Archive for فوریه 2012

ناخن

فوریه 15, 2012

همانطور که گوشه‌ی ناخنم را با دندان‌هایم صاف می‌کردم به ذهنم رسید چیزی که تنش کرده، بیشتر شبیه یکجور پوستین است که آستین‌های بلند آهاردار داشته باشد. دستم را از جلوی دهانم آوردم پایین و آرام بردم زیر لبه‌ی آستینش و انگشت‌هایش را فشار دادم. چیزی نگفت. گذاشت انگشت‌هایش لای دستم بماند. دردش آمده بود ولی چیزی نگفت. خواستم بداند که قرار نیست تا آخرش درد بکشد. گفتم قرار نیست تا آخرش درد بکشی. زیر گوشش را با لبه‌ی آن یکی آستینش خاراند و حرفی نزد. چشم‌هایش را دوخته بود به من و آخ هم نمی‌گفت. هوس چای کرده بودم. گفتم چقدر خسته‌ام. دستم را از توی آستینش بیرون کشیدم و کش و قوس آمدم. بی‌حرف بلند شد و رفت روبروی من نشست. یک پایش را به طرف من دراز کرد. پیش خودم گفتم قرار بود اول چای درست کند. یادم آمد نگفته بودم دلم چای می‌خواهد. فقط گفته بودم چقدر خسته‌ام. به هر حال دیگر دیر شده بود. مچ پایش را لای انگشت‌هایم گرفتم و فشار دادم. کف کفشش زانوی شلوارم را گِلی و خیس کرده بود. یاد قصه‌ای افتادم که چند روز پیش توی روزنامه خوانده بودم. ولی حوصله‌ی تعریف کردنش را نداشتم. بلند گفتم چقدر خسته‌ام. و پایش را گذاشتم بین دو زانویم. جوری که دیگر کف کفشش به شلوارم نمی‌مالید. پرسیدم خیال ندارد ماجرای آن شب را بنویسد. گفتم روزنامه‌ها پول خوبی برایش می‌دهند. لب‌هایش را با زبانش تر کرد ولی حرفی نزد. مجبور شدم برای اینکه بتوانم دستم را زیر آستینش ببرم به جلو خم شوم. انگشت‌هایش لزج شده بودند. ناله کرد. نفس عمیقی کشیدم. سرش را به چپ و راست می‌کوبید. پوستش پاره می‌شد و خون می‌آمد. کف کفشش سرتاپایم را گِلی و خیس کرده بود. بلند شدم ایستادم و آرام گفتم پوستینش را به من بدهد. گفتم همین چیزی را که تنت کرده‌ای. و سرم را برگرداندم که ببینم کسی نزدیک نشده باشد. گفتم دیگر چیزی نمانده. تمام می‌شود. گفتم قبلش بروم چای درست کنم. با نوک کفش به پهلویش زدم و بلندتر گفتم اول چای. لبه‌های آستینش بالا رفته بود و من خسته بودم و حوصله نداشتم سرم را برگردانم.

که ما را از سرِ کویت سرِ در وا نمی‌باشد*

فوریه 8, 2012

در ارچه باز می‌شود
از پشتِ سبزه‌های حیاط
و راه
راهِ باریک
به جایی می‌رسد
که من نشسته‌ام
درد تمامی ندارد
و البته
تمام نمی‌شود
.

 

 

 

*سعدی.

«درباره‌ی عکس»

فوریه 2, 2012

این عکس‌های بالبخندِ آدم‌ها را که روزهای بعد از مرگشان این طرف آن طرف می‌بینیم، پیش خودمان می‌گوییم لابد با همان لبخند هم مرده‌اند. با خوشی و راحتی. بعد حواسمان می‌رود به اینکه مرگ از تصادف بوده. از سرطان بوده. فلان بوده. بهمان بوده. همه‌اش سخت بوده. درد داشته. نمی‌شده با همان لبخند بمیرند. بعد دیگر نمی‌دانیم اگر زودتر می‌دانستند هم توی عکس‌ها همینطور لبخند می‌زدند و خوشی می‌کردند یا نه.

دیونیسوس

فوریه 2, 2012

این تمنای شنیدن

این میلِ واداشتنِ دیگری به سکوت نکردن/غایب نبودن/حرف زدن
این حرص و آزِ دست گرفتن/لمس کردنِ کلمه‌ها

که کلام بیاید و خلاء تمام شود/ دنیا امن شود/جای زیستن شود/ جهان شکل بگیرد

 

شکل‌های معوج بگیرد

.