Archive for اوت 2011

اوت 29, 2011

گرگی بازی جالبیه. جالبه و ساده و عجیب.
یه نفر گرگ می‌شه و می‌دوه دنبال بقیه. به محض این‌که دستش برسه و بتونه یکی از اونا رو بگیره، خودش گوسفند می‌شه و گوسفنده گرگ
حالا این دنبال بقیه می‌ذاره
تا باز یکی رو بغل کنه/به چنگ بیاره/اسیر کنه/ در آغوش بکشه/بخوره/ بُکشه
و بشه اون. بشه دیگری.
و البته اون بشه این.

شاید هم این اون نمی‌شه
فقط مشغول اون می‌شه/ درگیرش می‌شه/ خونش به گردنش می‌افته/ پخشِ تنش می‌شه
گرگی که گوسفند رو می‌دره، گوسفند نمی‌شه و گوسفند می‌شه
گوسفند رو که می‌بلعه، گوسفند جزئی از اون می‌شه، می‌ره توی شکمش، هضم می‌شه، قاطی خونش می‌شه، می‌رسه به تموم تنش
دیگه خودش نیست
دیگری شده

اوت 20, 2011

بیا
میان من
از شش جهت اصلی
بتاب
بازوهای لاغر آفتاب خورده‌ات
زیباترین بازوهای مردان جهان است
که هنوز چاقو نخورده‌اند و از قد
روی زمین نیفتاده‌اند

اوت 19, 2011

الان که دارم این‌ها را می‌نویسم
برای این نیست که برای تو بفرستم
برای این است که کله‌ی لعنتی‌ام قرار بگیرد
و همین الان تقریبن می‌دانم تمام که بشود برایت ایمیل می‌کنم

راست گفتی که گفتی هی دنبال معنی هستم در هر چیز
در هر حرف
هر رفتار
هر اتفاق
هر نگاه
هر نشستن
هر بلند شدن
.
این‌بار ولی هی توی خودم را می‌گَشتم
تو را نمی‌دیدم
نه دیدنِ آن دیدن
دیدنی که دنبال معنی باشد
در تو دنبال معنی نبودم
تغییر نمی‌کردی/ خسته‌ی مهربانی بودی که خیالم را راحت می‌کردی/ تا حدود زیادی/ که خوانده‌ام
برای خودم ولی ناخوانده بودم
خودم را می‌دیدم
که جاهای بسیاری از اتاق می‌توانستم ایستاده باشم
نشسته باشم
دراز کشیده باشم
ولی از روی تخت که چهار زانو نشسته بودم
تکان نمی‌خوردم
مگر به این طرف و آن طرف که هی مایل می‌شدم
خم می‌شدم
دوار و رفت و برگشتی
و هر از گاهی چند جمله‌ای می‌پراندم که بیا مرا بغل کن/ بغل کن/ بغل کن مرا/ کی باید کی را بغل می‌کرد آنجا؟
تو آرام و نرم و مهربان بودی
من بلد نبودم نرمی تو را هضم کنم
سخت بود
در آن اتاق
من دست و پا نداشتم
مهره نداشتم
باید می‌خزیدم توی اتاق
جور دیگری نمی‌شد

از یک نامه به یک جان / مورخ بیست و هشت مرداد نود

اوت 17, 2011

بوی فاضلاب همه جا را برداشته. آشپزخانه را اول از همه. بعد حیاط. کوچه. حتا به محل کارم هم رسیده. وسط دفتر که می‌ایستی بوی فاضلاب می‌زند زیر دماغ‌ات. توی حیاط هم که بروی همین‌طور است. محل کارم حیاط دارد. بو هست. بو همه جا هست. البته شاید هم بوی فاضلاب نباشد. بوی سوسک‌های مرده باشد که چند روز است هی ماشین‌های سم‌پاش با سر و صدا می‌آیند به چاه‌های فاضلاب سم می‌زنند و می‌روند. سوسک‌ها هم پخش می‌شوند توی شهر و زیر دست و پا می‌میرند. زیر کفش. یا کف اتاق‌های خانه‌های متروکه یا خانه‌هایی که برای اجاره به بنگاه‌ها سپرده‌اند. چند جایی که با همکارها سر زدیم دنبالِ جای مناسب‌تری برای محل کارمان، همین‌جور بود. کف پر بود از سوسک‌های نیمه جان و مرده‌ی قهوه‌ای روشن. سیاه هم بود. وقتی کسی نیست این‌ها را از توی خانه‌ها جمع کند، سوسک‌ها روی هم تلنبار می‌شوند، می‌میرند و بو می‌گیرند. مضحک است ولی لابد برای خانه‌های خالی از آدم باید به آتش‌نشانی زنگ زد که مامورهایش بیایند و به زور در را بشکنند و از همان دم، سوسک‌های ریز و درشتی را که به محض باز شدنِ در توی کوچه می‌ریزند، یک جوری جمع کنند و ببرند.

اوت 17, 2011

از دریچه‌های باز و بسته

می‌گذری

نفس‌ها

در سینه حبس می‌کنی

به درون می‌وزی

برون را

پرِ شال‌ات

بند می‌آورد

کسی نمی‌تواند از اتاق بیرون رود

الا به اذن

و اذن فقط تو راست

و اذنی که تو راست

جاری شود

اوت 14, 2011

دیگر وقتِ آن نیست
انگشت‌هایی که روی کلیدهای حروف راه می‌روند
از چشم‌خانه‌های ما
که آن طرفِ میز نشسته‌ایم
و جز بازوهای خم شده‌ی «تایپیست»
چیزی نمی‌بینیم
عبور کنند
و بایستند

اوت 13, 2011

خطوطی
از تن
مرا
مکرر
به درگاه
می رسانند
سر در
هی هی شبانه
می‌فشانند
بر رخ بی‌هوای یار

اوت 13, 2011

از فرق سرم
روی شانه‌هام
خون می‌چکید
از روی زانوهام
خون
قیقاج می‌شد
و زمین می‌ریخت
و میانِ هوا

اوت 13, 2011

همه
لباس‌های مناسب به تن داشتند
و در مراسم تدفین
شرکت کرده بودند
گرچه
برخی
گوشه‌های صورت‌شان
در عکس
پریده بود
یا تار شده بود

سمپادی

اوت 11, 2011

سال هفتاد. با آن کلاسور مشکی با آرم سمپاد. نمی‌گفتم سمپاد. می‌گفتم سازمانِ ملی پرورش استعدادهای درخشان. همه‌اش را کامل می‌گفتم. قرقره می‌کردم. کلاسور را جوری می‌گرفتم همه ببینند. دنیا ببیند. من تیزهوشانی‌ام. من به تیزهوشان می‌روم. من به فرزانگانِ امین می‌روم. فرزانگان نه. فرزانگانِ امین. کسی مرا با دخترهای کم‌هوش دبیرستان‌ فرزانه، صفورا، بیست و دو بهمن، عدالت و باقی دبیرستان‌های آن دور و بر عوضی نگیرد. من تیزهوشانی‌ام. مردم! ای آدم‌های توی خیابان، تاکسی، اتوبوس، پیاده رو، لطفن حواس‌تان به این آرم روی کلاسورِ میان بازوانِ من باشد، من به تیزهوشان می‌روم. من کونِ آسمان را پاره کرده‌ام. افتاده‌ام پایین.

اوت 6, 2011

کبکِ ماده کوچک است. سرِ سبک و آرامی دارد. نوک به درهای چوبی و آهنی می‌زند. به دیوار. نمی‌دود. رنگ ندارد. پرهای پشت‌اش از دهانِ کف کرده‌ی کبکِ نر آشفته است. می‌دود زیر دسته‌ی پیچک‌ها یا لای تیغ‌های گل‌های سرخ امان بگیرد. کبکِ نر رنگ سرخی به گونه‌هایش دارد. قبراق و بَراق است. جلا دارد. با سرِ بالا گرفته پایین دیوار می‌دود. تمامی ندارد دویدن‌اش. صدای مرغ و خروس بیرون می‌آید از گلویش. صدای هزار کاکلی شادِ دیگر.

اوت 6, 2011

کتف‌های لاغری که داری برمی‌جهند به گلو و چشم ما که نشسته‌ایم به بطالت و کندیِ نوشیدنی‌های مکروه

از یک نامه

اوت 5, 2011

این باد

که روی میز

راه

افتاده

وُ سبدهای میوه‌های کوچک را

برداشته

وُ مبل‌ها

وُ فرش‌ها را

به حیاط‌های همسایه

انداخته است

اوت 5, 2011

ای گل
که در میانِ خاک بوده
ریشه‌های نازکت
ای گل
که ریشه‌های نازکت
آب دیده‌
زیر خاک
و آفتاب
و باد