Archive for مارس 2012

«شعر»

مارس 23, 2012

رفتم به آن طرف
که او بود
و نبود
و برهنه و سرخمیده
دمیده بود پشت سبزه‌های جوی
که نه آبِ باران بهشان رسیده بود نه آبِ چشم
نه داسی بر زردی گرده‌هاشان نشسته بود
نه دستی توی سبدهای حصیریِ بافته
چیده بودشان
لای گُل و مُل
.

«درباره‌ی عکس»

مارس 16, 2012

عید سال شصت و یک است. هر پنج نفرمان پای سفره‌ایم. مامان دوربینش را روی سه پایه گذاشته و دکمه‌ی سلف تایمرش را زده و دویده که برسد توی عکس. کیکی که توی سفره است را خودش پخته و حتمن که همان شب تهش درمی‌آید. آن شیرینی‌های وسط سفره که جلوی سبزه‌اند را از قنادی پارس خریده‌ایم. آنکه دستش را مثل کلاه مخملی‌ها دراز کرده روی زانویش و خنده‌اش سفید است،‌ مانداناست. آنکه دستش را زده زیر چانه‌اش و خواسته توی این عکس به جای دیگری غیر از دوربینِ مامان نگاه کند، مهرآزماست. و آنکه مانده عین کدام یک از خواهرها باشد، شعف نشان دهد یا بی‌تفاوتی کند، منم.
پ.ن

بابا متمایز است و مشخص. او پدر خانواده است و نیازی به با انگشت نشان دادنش نیست.

«شعر»

مارس 14, 2012

چند بار گفتم
از اینهمه هلال ماه که بر بازو داری
بگذرم
از بالای کمد
که درش درست بسته نیست
بپرم میانِ حیاط
سر بالا کنم
شب است
ستاره‌ها از میانِ باد پیدا نیستند
دست به کجا بگیرم
لبِ که را بگزم
بجوم
تنِ که را بر شانه بگیرم
ببرم
در باد
از شکاف‌های در بگذرانم
و از ایوان به حیاط برسم

زیتون

مارس 13, 2012

امروز صبح که رفته بودم خانه‌‌ی «زیتون»‌ام که خانه تکانی‌اش کنم، دیدم یک کفتر سفید با خال‌های رنگی نشسته پشت پنجره‌ام. البته که به وجد آمدم و زندگی‌ام رنگ گرفت یکهو. باری. چند ساعتی حرکات و سکنات هم را برانداز کردیم و معلومم شد که قصدِ ترسیدن و رمیدن و رفتن ندارد. آنوقت مثل یک کفترباز پیر، دانه و دام نهادم برایش و گرفتمش و عصر آوردمش خانه‌ی خودمان که همین روزها کفتر جلدمان بشود.

«شعر»

مارس 11, 2012

آخر این حساب و کتاب ندارد. می‌آید. می‌رود. می‌دود. و در حینش کمی چیزهایی به یاد آدم می‌آورد. ولی اینها همه بس نیست. یکهو کاغذها از لای پوشه‌ها می‌ریزند بیرون و مثل فیلم‌های کمدی ایرانی سال‌های شصت، شکمت را می‌گیری و قاه قاه می‌زنی زیر خنده و زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنی که یعنی ببینید. ببینید. اینها را من از یک جاهایی پیشتر می‌دانستم. ولی به کسی نگفته بودم. نه که کسی ازم خواسته باشد حرفی نزنم. نه. خودم فهمیده بودم. تا همین اواخر هم جز خودم کسی انگار خبر نداشت.

چای

مارس 11, 2012

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.

یک بعدازظهر لغزنده

مارس 11, 2012

ساعتِ نقره‌‌ای که سال‌ها می‌بستی

یکهو نیست می‌شود

روی مچت

رد سفیدِ بی‌خونش

می‌ماند.

تقویم قرارمدارهایت

غیبش می‌زند

روی دیوار

جایی که آویزان بود

یک نقطه‌ی پریده رنگ

می‌ماند.

خانه را می‌گردی، حیاط، سطل خاکروبه

هفته‌ها می‌گردی

پیدا نمی‌کنی.

یک شب شیشه‌ی پنجره‌ها

می‌ریزد

زیرِ بادهای خاکی می‌مانی.

فکرت پیش پایی‌ست که یکهو جا می‌ماند

زیر قطار

یا زیر چرخ­ تاکسی

در یک بعد از ظهر لغزنده.

بچه‌ای که سال‌ها بزرگ ­کرده‌ای

دانه دانه موهایش را بافته‌ای

به هر لبخند و هر اشکی سنجاق کرده‌ای

به هر فکر گران‌بهایی

یکهو مطرب می‌شود

با یک دسته‌ی دوره‌گرد می‌رود

و دیگر پیدایش نمی‌شود.

یک روز صبح که صورتت را می‌شویی

آینه را نگاه می‌کنی

می‌بینی آب، چهره‌ات را برده

شده عینِ ریگِ کف رود

یک بیضی خالی، جفتِ خودت

دهانی ندارد که زاری کند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی- آمریکایی
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

زنبق آبی

مارس 11, 2012

صبح:

دست می‌برد از چاک سینه‌اش شیپوری درمی‌آورد

چند باری می‌زند

صدایی در نمی‌آید

زیر گریه می‌زند

ولی گریه‌اش

به صدای شیپوری در دوردست می‌ماند.

ظهر:

شیپور را برمی‌گرداند در چاک سینه‌اش

می­‌دود به رودخانه

به رودخانه می­‌پرد

از سنگینی شیپور

تهِ آب می‌رود

گوش­هایش را آب پُر می‌کند

آبی که در دل شیپور می‌رود

در گوشش آه می‌کشد.

شب :

روی آب می‌آید، شیپور را هم می‌آورد

موهایش سفید شده­‌اند

شیپور چسبیده به لب‌های چروک خورده‌اش، غرق می‌شود

موهای سفیدْ دورش را می­گیرند:

زنبقی آبی می‌شود

و غوکی

روی سینه‌اش آواز می‌خواند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی-آمریکایی.
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

تارهای صوتی

مارس 11, 2012

من نباید زیاد حرف بزنم. هیچ کی نباید زیاد حرف بزنه. دهن که باز باشه، یه سری صدا از این تارهای صوتی درمی‌آد که نه نقطه دارن نه جایی بند می‌شن نه دود می‌شن.

download

مارس 11, 2012
Thank you. Your download will start automatically

مغزی‌های مداد

مارس 11, 2012

خوابِ دیشبم به این گذشت که مغزی‌های مداد رو یکی یکی و با دقت بیندازم در استوانه‌ی اتودم. مغزی‌های درسته و شکسته. بزرگ و کوچک. اینقدر انداختم و از بالا در استوانه‌اش نگاه کردم که بلاخره پر شد. بعد در اتودم را بستم. و راضی بودم.

صید ماهی قزل آلا در خواب

مارس 11, 2012

دیشب خواب می‌دیدم گوشه‌ی دریا ایستاده بودم و چند تا بچه یادم می‌دادند که ماهی قزل آلا صید کنم. تا سینه توی آب بودم که سرد نبود. با دست می‌گرفتمشان. زیاد بودند. ولی دریا تاریک بود. شب بود. و موج‌های دریا سورمه‌ای غم‌انگیزی بودند.