Archive for مه 2011

مه 30, 2011

جهان من
چگونه گرد تو می‌چرخد
که بی تو
تمام نمی‌شود
کنار علف‌زار و سوارهای نی به دهان
در گودال‌های عمیق
چرا
با صدای باد
روز فرو می‌رود و دم
تو برنمی‌آیی؟

مه 30, 2011

مرد گرما زده
از راه برسد
درها را باز می‌کند
تنش لای شکاف‌های پنجره گیر نمی‌کند
و از طبقه‌ی دوم خانه‌ی من
پایین می‌افتد

مه 27, 2011

گرفته‌ی تو می‌شوم
باد می‌شوی
از قفا
می‌وزی
می‌بری
زمین و زمان را
مرا
در ظهرهای اتاق‌های آفتاب خورده
بر سنگ می‌کوبانی

مه 6, 2011

خواب دیدم طبقه‌ی پایین خانه‌ی ماندانا بودیم. آمده بود پایین و به ما می‌گفت باید بدن مهرآزما را که روی مبل طبقه‌ی بالاست و همان وقت که داشت می‌گفت می‌دانستم یک دستش را زیر چانه زده و به دسته‌ی مبل تکیه داده و همان‌جور مُرده، پر از پنبه کنیم. گفت از استخوان‌هایش چیز زیادی نمانده. بو گرفته و موهایش کثیف شده. گفتم یک سال زیاد است که آن بالا نگه‌اش داشته‌ایم. گفتم باید خاک‌ش کنیم. سرش را تکان داد که آره. گفت رفته بوده توی حمام ، و من داشتم فکر می‌کردم حتمن ترسیده حمام بالا برود و حمام پایین رفته، و یک دلِ سیر گریه کرده.

پ.ن
لابد این‌ها را خودآگاه حساب‌گرم گفته. این‌قدر رو و زننده بود که به ناخودآگاه نمی‌رفت.