Archive for دسامبر 2011

«شعر»

دسامبر 18, 2011

من نشسته بودم
روی صندلی‌ها
بعدتر
که دیدمش پایین سکو داشت راه می‌رفت و حرف می‌زد با تلفن
من نشسته بودم
کفش به پا داشتم
شال سرم بود
در خانه نبودم
میزها را چیده بودند
و جز چند نفر
کسی نیامده بود
کسی نمی رفت
هر کسی آمده بود
زودتر خودش آمده بود
با پای خودش
و رفته بود

«شعر»

دسامبر 18, 2011

از بین یادداشت‌ها
آن یکی
که گوشه‌تر بود و بالا
آن را برداشتم
و بقیه را گذاشتم بمانند
به در یخچال
به شیشه‌ی قاب
و پرینتر که از کار افتاده است

«شعر»

دسامبر 9, 2011

چطور در پستوهای این کاخ‌های برآمده

از شن و لای

مردی که عبایش را به خود می‌پیچید

نزدیک من می‌آمد وُ

 شن‌های زیرش به رقص درمی‌آمدند

 شب می‌گذشت و پرنده‌ای و ستاره‌ها

سال‌های وبا

دسامبر 1, 2011

سفره‌های هفت سین نور دارند و رنگ. سبزه‌ها توپر و سبزند و روبان‌های براق قرمز دورشان است. همه شادند و  با اشتیاق به خوردنی‌های تر و تازه‌ی سفره زل زده‌اند. یا به هم. توی بیشترِ سفره‌ها کیک‌های خانگی خوش‌رنگ و هوس‌انگیز مامان هم هست. سال که تحویل بشود با چای می‌خوریم‌شان. سال شصت می‌شود. سال شصت و سه می‌شود و سفره‌ی عقد خواهر و سفره‌ی هفت سین یکی می‌شوند. با آن خوانچه‌ی مبسوط که همان سال یا سال بعد مورچه‌اش افتاد و مبارک‌بادهای توی سینی که با نقل‌های رنگی و بادام و فندق و نمی‌دانم چه آقاجون درست کرده بود. سال‌های بعد مخلوطی از باقی‌مانده‌های سفره‌ی عقد سال شصت و سه و یکی دو تا گلدان شب بوی بی‌رمق و یک گلدان سین و ر بزرگ که تجمل‌اش توی آن سفره‌ی هفت سین توی ذوق می‌زند. یک صفحه‌ی سفید که با ماژیک آبی و بی‌حوصله رویش نوشته‌اند سال 1366. نقل‌های رنگی و سنجدهای نقره‌ای و شوکولات‌های توی زرورق همه مال سال‌های قبلند و خوردنی نیستند. برای توی عکس‌اند. نخودچی و کشمش و تک و توکی پسته. لباس‌هایمان به تن‌مان زار می‌زند و زشتیم. بد طینتیم. نامهربانیم. ولی موقع تحویل سال سعی کرده‌ایم لبخند بزنیم و جلوی دوربین هم را در بغل بگیریم.