Archive for سپتامبر 2011

پیشکشِ آن

سپتامبر 26, 2011

پیشکشی دادن به او می‌ترساند. معذب می‌کند.
مثل این است که عکسِ فوریِ نیمه لخت و دستپاچه‌ی خودت را دستِ او داده باشی. ولی بعد یادت نباشد/ هر کار کنی یادت نیاید توی عکس کدام چهره و تن را داشته‌ای.
از حالا به بعد دست‌ات از دنیا و از عکس و از پیشکشی کوتاه است.
نشسته‌ای روی تخت‌ات
و فکر کرده‌ای چطور پیشکشی‌ات را -و نه هدیه که یک جور عامی‌ست- اجرا کنی/ ارائه کنی.
و به دستِ او برسانی.
معذب می‌کند.
پیشکشی که از اتاق برود بیرون، تکه‌های درشت خلوت آدم هم.
خوف و رجا می‌آورد.
و اینها همه بعد است.
قبل، شهامت هست و شجاعت.
و اشتیاق.
که همیشه هست.

Lightness of Being

سپتامبر 23, 2011

Since then
I walk less
And if I happen to break my high heels
I walk on my toes
I care
To hold my feet up on the chair
Far from the ground

 

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

Death In Venice

سپتامبر 20, 2011

In the midday sun
I am a leggy
With white bright legs
Standing over there

Black ants rush
To climb up
Under the midday sun
The first black ant
Is reaching my heel

Untitled

سپتامبر 19, 2011

The smell of time-worn colors
The roughness of hanging curtains
The wind
Remains trapped behind the windows
The sun
Only
The dust
Shines through the curtain

 

مای «کج نشسته‌ای» پوئمز/ ناو این اینگلیش

:}

سپتامبر 16, 2011

از منقارش
نه خون می‌چکد
نه شیر
نشسته بالای سکو
توک می‌زند به دانه‌ها و به دام
نمی‌افتد

سپتامبر 5, 2011

شهر عوض شده بود.
راه که می‌رفتم، به مغازه‌ها، به مادی‌ها، به پیاده‌روها خیره می‌شدم و به جا نمی‌آوردم.
حواسم به بند کفشم بود که شل شده بود و گذاشته بودم هر وقت باز شد خم شوم ببندمش.
زیر چشمی بند کفشم را می‌پاییدم و راه می‌رفتم. دور و برم را نگاه می‌کردم که یعنی بی‌خیالم
باز بشود یا نشود
باز شود، خم می‌شوم و می‌بندم و تمام.
ولی تمام خیابان اردیبشهت را بالا و پایین رفتم و بندها ول نشدند کنار کفشم و زیر پا.
وسوسه ‌شدم بروم داخل آن چند تا مغازه‌ی لباس عروس که لباس‌های چین‌دارو پف کرده‌ی سفید تنشان بود و بپرسم پنجاه تومن خُرد دارید
از چند تا مغازه پرسیده بودم، گفته بودند نداریم. لابد ترسیده بودند تقلبی باشد. می‌خواستم بگویم بگیریدش بالا و توی نور نگاه کنید. من ناراحت نمی‌شوم
ولی سر جدتان این پنجاهی ما را خُرد کنید
نگفتم
.