Archive for نوامبر 2011

تقدیمنامچه

نوامبر 30, 2011

این شراب
بر صافی آب چرخیده
جهیده
آن سوترَک
به شمایل تو
دست گشاده
از چاک پیراهن‌ات
بوی بهار گرفته
لمیده
بر استخوان‌ها و
راهی‌ شده
.

«شعر»

نوامبر 30, 2011

هوا

رو به سردی می‌رود

باران و برف

از آسمان می‌ریزند

غنچه‌ها

نمی شکفند

زیر آفتابِ ظهر

پلاسیده می‌شوند

بعد

به هوا می‌پاشند

«شعر»

نوامبر 30, 2011

 

گل‌های معطرِ رنگیِ

گلدان‌های گردِ چینیِ آبی

کنار حوله‌های مرطوبِ

میزهای چوبی بی‌کنگره‌ی

اتاق‌های مربع

با دیوارهای سفید و زرد

خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا *

نوامبر 27, 2011

جمهوری اسلامی ایران
وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی ایران

نام و نام خانوادگی پزشک: دکتر …
شماره نظام پزشکی: … 
شماره‌ گواهی فوت: 5277 الف/د
تاریخ صدور: 26/11/78

مشخصات درگذشته
نام: مهرآزما
نام خانوادگی: مختاریان
مونث
نام پدر: همایون
شماره شناسنامه: …
محل صدور: اصفهان
تاریخ تولد : 8/8/1351

آدرس و محل سکونت: …

به علت : آنسفالوپاتی کبدی 
در تاریخ 26/11/78 (به حروف) بیست و ششم بهمن ماه سال هفتاد و هشت 

محل فوت : بخش ICU بیمارستان توس
درگذشته و به موجب این برگه اجازه تدفین صادر میگردد.

تذکر: لطفا جهت تعیینِ علل فوت حتما به پشت صفجه رجوع فرمایید.

محل مهر پزشکی 
محل مهر موسسه درمانی

 
* بی‌دل

«شعر»

نوامبر 27, 2011
رعد
از دالان‌های ریز
می‌گذرد وُ درهای نیزه‌دار
یکی یکی
از سقف
راست می‌افتند وُ آفتاب
از پشت تپه‌های گود
آرام
پایین می‌رود

پرنده

نوامبر 26, 2011

خواب دیدم پرنده‌ای آمده بود توی حیاط خانه‌امان قدِ یک بوقلمون. و رنگی. رنگی. رنگی

«شعر»

نوامبر 19, 2011

 

من عاشق توام

و این سخن

دیباچه‌ی عالم و آدمِ من است

روی زمین

روی فرش

که برداشته اند  و  بر دوش گذاشته‌اند

این جمع غریب هزار گیسو

که چمان و خمان

بر صندلی‌های تشک‌دار

می‌نشینند

و چشم‌ها به هم می‌دوزند

که نباید

دید

یا دم زد

ورنه

از همان سنگ‌های کناره‌های جوی می‌شود

غلتان

به زیر پای پسربچه‌ای سیاه مو وخوب روی

 

 هر کس از این آب رد شود

 

 سرشانه‌هایم را نگاه کن

خاک‌های دهان‌ام بیرون بریزد

 

دو ابرو

نوامبر 14, 2011

ابروهای پهنِ من به پدرم رفته است. سال‌ها هر وقت کسی برای بارهای اول نگاه‌ام می‌کرد، منتظر بودم لبخندی بزند و بگوید ولی آرزو به پدرش رفته است. من البته از شنیدن‌اش ناراحت می‌شدم. پدرم زشت بود. دوست داشتم شبیه مادرم می‌بودم. ولی به جای من، خواهرهایم به مادرم رفته بودند و ابروهای نازک داشتند. یک روز عصر که با همان ابروهای پهنِ برنداشته از دبیرستان برمی‌گشتم، زنی آمد جلو و پرسید «شما دخترِ خانم فلانی هستید». از چهره‌ام حدس زده بود. شبیه جوانی‌های مادرم بودم. کابوس‌هایم تمام شدند. برای چند روز.

 

 

پ.ن داستانِ بلندِ من اینطور شروع می‌شود. با این پاراگراف.

 

چوب‌خط

نوامبر 11, 2011

یکهو چرتکه می‌اندازی می‌بینی چقدر کنارت. دوُرت. خالی شده.

 چقدر این و آن رفته‌اند. به خودشان. یا از تو.

 این رفت. این هم. این هم. این هم. این هم.

 گیج می‌شوی که غریبی که می‌دوی دنبال تنهایی یا غریبه‌ای یا نمی‌دانی اینکه می‌گویی خلوت‌ِ خالی‌ات را دوست داری، همیشه راست می‌گویی یا نه.

«شعر»

نوامبر 6, 2011

شبی از راه رسیدم وُ دیدم ماه لانه کرده

فردایش باران می‌آمده و جانوران کنار می‌رفته‌اند

از میان راه

جز صدای شیهه‌ی اسب‌ها

در مراتع تنگ

کسی چیزی به خاطر نمی‌آورده

پرده‌ها را کشیدیم

تا باد

آرام

در رود ببرد

 

پ.ن

http://www.youtube.com/watch?v=DI8_0dOuX4Q

«شعر»

نوامبر 5, 2011

این راهی نبوده

که باد

رُفته باشد

و نه شهر

اینقدر کوچه‌های باریک داشته

که دیوارهایش

به هم بیایند

و پنبه بر گوش و بینی فرو کنند

«شعر»

نوامبر 5, 2011

دست‌ها را تکان بدهیم. ازشان ستاره بریزد.

دامن بیفشانیم. ریزه‌های ستاره لای چین‌های دامن‌ بیفتد.

 برداریم. به پارک ببریم. به هوا پرتاب‌شان کنیم.

 آسمان برق بزند. از فرق آسمان تا طاقی پل. صاعقه بزند. به برگ‌های درخت و چمن‌های سبز خوش‌بو.

 

 

 

 

«شعر»

نوامبر 1, 2011

چشم باد می‌کند

بزرگ می‌شود

پیشِ آینه

چیزهایی که فرو رفته

بیرون می‌آورد

 با دو انگشتِ نازک

یا با هندوی  یار

نکند باد بیاید وُ

 بپراند

یکی زیر

یکی رو

شکافته بر فرقِ سر.