Archive for مه 2012

پاورقی

مه 31, 2012

وقتی من بمیرم و آدم معروفی شده باشم تا آن وقت، حتمن  یادداشت‌هام را منتشر می‌کنند و همه می‌فهمند عاشقت بوده‌ام. همه کلمه‌ی مهربانی‌ست. سخت‌گیر نیست و با اینکه می‌داند هیچ‌وقت در معنای واقعی‌اش به کارش نمی‌بریم، باز باهامان راه می‌آید. حتا اگر بعدش یا قبلش معلوم شود همه عاشقت بوده‌اند و یادداشت‌های من اهمیت‌شان را از دست بدهند.

زلزله

مه 31, 2012

الان تلوزیون، زلزله‌ی ایتالیا را نشان می‌داد.زنی توی فضای باز جلوی چادرهای آبی پشت یک میز تاشو نشسته بود و دستش را زده بود زیر چانه‌اش و حواسش نبود. تمام بعد از ظهراز سر درد می‌خواستم خودم را بیندازم توی کوچه و بدوم. ولی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. کله‌ام فرسوده شده. این قیاس مضحک وضعیتت با دیگرانی که مصیبت دیده‌اند یا حتا خودِ گذشته و آینده‌ی احتمالی مصیبت دیده‌ات، تو را خوشبخت و آرام نمی‌کند. آن زن با نیمرخ نگرانش و موهای روشنش که خیلی مرتب نبودند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر از من بود. چند شب پیش وسط شب بلند شدم بروم «مستراح». چراغ دست شویی را روشن کردم و با چشم‌های تنگ خوابالو خودم را توی آینه دیدم و یکهو ترسم از مرگ ریخت. به خودم گفتم چندسال دیگر چهل ساله می‌شوم. پنجاه ساله و شاید شصت ساله و بعد می‌میرم. و همه‌ی این‌هارا به وضوح در خودم تجربه کردم. از خودم جدا شده بودم و نمی‌ترسیدم. آسوده بودم.