Archive for اکتبر 2011

«شعر»

اکتبر 27, 2011

ناغافل
هوا سرد می‌شود
از پشت
ریزه‌هایش
توی تن می‌ریزد
می‌چسبد
به موهای باد ریخته وُ
پایین می‌خزد
روی لیزی لزجِ ناصاف
می‌ماند

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این لمه‌های نرمِ

اینطور بر زانوان تو بنشینند

تو خوابت را رها کنی

نیمه کاره

بلند شوی

پنجره‌ها را ببندی

که باد بازشان کرده بود

و شیهه‌ی اسبانِ دشت را نشنوی

که تا پشت درگاه آمده بودند وُ

جای سم‌های نقره‌شان

هنوز روی علف‌ها هست

«شعر»

اکتبر 24, 2011

این قایقِ دهان گشوده

رو به آب‌های سبز و آبی

این دست‌های خسته‌

از چرخاندنِ ماه و آفتاب وُ

 صاعقه

که می‌زند وُ نمی‌زند وُ می‌گدازد

و نمی‌ایستاند

از چرخش

«شعر»

اکتبر 23, 2011

بوی چربی گوشت‌های توی دیگ

که خوب در پیاز و سیر تفت داده نشده‌اند

از بینی‌ام تو می‌رود

سینه‌ام را فشار می‌دهد

می‌خواهم فریاد بزنم

موهایم را روی سرم مشت کنم

انگار مصیبتی رسیده باشد

مویه کنم

و زاری

«شعر»

اکتبر 21, 2011

یک دستم از دنیا کوتاه است وُ

 از دست دیگر

 جهان و هرچه در آن است

 فرو می‌ریزد وُ

 با دست دیگر

 راه را بر عابران می‌بندد

 نایستید

 نایستید

«شعر»

اکتبر 19, 2011

این شب پره
که میان قفس دست و پا می‌زند وُ 
کسی
رغبتی نمی‌کند به برداشتن‌اش
از زیر چراغ
که داغ است وُ ریزه‌های پر وُ پوست شه‌پر را آتش می‌زند
می‌پراکند
به در
به دیوار
و نیز به صورتان بی‌خون

اکتبر 6, 2011

هوا یکهو سرد شده

از رسیدنِ پاییز

وُ مشغولِ بستنِ در و پنجره‌های چهار تاق  شده‌ایم

زیراکه شب

در ابتدای ورود

از میانِ ابرهای سفید پرطمطراق می‌گذرد

پیش از آنکه دسته‌ای پرنده‌

بایستند

از بال زدن

و میغ فرو افتد

اکتبر 5, 2011

دستم از کتف

جدا شده

افتاده لای چین‌های ملافه

زخم خورده به این گودی

به این پهنا وُ سراسر شب

به خوابم نیفتاده بود