Archive for ژوئن 2011

ژوئن 16, 2011

بگو
مرا بدرند
این گرگ‌ها
که به شب
از گیسوان خفته
آویزان می‌شوند
و راه
به چشم‌های تو
می‌برند

ژوئن 11, 2011

عشق در بازار

 

          شاگردهای سانسان اسم‌اش را گذاشته‌اند خانم کازابلانکا. لقب قشنگی‏ست. البته اگر لب‌خندهای سنگ‌دلانه و اغلب رذیلانه‌شان را نبینی. که سانسان هم نمی‌بیند. سانسانِ سی و دو ساله نه شوهری دارد نه عاشقی و نه دوست پسری. از وقتی از دانشکده فارغ التحصیل شده، در همان شهرستان زادگاه‌اش، در مدرسه‌ی تربیت معلم، انگلیسی درس می‌دهد. اوایل موقت بود ولی حالا شغل دائم‌اش شده است. ده سال است که ترمی پنج شش بار برای شاگردهای هر کلاس کازابلانکا می‌گذارد ببینند. واکنش شاگردها یک شکل است و دیگر برای‌اش قابل تحمل شده است. اول حیرت‌زده تماشا می‌کنند. این اولین فیلمِ واقعن آمریکایی‌ست که بدون دوبله یا زیرنویس چینی می‌بینند. سانسان شاهد کلنجارشان برای فهمیدن دیالوگ‌ها هست که جز چند جمله چیزی سر در نمی‌آورند. گرچه به نظر نمی‌رسد مشکلی در فهم فیلم داشته باشند. آخرِ کلاس، چند تایی دختر با چشم‌های قرمز و گریان بیرون می‌روند. ولی چند وقت بعد، فیلم دل‌شان را می‌زند. زنِ فیلم که گریه می‌کند، می‌خندند؛ مرد که زن را می‌بوسد، سوت می‌کشند. آخرهایش دیگر سانسان تنهایی نشسته فیلم را تماشا می‌کند، و پرگویی شاگردها به صدای فیلم اضافه شده است.

        این برنامه‌ی کلاس نوبت صبح است که کسی تقه‌ای به در می‌زند. در زدن که محکم می‌شود،  فیلم را می‌ایستاند.

        تا سانسان در را باز می‌کند، سرای‌دار می‌گوید «مادرتان بیرون منتظرتان است. می‌خواهد شما را ببیند.»

       «چه کار دارد؟»

       «نگفت»

       «مگر نمی‌بینید شاگرد دارم؟»

       «مادرتان بیرون منتظر است» سرای‌دار پایش را لای در می‌گذارد.

سانسان به سرای‌دار خیره می‌شود. بعد آه می‌کشد. می‌گوید «خب، به‌ش بگویید دارم می‌آیم». شاگردها گوش‌ به زنگند. به‌شان می‌گوید از سر فیلم  بلند نشوند. می‌داند که بلند می‌شوند.

       بیرون در مدرسه، مادرش به گاری چوبی‌‌ای که هر روز می‌برد بازار، تکیه داده است. داخل گاری، یک اجاق زغالی، یک دیگ آلومینومی بزرگ، بسته‌های تخم مرغ، شیشه‌های ادویه و یک چهارپایه چوبی کوچک، سوار کرده است. چهل سال است مادرش در بازار بغل راه آهن، تخم مرغ جوشانده می‌فروشد؛ البته بیشتر به مسافرها. یک عمر روی چهار پایه نشستن، ریز و تکیده‌اش کرده است. یک سال می‌شود مادرش را ندیده است؛ از تشییع جنازه‌ی پدرش تا الان. موهای مادرش نازک‌تر و خاکستری‌تر شده‌اند. موهای خودش هم چند سال دیگر همین‌طور می‌شود. غم‌ش نیست برای هیچ کدام.

         سانسان می‌گوید » شنیدم دنبال‌ام می‌گشتی مامان «

         » جور دیگری هم می‌شد بفهمم زنده‌ای؟»

         «چرا؟ مردم که تمام وقت دارند درباره‌ی من با تو حرف می‌زنند»

         «شاید دروغ بگویند»

         سانسان نیش‌خند می‌زند «البته»

         » وقتی مردم را وامی‌داری درباره‌ات حرف بزنند، مشکل از کیه؟»

         «مشکل از خودشان است»

         «هیچ وقت یاد نگرفتی «شرم و حیا» یعنی چی»

         » فقط آمده‌ای بگویی از خودم خجالت بکشم؟ این را خودم از حفظم»

         «من چه گناهی به درگاه‌ات کردم خدا که این دختر را نصیبم کردی؟»

         مادرش صدایش را بالا می‌برد. چند ره‌گذر قدم آهسته می‌کنند و با لب‌خند تماشایشان می‌کنند.

         «مامان حرفی داری بگو؟ من گرفتارم»

         «سانسان، چند وقت دیگر یتیم می‌شوی. آخرش من از این همه حرف و حدیث درباره‌ی تو دق می‌کنم.»

        «حرف مردم کسی را نمی‌کشد»

        «پس بابات را چی کشت؟»

        سانسان می‌گوید » فقط من که باعث ناامیدی بابا نبودم». هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند بغض‌اش را فرو بدهد. پدرش قبل از مرگ، کنتورخوان بود.  موقع شام در خانه‌ی مردم را می‌زد و کنتور آب و گازشان را نگاه می‌کرد. خودش را مسئول گران‌تر شدن تعرفه‌ها و عصبانیت مردم می‌دانست. یک روز عصر بعد از کار ناپدید شد. بعد بچه‌ها در تالابی بیرون شهر پیدایش کردند. بدنش سر و ته  شده بود. عمق تالاب کم بود، دستِ بالا تا کمر. لابد شیرجه زده بوده توی گِل‌ها. ولی هیچ کس مطمئن نبود چطور خودش را غرق کرده  یا چرا. به گمانِ مادر سانسان، شکست سانسان در ازدواج او را به کشتن داده بود.

        «یادت هست تازه رفته بودی دانشکده. من و پدرت خیال می‌کردیم هیچ پدر و مادری به  پای ما نمی‌رسد.» نزدیک است از این یادآوری زیر گریه بزند.

       «مامان هزار بار همین را گفته‌ای. حرف‌اش را نزنیم»

       «چرا؟ فکر کرده‌ای این همه سال زحمت کشیده‌ام دختر بزرگ کرده‌ام در دهان‌ام را ببندد؟»

       سانسان می‌گوید «متاسفم مامان. من باید بروم»

      مادرش به التماس می‌افتد » الان نرو. بیشتر بمان.»

      سانسان سعی دارد صدایش را نرم کند «مامان، وسط کلاسم»

      «پس امشب بیا خانه. می‌خواهم چیز مهمی بهت بگویم»

      «چرا الان نمی‌گویی؟ پنج دقیقه‌ی دیگر می‌توانم بمانم»

      » پنج دقیقه کافی نیست. درباره ی تیوست». مادر سانسان جلوتر می‌رود و به نجوا می‌گوید «تیو جدا شده»

     سانسان به مادرش زل می‌زند. مادر برایش سر می‌جنباند «بله. الان دیگر مال کسی نیست»

     سانسان می‌گوید «نمی‌فهمم درباره‌ی چی حرف می‌زنی»

        «خانواده‌اش می‌خواهند تو برگردی «

         «مامان. نمی‌فهمم»

         «برای همین است که می‌گویم باید بیایی خانه تا حرف بزنیم. حالا برو درس‌ات را بده» این را می‌گوید و قبل اینکه سانسان جوابی بدهد، گاری را می‌سراند جلو و می‌رود.

 

*****

 

          سانسان همان سال که تیو نامه‌ی عذر خواهانه‌ی کوتاهی از آمریکا برایش فرستاد که توضیح داده بود از ازدواج با او منصرف شده، کازابلانکا را کشف کرد. قبل از رسیدن نامه، آوای موسیقی را نشان شاگردهایش می‌داد. با هر ترانه‌اش زمزمه می‌کرد و هر لحظه آماده بود شاگردهایش را بگذارد و به آمریکا برود. بعد از آن نامه دیگر آواز نخواند. کازابلانکا همه‌ی آن چیزی از زندگی‌‌ست که می‌خواهد به شاگردها یاد بدهد.

         سانسان برمی‌گردد به کلاس و سر جایش روی لبه‌ی پنجره می‌نشیند و پاهایش را مثل معلم‌های آمریکایی دانشکده‌شان، آویزان می‌کند. آخرِ صحنه‌ی پاریس که ریک  زیر باران روی سکوی ایست‌گاه خیس می‌شود و  بعد سوار قطار می‌شود، پسری می‌گوید «چه مسخره. کت‌ش مثل پشم شتر خشکه»

        سانسان حیرت می‌کند.  تمام این مدت اصلن حواس‌اش به جزییات نبوده است. اول می‌خواهد پسر را به خاطر تیزبینی‌اش تحسین کند ولی نظرش برمی‌گردد. صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید «یکی از رازهای زندگی، غیرقابل توضیح بودن‌اش است»

        شاگردها از خنده منفجر می‌شوند. حتمن این جمله به کلاس بعدی هم می‌رسد و لقب‌اش هم. سانسان اهمیتی نمی‌دهد. این شاگردها راه‌نمایی را تازه تمام کرده‌اند و بعد که دو سال در مدرسه‌ی تربیت معلم درس بخوانند، به بچه‌های دبستانی درس خواهند داد. بیشترشان از دهاتند و مدرسه می‌آیند که از زیر کار سخت مزرعه در بروند. فقط بابت بخش‌نامه‌ی وزارت آموزش است که آنجا  انگلیسی تدریس می‌شود وگرنه هیچ کدام‌شان حرف او را نمی‌فهمند. سرشان گرم کارها و هوس‌های خودشان است.

          دو تا کلاس بعدی که تمام می‌شود، سانسان تصمیم می‌گیرد بزند بیرون. جلوی همکارهایش از سردرد شکایت می‌کند. می‌داند کسی بهانه‌اش را باور نمی‌کند. گرچه کسی به رویش نمی‌آورد. هوایش را دارند. برای‌شان حکم آدم دیوانه و شوریده‌ی بی‌خطری را دارد که مشنگی‌اش حال و هوای زندگی کسالت‌بارشان را عوض می‌کند. بین تک و توک آدم‌های این‌جا که از دانش‌کده مدرک گرفته‌اند، سانسان از همه تحصیل کرده‌تر است. جزو دو نفری بود که در به‌نام‌ترین دانشکده‌ی پکن قبول  شد و تنها کسی بود که برگشت. آن یک نفر دیگر یعنی تیو، هم‌بازی بچگی، هم‌شاگردی، دوست پسر و تنها نامزد زندگی سانسان، الان در آمریکاست و با زنی زیباتر از سانسان ازدواج کرده است.

         حالا طلاق گرفته است. ده سال دیر. سانسان  به اتاق اجاره‌ای‌اش برمی‌گردد، روی تخت‌اش می‌نشیند و تخمه‌ی آفتاب‌گردان می‌شکند. پوسته‌ تخمه‌ها می‌ریزند روی ملافه و کف اتاق. می‌گذارد روی هم تلنبار شوند. عاشق صدای ترق تروقی‌ که توی سرش می‌شنود است و مزه‌ای‌ که دهان‌اش می‌گیرد. سانسان این زندگی را با تخمه‌های آفتاب‌گردانِ شیرین و شور و تلخ «خشک‌بار فروشی گانگ» که با ادویه‌های بی‌نام و نشانی بو داده شده‌اند، و رمان‌های انگلیسی که از دانشکده خریده – و یک قفسه‌شان می‌ارزد که آدم عمری به خواندن‌شان بگذراند –  تاب می‌آورد. ولی امشب تخمه‌های آفتاب‌گردان مزه‌ی دیگری می‌دهند: طلاق تیو، مثل تیغ ماهی توی گلویش گیر کرده و به هم‌اش ریخته است.

          تیو تصور هم نمی‌کند سانسان میان پوسته تخمه‌های آفتاب‌گردان نشسته باشد و اندر احوالات ازدواج شکست خورده‌ی او غوطه‌ور باشد. ولی سانسان هنوز و هر روز به او فکر می‌کند. تعجبی هم ندارد، چون در مراسم نامزدی‌شان به تیو قول داده بود. گفته بود «تا روزی که تمام آب‌های روی زمین خشک بشوند به تو فکر می‌کنم». تیو هم لابد چیز مشابهی گفته بود. بعد مین که تنها شاهد مراسم بود و بعد هم همسر قانونی تیو شد هردوشان را بغل کرده بود. حالا که نگاه می‌کند، می‌بیند غریب بود که مین هیچ قولی نداد. هرچه باشد نامزدی سانسان و تیو درست مثل ازدواج مین و تیو، یک قرار و مدار سه نفره  بود.

         مین زیباترین دختری بود که سانسان در دانش‌کده دیده بود. هنوز هم بعد از ده سال به چشم  سانسان زیباترین دختری‌ست که به عمرش دیده.  با چهار دختر دیگر هم اتاق بودند ولی سال اول، مدت‌های مدید طرف هم نمی‌رفتند. مین یک دختر شهری بود، جذاب، اهل رفت و آمد.  از آن دخترهایی که هرچه چشم‌اش را می‌گرفت به دست می‌آورد. و البته همیشه بهترین‌ها چشم‌اش را می‌گرفت. سانسان، یک دختر شهرستانی بود و لهجه‌ی غلیظ و صورت سر و ساده‌ای داشت و با آن بهترین‌هایِ مین خیلی فاصله داشت که حالا بخواهد هم‌دم یا دوست‌اش بشود.

        اواخر سال اول دانش‌کده‌، تظاهرات میدان تیانانمن وسط درس و تحصیل‌شان وقفه انداخت. مین معترض فعال میدان شده بود. پسرها او را دوشیزه‌ی تیانانمن کرده بودند، مثل مجسمه‌ی آزادی لباس می‌پوشید و به دوربین‌های خبرنگارهای غربی علامت پیروزی نشان می‌داد. بعد از سرکوب تظاهرات، روزگارش سخت شد، مدام بازجویی و بازجویی. دست آخر جزو گروهی قرار گرفت که مجازات زندان برای‌شان لازم نبود ولی بعد از تمام شدن درس‌اش حق نداشت هیچ کار رسمی داشته باشد. وقتی مین به دانشکده برگشت هنوز هم زیبا بود ولی این بار غمگین بود و شکست خورده. سانسان اولین و تنها کسی در خواب‌گاه بود که جرات کرد به مین ابراز هم‌دردی و دوستی کند. سانسان جزو معدود کسانی بود که در هیچ تظاهراتی شرکت نکرده بودند. تیو و سانسان تنها دانش‌جوهایی بودند که وقتی همه‌ی بچه‌ها اعتصاب کرده بودند و سر کلاس نمی‌آمدند، سر کلاس حاضر می‌شدند. بعد که معلم‌ها هم  نیامدند، این دو  با هم صمیمی شدند و همان‌طور که خانواده‌هاشان و کل شهرستان ازشان انتظار داشت، عاشق هم شدند.

         سانسان هیچ وقت فکر نمی‌کرد رفتار دوستانه‌اش با مین، کار بزرگ‌وارانه یا شجاعانه‌ای بوده است.  یک قدم کوچک بود برای مهربانی کردن با کسی که مستحق بهتر از این‌ها در زندگی‌اش بود. مین هم حسن نیت سانسان را بی‌پاسخ نگذاشت و تصمیم گرفت بهترین دوست‌اش بشود.  سانسان غرق شادی و امتنان شد. البته کمی معذب بود. حس می‌کرد از بداقبالی مین سواستفاده کرده است. اگر شرایط عادی بود هیچ‌وقت با هم دوست نمی‌شدند. ولی خب حالا که زندگی خودش داده، چرا نگیرد؟

          پایان سال دوم دانش‌کده‌شان، وزارت تحصیلات عالی سیاست تازه‌ای را بخش‌نامه کرد که از این پس فقط دانش‌جویانی که در آمریکا خویشاوندی داشته باشند می‌توانند از بورس تحصیلی به آمریکا برخوردار شوند. مزخرف بود ولی زندگی آن سال‌هایشان همین‌طور بود؛ قوانین مسخره‌ای که مثل بچه‌ی ناخواسته مسیر زندگی‌شان را عوض می‌کرد. تنها امید مین – رفتن به آمریکا بعدِ فارغ التحصیلی- نقش بر آب شد و سانسان که نمی توانست طاقت بیاورد چهره‌ی زیبای مین را نومید ببیند، به فکر چاره افتاد.

         وقتی تیو از نقشه‌ی سانسان خبردار شد، گفت » عقل‌ات را از دست داده‌ای؟» نقشه این بود که تیو از یک مدرسه‌ی عالی آمریکایی پذیرش بگیرد و و با یک ازدواج مصلحتی مین را به خارج ببرد. » من توی  آمریکا کس و کاری ندارم»

         » عمو بزرگ‌ات – مگر بعد از جنگِ آزادی نرفت تایوان؟ خب شاید بعدش رفته باشد آمریکا؟ ببین، کسی نمی‌رود آمریکا تاریخچه‌ی خانوادگی‌ات را دربیاورد. همین که یک تاییدیه بگیریم که در آمریکاست کافی‌ست…»

         «ولی کی به ما تاییدیه می‌دهد؟»

         سانسان گفت «تاییدیه با من. تو به فکر پذیرش باش». سانسان به چشم‌های مردد تیو نگاه کرد. بارقه‌ی امیدی درشان دید و قبل از این‌که آن بارقه خاموش بشود، گفت » تو خودت دل‌ات نمی‌خواهد بروی آمریکا؟ ما مجبور نیستیم چون توی شهر جایی نداریم ، بعد از فارغ التحصیلی برگردیم خانه و  برویم سر کارهای خسته کننده. در آمریکا کسی به این که تو از شهر کوچکی آمده باشی اهمیت نمی‌دهد.»

         «ولی با مین ازدواج کنم؟»

         «چرا نه؟ ما هم‌دیگر را داریم ولی او کسی را ندارد. پسرهای شهری تا سانسان توی دردسر افتاد سرشان را بردند توی لاک خودشان.»

         تیو رضایت داد امتحان کند. یکی از دلایلی که سانسان عاشق تیو بود همین بود—به رغم تردیدی که داشت به سانسان و به تصمیمی که گرفته بود اطمینان می کرد. متقاعد کردن مین ساده بود گرچه او هم از چند و چون برنامه پرس و جو کرد. سانسان یک تنه تیو و مین را به سوی رویای  سه نفره‌ی آمریکایی‌شان هل می‌داد: به شهرستان برگشت و با رشوه و خواهش و التماس، یک تاییدیه جعلی درباره‌ی عموبزرگ تیو گرفت. ممکن بود نقشه اشتباه از آب دربیاید ولی مرحله به مرحله‌اش خوب پیش رفت. تیو از یک مدرسه در پنسیلوانیا پذیرش گرفت. مین با قباله‌ی ازدواجش، کارهای اداری‌اش را درست  کرد تا بتواند به عنوان وابسته‌ی تیو از کشور خارج شود. اسرار این  قرار و مدار را فقط خودشان می‌دانستند. آنقدر پیچیده بود که نمی‌شد برای کسی از بیرون توضیح داد، ولی برای لحظه‌ای به قرارشان با هم شک نکردند. نقشه بعد از یک سال تکمیل می‌شد؛ مین راهی پیدا می‌کرد که خودش را سر و سامان بدهد و بعد تیو با یک قباله‌ی ازدواج و یک قباله‌ی طلاق  پر شال کمرش، به خانه برمی‌گشت و با سانسان ازدواج می‌کرد.

         به فکر سانسان نرسید که قبل از رفتن تیو با او هم بستر شود. البته تیو ازش خواسته بود ولی سانسان رد کرده بود. یاد «زنان عاشق» افتاده بود که در دانش‌کده می‌خواندند و آن تکه‌اش که از همان وقت با او مانده بود؛ یکی از خواهرها فقط به این دلیل با عاشقش که داشت می رفت بجنگد، هم‌بستر نشد که مبادا در بزنگاه دست و پنجه نرم کردن با مرگ، خمار زن باشد. ولی تیو به جنگ نمی رفت، می‌رفت با زن دیگری زندگی مشترکی را شروع کند. کدام مرد می‌تواند به  زن زیبایی که به فقط به فاصله‌ی یک درِ باریک آن ورتر، می‌خورد، می‌خوابد، دست و رو می‌شوید و عادت ماهانه دارد، عاشق نشود؟

       بعد از آن نامه‌ی کوتاه که به اطلاع سانسان می‌رساند آن دو قصد ندارند ازدواج‌شان را فسخ کنند و یا دیگر به او نامه بنویسند، سانسان شروع کرد عشق‌بازی تیو و مین را تخیل کردن. برهنه‌شان می‌کرد. به رخت‌خواب‌شان می‌برد. با هم می‌خواباندشان.  دنبال جواب بود. موهای ابریشمی مین به تن شاخه‌ کرفسی تیو می‌مالید و حالی به حالی‌اش می‌کرد. تیو مثل بچه خوک گرسنه‌ی زشتی که دنبال شیر بگردد، کله‌ی گل کلمی گنده‌اش را به پستان‌های سنگین مین فشار می‌داد. هرچه بیشتر تصور می‌کرد، بیشتر به نظرش مسخره می‌رسید. سانسان می‌دانست در حق تیو بی‌انصافی می‌کند که در موقعیت‌های مضحک قرارش می‌دهد، ولی آخر زیبایی مین مثل یک تکه الماس سخت و نفوذناپذیر بود. فکرش را هم نمی‌کرد این دو نفر عاشق هم بشوند – مین دختر فریبنده‌ای بود که از سر تیو با آن کله‌ی بزرگ و بدن باریک و لبخند محجوبانه‌اش، زیاد بود. به عشق خودش و تیو و به ایثاری که برای نجات دوست‌شان می‌کردند، ایمان داشت. ولی از آنجا که زندگی غیرقابل توضیح است، مین و تیو عاشق هم شدند و به معاشقه‌ی ناسازشان در ذهن سانسان مشغول شدند. گاهی خودش را جای مین می‌گذاشت و خودارضایی می‌کرد. او و تیو  به هم بیشتر می‌آمدند – از وقتی سانسان تازه راه افتاده بود و بغل اجاق مادرش می‌نشست و تیو داخل دکه‌ی میوه فروشی کناری بود، هم‌بازی هم بودند: این هم‌خوابگی زیبای غم‌انگیز به گریه‌اش می‌انداخت.

          دیگر از یک زمانی به بعد طاقت  این تصورات را نداشت. رفت سراغ تخمه‌ی آفتاب‌گردان شکستن. حالا هر شب ساعت‌ها می‌نشیند به تخمه شکستن. وقتی از خواب بلند می‌شود اول کاری که می‌کند دست‌اش را برای کیسه‌ی تخمه دراز می‌کند. پوسته‌ها که توی مغزش ترق تروق کنند و می‌تواند تیو و مین را با لباس تصور کند، آرام می‌شود. این که هر دوی آن‌ها قول‌شان را شکسته‌اند و این‌که این موضوع آزار دهنده‌ای‌ست و همیشه هم آزار دهنده خواهد بود، دیگر اهمیتی ندارد. آن‌چه مهم است سوگند ازدواج مین و تیو به یک‌دیگر است. سانسان بود که آن‌ها را با هم زن و شوهر کرد. و حتی اگر آن دو نفر نتوانند از خجالت به چشم‌ش نگاه کنند، او همیشه سر بستر زناشویی‌شان پرپر می‌زند و مثل یک فرشته‌ی نگهبان با بخشندگی‌اش دعایشان می‌کند و نفرین‌شان می‌کند.

            چه باعث شده ده سال دیر ازدواج‌شان را فسخ کنند؟ وقتی یک بار زیر قول‌شان زده باشند، درواقع دوبار زیرش زدند. حالا که طلاق گرفته‌اند و دیگر فکر نجابت او را نمی‌کنند، عاقبتِ او چه می‌شود؟

 

*****

          وقتی  کیسه‌ی تخمه‌ی آفتاب‌گردان ته می‌کشد، سانسان تصمیم می‌گیرد پیش مادرش برود و ماجرای جدایی تیو را از او بپرسد. تک بازار شهر، بغل ایست‌گاه قطار است. قطارهای خط پکن و شهرهای جنوبی، چند بار در روز ده دقیقه در ایست‌گاه توقف می‌کنند. فروشنده‌ها به این قطارها برای کسب و کارشان دل بسته‌اند.

          قطارِ یک و پانزده دقیقه تازه وارد ایست‌گاه شده که سانسان می‌رسد. چند تایی مسافر، کش و قوس کنان پیدایشان می‌شود و کم کم موج جمعیت می‌ریزد توی بازار. سانسان چند قدم عقب می‌ایستد و مادرش را تماشا می‌کند که با ملاقه به کناره‌ی دیگ می‌کوبد و می‌خواند » بیایید و ببرید – بیایید و بخرید – تخم مرغ‌های هشت گنج – با طعم‌های هشت رنگ»

        زنی می‌ایستد و در دیگ را برمی‌دارد. بچه‌اش به بزرگ‌ترین تخم مرغ اشاره می‌کند. باز آدم‌های بیشتری از بوی خوشِ برگ‌های چای و ادویه و سس سویا پا سست می‌کنند. بعضی کیف پول‌شان را درمی‌آورند که پول بدهند و بقیه با دیدن تخم مرغ فروش‌های بیشتر راه‌شان را می‌گیرند و می‌روند، بی‌اینکه بدانند بهترین تخم مرغ جوشانده‌ی دنیا را از دست داده‌اند. سانسان که جوان بود از دست آدم‌هایی که تخم مرغ‌های مادرش را انتخاب نمی‌کردند، آتشی می‌شد – بقیه‌ی  فروشنده‌ها همه‌شان خسیس بودند و به اندازه‌ی مادرش برگ چای و ادویه  توی دیگ‌هاشان نمی‌ریختند. ولی بعدها که بزرگ‌تر شد از کله شقی مادرش حرص‌اش می‌گرفت. همه‌ی آن‌هایی که تخم مرغ‌هایش را می‌خرند – غریبه‌هایی که می‌آیند و می‌روند و این‌جا را یادشان نمی‌ماند و حتی اگر مزه‌ی تخم مرغ‌ها زیر دندان‌شان بماند، باز قیافه‌ی مادرش یادشان نمی‌ماند – هیچ وقت متوجه نمی‌شوند که مادرش پول بیشتری خرج بهترین برگ‌های چای و ادویه‌های مرغوب می‌کند.

        وقتی قطار می‌رود، سانسان آجری پیدا می‌کند و می‌گذارد کنار چهارپایه‌ی مادرش. می‌نشیند و مادرش را تماشا می‌کند که تخم مرغ و ادویه به دیگ اضافه می‌کند. سانسان می‌گوید «پول حرام کردن نیست این همه ادویه‌ی گران را می‌ریزی توی دیگ؟»

        » به من نگو چطوری تخم مرغ بجوشانم. چهل سال است دارم این کار را می‌کنم و تو را با همین تخم مرغ جوشاندن بزرگ کردم»

        » حتی اگر مردم متوجه تفاوت مزه‌ی تخم مرغ‌های تو با بقیه بشوند، دیگر قرار نیست برگردند بیایند سراغ تخم مرغ‌های تو»

        «چرا این شانس را ازشان بگیریم که یک بار در زندگی‌شان بهترین تخم مرغ دنیا را بخورند؟» مادرش صدایش را بلند کرده است. چندتایی فروشنده به‌شان نگاه می‌کنند و به هم چشمک می‌زنند. بازار پر از چشم و گوش است. موقع شام که بشود، دیگر همه‌ی شهر فهمیده‌اند که امروز سر و کله‌ی سانسان پیدا شده و به مادر بیچاره‌اش پریده. سر میزهای شام به بچه‌ها اخطار می‌دهند مبادا از سانسان پیروی کنند. دختری که وظیفه‌ی فرزندی‌اش را به جا نیاورده است و با این‌که مادرش یک اتاق برایش نگه داشته، او پول بالای کرایه‌ی اتاق می‌دهد.

        سانسان با صدای آهسته‌تری می‌گوید «مامان چرا به بازنشستگی فکر نمی‌کنی؟»

       «آن وقت کی نان و آب من بیوه‌ی پیر فقیر را می‌دهد؟»

       «من می‌دهم»

       مادرش می‌گوید » تو حتی بلد نیستی از خودت مراقبت کنی. تو مردی مثل تیو را می‌خواهی»

     سانسان به سایه‌ی خودش روی زمین نگاه می‌کند و به پوسته‌های تخم مرغ که دم صندل‌های چرمی‌اش ریخته است. قبل اینکه با تیو که دکه‌ی بغلی می‌نشست و پسر میوه فروش بود، رفیق شود، تنها اسباب بازی سانسان همین پوسته‌های تخم مرغ بود. حالا مادر و پدر تیو بازنشسته شده‌اند و در واحد دو خوابه‌ای که تیو برای‌شان گرفته، زندگی می‌کنند. دکه‌ی بغلی هم سیگار می‌فروشد و کبریت و عکس‌های قد کف دست زنان موبوری که وقتی یک دقیقه نزدیک آتش بگیری‌شان، لباس‌هاشان ناپدید می‌شود. سانسان می‌پرسد » چه اتفاقی برای تیو افتاده؟»

      «مادر و پدرش دیروز آمدند و پرسیدند تو نمی‌خواهی برگردی؟»

       «برای چی؟»

       » مرد، زن می‌خواهد. تو هم باید شوهر کنی.»

        » یعنی من بازیکن ذخیره‌ام دیگر؟»

        «سرتق نباش. دختر جوان که نیستی»

        «چرا جدا شده؟»

        «آدمی‌زاد نظرش برمی‌گردد. سانسان اگر از من بپرسی می‌گویم بی چک و چانه برگرد سر وقت تیو«

        » تیو هم همین را می‌خواهد؟ یا فکر مادر و پدرش است؟»

        «چه فرقی دارد؟ اگر تو برگردی با تو ازدواج می‌کند. این چیزی بود که مادر و پدرش گفتند.»

        «این که می‌شود ازدواج فرمایشی»

         مادرش می‌گوید «مزخرف نگو. شما دو تا جلوی چشم ما با هم بزرگ شده اید. حتی اگر ازدواج فرمایشی هم باشد، آدم‌ها عاشق هم می‌شوند.»

         قلب سانسان تیر می‌کشد. » معلوم است که مردم در ازدواج‌های فرمایشی  هم عاشق هم می‌شوند ولی این عشقی نیست که من می‌خواهم»

        «پس چه عشقی می‌خواهی خانم رومانتیک؟»

         سانسان جواب نمی‌دهد. عاشقانه ورای معاشقه کردن با یک مرد است. قول، قول است و قسم، قسم. شکوه کازابلانکا به همین است، همین عاشقانه‌ی واقعی‌ست که به زندگی هر روزه‌ی سانسان معنی داده.

         هیچ کدام‌شان حرفی نمی‌زنند. سانسان مادرش را تماشا می‌کند که تخم مرغ‌های تازه را با ملاقه برمی‌دارد و با دقت با قاشق پوست‌شان را می‌شکند تا ادویه، خوب به خورد تخم مرغ‌ها برود. کار مادرش که تمام می‌شود یک تخم مرغ بیرون می‌آورد و بی‌حرف توی دست سانسان می‌گذارد. تخم مرغ داغ است ولی سانسان نمی‌اندازدش. به ترک‌های روی پوسته که از ادویه و سس سویا تیره شده‌اند و مثل لاک ترک خورده‌ی پیامبرها می‌ماند، نگاه می‌کند. بچه‌تر که بود باید مدت‌ها التماس مادرش را می‌کرد تا یک تخم مرغ می‌داد بخورد ولی وقتی تیو آن دور و بر بود، مادرش زود به هرکدام‌شان یک تخم مرغ می‌داد. سانسان نمی‌داند مادرش هنوز این چیزها یادش هست یا نه،  اینکه خیلی قبل‌تر از آنکه عاشق هم بشوند، او رابطه‌شان را تغذیه می‌کرده است.

 

*****

         چند دقیقه بعد وسط خیابان دو تا جیپ با سر و صدا ترمز می‌کنند. سانسان آن ور را نگاه می‌کند و می‌بیند چند پلیس پایین می‌پرند و «مغازه‌ی خشک‌بار گانگ» را دوره می‌کنند. مشتری‌ها را از مغازه بیرون می‌کنند. فروشنده‌ها از هم می‌پرسند «چی شده؟» مادر سانسان بلند می‌شود و دقیقه‌ای به آن ور خیابان نگاه می‌کند. بعد ملاقه را دست سانسان می‌دهد و می‌گوید » دکه را بپا تا من برگردم» و با چند فروشنده‌ی کنجکاو دیگر به آن ور خیابان می‌روند.

 

         سانسان مادرش را می‌بیند که خودش را جلوی مغازه که پلیس‌ها نوار قرمز هشدار بسته‌اند، جا می‌دهد. مانده است چرا بعد از چهل سال در بازار بودن، هنوز کنجکاو کار مردم است.

         ده دقیقه بعد مادرش برمی‌گردد و به فروشنده‌ها می گوید «باورتان نمی‌شود – توی جنس‌های گانگ تریاک پیدا کرده‌اند.»

          » چی؟»

          «معلوم است چرا همیشه کار و بارشان سکه است- تریاک می‌زنند به آجیل‌ها و تخمه‌هاشان که مردم دوباره سراغ‌شان بیایند.» مادر سانسان می‌گوید «عجب مردمان از خدا بی‌خبری»

          فروشنده‌ی ته دالان می‌پرسد «پلیس از کجا فهمیده ؟»

         «لابد  یکی از این‌ها که توی مغازه کار می کرده‌اند خبر داده»

          فروشنده‌های بیشتری برمی‌گردند. سانسان به‌شان گوش می‌دهد که دارند در مورد تجارت تریاک گانگ حرف می‌زنند و کف دست‌هایش خیس و چسب‌ناک می‌شود. قصدش بود قبل اینکه شب شود، برود مغازه‌ی گنگ و باز هم تخمه‌ی آفتاب‌گردان بخرد. حتی از فکر تخمه‌ی آفتاب‌گردان هم دل‌اش می‌خواهد برود خانه و خودش را پشت کومه‌ی پوست تخمه‌ها قایم کند و بگذارد مزه‌ای که به زبان‌اش می‌نشیند او را بردارد ببرد به یک جای امن که از آنجا بتواند مخفیانه تیو و مین را تماشا کند. آیا چیزی که با آن زنده مانده است همین غذای مسموم بوده ؟ همین رویای مخدر؟

         مادر سانسان سرش را برمی‌گرداند به طرف او و می‌گوید «ولی بیا درباره‌ی مشکلات بقیه حرف نزنیم. نظرت در مورد خواستگاری چیه سانسان؟»

        «ازدواج با تیو؟ نه من نمی‌خواهم با او ازدواج کنم.»

        «همه‌ی این سال‌ها برایش صبر کرده‌ای. احمق نباش»

         «هیچ‌وقت منتظرش نبوده‌ام»

        «ولی دروغ می‌گویی. همه می‌دانند که منتظر او بوده‌ای»

        «همه؟»

        «پس برای چه هیچ‌وقت ازدواج نکردی؟ همه می‌دانند چه کار وحشتناکی در حق تو کرد. ولی مردها اشتباه می‌کنند. حتی مادر و پدرش دیروز عذرخواهی کردند. حالا وقت این است که به بخشش فکر کنی.»

        «چه را ببخشم؟»

        » تیو تصاحب‌ات کرد و بعد تو را گذاشت رفت با یک زن دیگر. گوش کن، چیز بدی نیست اگر دوباره برگردی کنارش. از قدیم گفته‌اند – چیزی که مال کسی باشد آخر به‌ش می‌رسد»

         «صبر کن ببینم مامان. منظورت چیست که تصاحب‌ام کرد؟»

         مادر سانسان سرخ می‌شود «می دانی منظورم چیست»

         «نه نمی‌دانم. اگر منظورت از تصاحب، هم‌خوابگی‌ست؛ نه، تصاحبم نکرده»

         «چیز شرم آوری نیست. همه درک کردند. کسی مقصر نبود»

         تازه سانسان متوجه می‌شود این همه مدارای شهر با او برای چیست، زنی رقت انگیز که معشوق‌اش از او کام گرفته و بعد رهایش کرده، زنی که عروس نخواهد شد، چون نمی‌تواند بکارت‌اش را روی سفیدی مثل برف ملافه‌ی تخت عروسی‌اش اعلام کند. «مامان من کاری به کار تیو ندارم. ما هیچ وقت با هم نخوابیدیم.»

          مادرش با ناباوری و امید در چشم‌هایش می‌پرسد «مطمئنی؟»

         «من یک دختر ترشیده‌ام که دارم عقل‌ام را از  دست می‌دهم. اگر باورت نمی‌شود چطور است در مورد بکارت من از مردم رای بگیری؟»

         مادر سانسان مدت درازی به سانسان زل می‌زند و بعد دست می‌زند «خیلی هم بهتر شد. نمی‌دانستم اینقدر عاشق‌اش بوده‌ای. می‌روم با مادر و پدرش حرف می‌زنم امشب و می‌گویم که این همه سال به خاطر او خودت را پاک نگه داشتی»

         «من هیچ کاری به خاطر او نکردم»

         » اگر تصاحب‌ات نکرده چرا هیچ‌وقت ازدواج نکردی؟»

         سانسان جواب نمی‌دهد. فکر می‌کند این همه حرف و حدیث درباره ی بکارت از دست رفته‌اش چقدر قبل مرگ بر دل پدرش سنگینی کرده بوده.  فکر می‌کند چرا این همه سال مادرش جلویش درنیامده؛ گرچه مادر مغرور سنتی‌اش نمی‌توانست در مورد هم‌خوابگی از دخترش سوال کند، آن‌هم در خانواده‌ای که هیچ این حرف‌ها زده نمی‌شد.

         مادر سانسان می‌گوید «اگر نمی توانی جواب این سوال را بدهی پس وقت‌اش است تصمیم خودت را بگیری»

         «من خیلی وقت است تصمیم‌ام را گرفته‌ام. من با تیو ازدواج نمی‌کنم.»

          «دیوانه شده‌ای؟»

          «مامان تو چرا دل‌ات می‌خواهد بهترین تخم مرغ فروش دنیا باشی؟»

          مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد «نمی‌فهمم از چی حرف می‌زنی»

          «مامان چرا از بقیه بیشتر ادویه می‌زنی؟»

          «اگر دارم به مردم می‌گویم بهترین تخم مرغِ دنیا را می‌فروشم باید سر حرف‌ام بمانم.»

          «ولی کسی برای‌اش مهم نیست. تو سر حرفی مانده‌ای که فقط برای خودت مهم است.»

          «این‌جوری با من حرف نزن. من آدم بی سوادی‌ام. تازه چه ربطی به ازدواج‌ات دارد؟»

          «من قولی داده‌ام که باید سرش بمانم.»

          «چرا این‌قدر کله‌ شقی می‌کنی؟ می‌دانی اگر ازدواج نکنی جفت‌مان زن‌های خل و چلی می‌شویم؟» مادر سانسان این را می‌گوید و می‌زند زیر گریه.

 

*****

          قطار بعدی با سوت بلند و طولانی‌ای وارد ایست‌گاه می‌شود. سانسان به صدای لرزان مادرش گوش می‌دهد که دعا می‌خواند و اشک‌اش را پاک می‌کند. واقعن دارد خل می‌شود که مادرش را این‌طور آزار می‌دهد، کسی که عاشقانه و خالصانه سانسان را دوست دارد. ولی چاره‌ای ندارد. در این دنیا مردم به راحتی دست‌مال دور انداختن،  پا روی حرف‌شان می‌گذراند. نمی‌خواهد مثل آنها باشد.

          مردی با پیراهن و شلوار جین کثیف وارد بازار می‌شود. کیف از ریخت افتاده‌ای دست‌اش است. کیف را جوری جلوی سینه‌اش بغل زده که انگار زن باشد. سانسان مرد را نگاه می‌کند که در محوطه‌ی بازی از دالان بازار، بین دو دکه کنار اجاق مادرش می‌نشیند. یک جعبه مقوایی و یک چاقو از کیف‌اش درمی‌آورد، از آن چاقوهای بلند و تیغه پهن که میوه فروش‌ها دارند و باهاش هندوانه قاچ می‌کنند. بعد پیراهن‌اش را درمی‌آورد، چاقو را به بازوی چپ‌اش می‌گذارد و با دقت و با یک حرکت، پوست‌اش را از آرنج تا شانه شکاف می‌دهد. چنان با خون‌سردی و حساب‌شده این کارها را می‌کند که سانسان و تک و توک مردمی که حواس‌شان بهش بوده، با حیرت و در سکوت تماشایش می‌کنند. مرد انگشت اشاره‌ را در خون‌اش می‌زند و انگار که خطاط باشد، آن را بررسی می‌کند. بعد روی تخته می‌نویسد: «ده یوآن به من بدهید و یک بار هر جایی‌ام را که دل‌تان خواست، با چاقو ببرید. اگر با آن کارم را ساختید، مدیون‌ من نیستید.»

       مرد مجبور می‌شود دو بار دیگر این کلمات را داد بزند تا جمعیت بیشتری پیش بیاید.

       زن مسنی می‌گوید «چه مرد دیوانه‌ای»

      زن دیگری می‌گوید «البته خوب راه مبتکرانه‌ای ست برای گدایی»

      «چرا گدایی نمی‌کند؟»

      «آخر کی به‌ش پول می‌دهد؟ زور بازو دارد. حتمن کار گیرش می‌آید.»

       پیرمردی می‌گوید «جوان‌های این دوره زمانه دل‌شان نمی‌خواهد کار کنند. پول مفت دوست دارند.»

       «چه پول مفتی‌ست وقتی آدم خودش را عذاب بدهد؟»

       مرد جوانی می‌پرسد «هی قصه‌ات چیه؟ می‌دانی که باید برای گدایی کردن، قصه‌های تراژیک درست و حسابی سر هم کنی؟»

       مردم می‌خندند. مرد ساکت وسط حلقه نشسته است و از آرنج‌اش خون روی شلوار جین‌اش می‌چکد ولی انگار که حواس‌اش نیست. بعد از مدتی باز همان کلمات را فریاد می‌زند.

          مادر سانسان آه می‌کشد. دخل‌اش را می‌گردد و به طرف مرد می‌رود. » این ده یوان. بگیرش جوان و برو بگرد دنبال کار. زندگی‌ات را با این مزخرفات تلف نکن.»

         «کاری نیست که پیدا کنم.»

         «پس پول را بگیر»

         مرد تیغه‌ی چاقو را بین دو کف دست‌اش می‌گیرد و دسته‌ی چاقو را طرف مادر سانسان می‌برد. «بفرمایید خاله جان»

        «چرا؟ من که نمی‌خواهم چاقوت بزنم»

        مرد می‌گوید «ولی مجبورید. اگر نزنید، نمی‌توانم پول را ازتان بگیرم. اینجا نوشته»

         «بگیرش دیگر»

         «من گدا نیستم»

         یکی از وسط جمعیت می‌پرسد «پس چی هستی؟»

        یک نفر دیگر می‌گوید «ابله» و مردم می‌زنند زیر خنده. مرد تکان نمی‌خورد و همچنان دسته‌ی چاقو را طرف مادر سانسان نگه می‌دارد. مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و اسکناس را روی مقوا می‌اندازد. مرد پول را دم پای مادر سانسان برمی‌گرداند و می‌نشیند سرجایش.

         سانسان اسکناس را برمی‌دارد و به طرف مرد می‌رود. مرد چشم‌هایش را بالا می‌آورد. سانسان به چشم‌هایش نگاه می‌کند. مرد بی‌صدا چاقو را دست‌اش می‌دهد. سانسان بدن مرد را وارسی می‌کند، تن برهنه‌اش صاف و آفتاب سوخته است و زخم‌اش خون چکان. انگشت‌اش را می‌کشد بالای بازویش و آن‌جا را امتحان می‌کند. حساب و کتاب می‌کند. نوک انگشت‌اش را روی شانه‌ی مرد می‌لغزاند. بدن‌اش زیر انگشت او کمی می‌لرزد.

          مادرش می‌گوید «سانسان دیوانه شده‌ای؟»

          ماهیچه‌های مرد زیر انگشت نوازش‌گر سانسان شل می‌شوند. بعدِ این همه سال  سانسان کسی را پیدا کرده که معنی عهد و پیمان را می‌داند. آدم‌هایی که شاید به چشم همه‌ی دنیا دیوانه بیایند ولی تنها نیستند. بلاخره هم‌را پیدا می‌کنند. این پیمان زندگی است، شکوه است این. سانسان می‌گوید «نگران نباش مامان» و برمی‌گردد به مادرش لبخند می‌زند قبل از این‌که چاقو را در شانه‌ی مرد فرو کند، قاچ بزند و گوشت‌اش را با عشق و عطوفت بشکافد.  

 

 

  عشق در بازار /یی‌یون لی / آرزو مختاریان

 

 

 

یی­یون لی(Yiyun Li) متولد 1972و بزرگ شده‌ی پکن است . سال 1996 به آمریکا مهاجرت کرده و با شوهر و دو پسرش در اوکلند کالیفرنیا زندگی می‌کند . مدرس برنامه‌ی هنرهای زیبای کالج میلز  است و دانش‌آموخته‌ی  ادبیات خلاقه ازکارگاه نویسندگان آیوا  و همچنین از دانشگاه آیواست. داستان‌ها و مقاله‌های یی‌یون لی در نیویورکر، پاریس ریویوو ، پروسپکت  و جاهای دیگر چاپ شده‌اند . . برای نوشتن اولین مجموعه‌ی داستان کوتاه‌اش در سال 2005، هزار سال دعای خیر(a thousand years of good prayers) – که این داستان از همان مجموعه است -، برنده‌ی جایزه‌ی  بین المللی داستان کوتاه فرانک اوکانر، جایزه‌ی بنیاد همینگوی / انجمن قلم ، جایزه‌ی کتاب اول گاردین  و جایزه‌ی داستان اول کتاب کالیفرنیا  شده است .  

 

تا چند سال پیش که هنوز یی‌یون لی موفق نشده بود تبعه‌ی امریکا شود. گویا بابت زد و بندهای دولت چین با آمریکا. پارسال جایی خواندم که یادم نیست کجا بود.
ضمنن یی‌یون لی داستان‌هایش را به زبان انگلیسی می‌نویسد.گویا هیچ‌وقت داستانی به چینی ننوشته.

ژوئن 10, 2011

سگ از میان خواب
رد نمی‌شود
سگ راه نمی‌رود
راه نمی‌رود سگ
وگرنه
بر تمام آسفالت‌های خشک زمین
شاشیده بود
و زانوهای زخمی ما را شفا داده بود