زنبق آبی

صبح:

دست می‌برد از چاک سینه‌اش شیپوری درمی‌آورد

چند باری می‌زند

صدایی در نمی‌آید

زیر گریه می‌زند

ولی گریه‌اش

به صدای شیپوری در دوردست می‌ماند.

ظهر:

شیپور را برمی‌گرداند در چاک سینه‌اش

می­‌دود به رودخانه

به رودخانه می­‌پرد

از سنگینی شیپور

تهِ آب می‌رود

گوش­هایش را آب پُر می‌کند

آبی که در دل شیپور می‌رود

در گوشش آه می‌کشد.

شب :

روی آب می‌آید، شیپور را هم می‌آورد

موهایش سفید شده­‌اند

شیپور چسبیده به لب‌های چروک خورده‌اش، غرق می‌شود

موهای سفیدْ دورش را می­گیرند:

زنبقی آبی می‌شود

و غوکی

روی سینه‌اش آواز می‌خواند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی-آمریکایی.
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

برچسب‌ها: , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: