خوشبخت و آرام نمی‌کند. آن زن با نیمرخ نگرانش و موهای روشنش که خیلی مرتب نبودند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر از من بود. چند شب پیش وسط شب بلند شدم بروم «مستراح». چراغ دست شویی را روشن کردم و با چشم‌های تنگ خوابالو خودم را توی آینه دیدم و یکهو ترسم از مرگ ریخت. به خودم گفتم چندسال دیگر چهل ساله می‌شوم. پنجاه ساله و شاید شصت ساله و بعد می‌میرم. و همه‌ی این‌هارا به وضوح در خودم تجربه کردم. از خودم جدا شده بودم و نمی‌ترسیدم. آسوده بودم.

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: