چای

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.

برچسب‌ها: , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: