Archive for مارس 2011

مارس 31, 2011

هوا سرد نشده هنوز
برفی ننشسته
روی شاخه‌ها
بادی نیامده
برگی نریخته
گلوگاه روز را
تیر خزان کمانه نکرده
که ابرها سیاه شوند
آسمان برق بزند
هوا ترک بخورد
و سردی زمین پوست را بخشکاند

جدایی ترمه از نادر و سیمین

مارس 28, 2011

 

من اصلن پایانِ «جدایی نادر از سیمین» را دوست نداشتم. به نظرم صحنه‌ی پایانی بر خلافِ آن‌چه خیلی‌ها می گویند، فرودِ فیلم بود.
آیا دادگاهِ پایانی فیلم برای این بود که نشان دهد سیمین و نادر نمی‌توانند با هم زندگی  کنند؟  یعنی منِ مخاطب، این را قبل از صحنه‌ی دادگاه نمی‌فهمم که سیمین و نادری که اصغر فرهادی نشانم داده، بعد از آن همه که بین‌شان رفته، نمی‌توانند کنار هم زندگی کنند؟ گرچه برای من چندان فرقی نمی‌کرد  از هم طلاق بگیرند یا نه. جدایی که با طلاق اتفاق نمی‌افتد. حتا اگر نادر و سیمین از هم طلاق نمی‌گرفتند و زندگی‌ای را ادامه می‌دادند که ادامه دادن‌ش غیر ممکن بود، باز از هم جدا شده بودند.  جدا که شده بودند، جداتر می‌شدند.

آیا دادگاهِ پایانی برای این بود که ترمه را در موقعیت ناگوار دور راهی انتخاب نشان‌مان بدهد؟  آخر مگر در تمام فیلم این وضعیتِ ناگوار نشان داده نمی‌شد؟  مگر در صحنه‌ای که ترمه برای شهادت، پیش قاضی ایستاده و دروغ می‌گوید، قلب‌مان درد نمی‌گیرد از فرطِ اندوه و درماندگی؟ مگر در صحنه‌ی دادگاهِ آخر هم قلب‌مان همان‌قدر می‌کوبد؟ مگر همان‌قدر دل‌مان می‌خواهد بغلش کنیم و از آن اتاق بیرونش ببریم و نگذاریم بیشتر از این در یازده سالگی رنج بکشد از مواجهه با واقعیتِ اطرافش؟ به نظر من، نه.
درنگِ‌ ترمه در آن اتاق در آن دادگاهِ پایانی برای چیست؟ آیا می خواهد ما را در انتظار سیمین و نادر،-و  آن‌جور که سیمین و نادر دو طرفِ در شیشه‌ای راه‌روی دادگاه منتظر نشسته‌اند، انگار آینه‌ای برابر آینه‌ی هم گذاشته‌اند و تا ابد تکرار می‌شوند-، شریک کند؟ انتظار دانستنِ این‌که ترمه چه انتخابی خواهد کرد؟ مگر انتخابِ ترمه چقدر اهمیت دارد؟ مگر مشخص شدنِ انتخابِ ترمه در مقایسه با این حجمِ بزرگ آگاهی دردناک که ترمه پیدا کرده چقدر اهمیت دارد؟

پایان فیلمی از این دست باید پایانی واقعی  باشد. برای همین است که من آن ابدیت صحنه‌ی آخر را نمی‌فهمم. آن انتظار و آن نگفتن را. چون می‌دانم هر قدر سیمین و نادر دو طرف راهرو منتظر بنشینند، و هر قدر ترمه در اتاق قاضی درنگ کند، سرانجام از اتاق بیرون خواهد آمد.  این‌که بگویم صحنه‌ی آخر، جدل/گفتگوی ترمه است با قانون صفر و یکی که وضعیت‌های انسانی را در نظر نمی‌گیرد، یعنی که پایانِ فیلم، ساز خودش را بزند و ناهم‌خوان باشد و عیبی هم ندارد لابد. من برخلاف خیلی‌ها فکر نمی‌کنم فیلم پایان بازی داشت. به نظرم پایان فیلم در ابدیتی تکرار می‌شود که این ابدیت و تکرار آن‌هم به این شکل سمبولیک در فیلمی تا این حد رئال، جایی ندارد. و همین است که توی ذوق می‌زند.

—————-

مرسی از افسانه شفیعی که خیلی از گفته‌های این‌جا موجبش حرف‌های بعد از فیلمِ در کافه‌ی دیشب‌ او بود. افسانه یادداشتی در مورد فیلم نوشته که به زودی در وبلاگ خودش منتشر می‌کند.

مارس 28, 2011

http://dl.sanecity.net/download/music/Flowers-Love_Joel-Fajerman.mp3
 

 سرِ هم  می‌نوشت. دیدنیها. یک شنبه شب‌ها. سال‌های دور. جلوی تلوزیون رنگی پارس. کنار مامان. بابا اگر اخلاقش سرِ‌جا بود. مهرآزما. ماندانا اگر خانه‌مان می‌ماند. هوسِ نرفتنِ مدرسه‌ی فردا. خوابیدن زیر پتو. جلوی تلوزیون. امن. راحت. گرم. ولعِ دیدنِ قسمت‌های خنده‌دار پایان برنامه. از آن دوربین مخفی‌ها که حالا حوصله را دیدن‌شان سر می‌برد.غنیمت بود. آن وقت  ماهواره وجود نداشت. دقیقن وجود نداشت. این همه کانال با این همه دوربین مخفی وجود نداشت.. ویدئو البته بود. ولی تلوزیون چیز دیگری بود. دیدنیها. و جلال مقامی. خداحافظی که می‌کرد باید زود خاموشش می‌کردیم که بابا عصبانی نشود. حوصله‌اش سر نرود. نگوید این‌ها چیست که می‌بینید. به جای زبان خواندن. برنامه که تمام می‌شد، خنده‌هامان را کرده بودیم و حالا غمگین بودیم.

It’s the Smile

مارس 24, 2011

 

La Mohammed Kalay, Afghanistan, 2010. (newyorker.com)

 

دیروز در سایت نیویورکر مطلبی خواندم به اسم «The “Kill Team” Photographs«. درباره‌ی عکس‌هایی مربوط به افغانستان که این‌روزها درآمده‌اند و یکی‌ را بالای همین صفحه گذاشته‌ام  و عنوانِ این پُست هم اولین جمله‌ی آن مطلب است: It’s the smile. لبخندی که سرباز آمریکایی به لب دارد وقتی دارد به دوربین نگاه می‌کند… آن‌جا رفرنس داده شده به عنوانِ این خبرِ مجله‌ی اشپیگل آلمان: «US Army Apologizes for Horrific Photos from Afghanistan«…
بعدتر م.ب.ح  مقاله‌ی «regarding the torture of others» سوزان سونتاگ را که درباره‌ی عکس‌های زندان ابوغریب است، نشانم داد. خواندم. ترجمه‌اش کردم و چند پاراگرافش را از قسمت دوم مقاله این‌جا می‌گذارم.

 

» … وحشت از آن‌چه در عکس‌هاست، جدای وحشت از گرفته شدنِ این عکس‌ها نیست—عاملان، ژست گرفته‌اند و از روی اسرای بی‌کس‌‌شان به دوربین زل زده‌اند. سربازهای آلمان در جنگ جهانی دوم از قساوت‌هایی که در لهستان و روسیه مرتکب می‌شدند، عکس برمی‌داشتند، ولی عکس‌هایی از این دست که مرتکبین، خودشان را هم میان قربانی‌ها جا داده باشند، شبیه آن‌چه در کتابی که اخیرن چاپ شده به اسم «عکاسی از هلوکاست»  نوشته‌ی جیانا استراک هست، کم پیدا می‌شوند. چیزی که با این تصویرها قابل مقایسه است، آن تعداد از عکس‌های لینچ کردن سیاه‌هاست که بین سال‌های 1880 و 1930 گرفته شده و آمریکایی‌ها زیر بدن مثله شده‌ی یک مرد یا زن سیاه که پشت سرشان از درخت آویزان است، نیش‌شان را باز کرده‌اند. عکس‌های لینچ کردن، ارمغانِ یک حرکتِ دسته جمعی بود که شرکت کنندگان‌ش خود را  در آن‌چه انجام داده بودند، عمیقن محق می‌دانستند. عکس‌های ابوغریب هم همین‌طور.

 

عکس‌های لینچ کردن،  در ذات عکس بودن‌شان، یادگاری محسوب می‌شدند –عکاس، عکس می‌گرفت که بعد عکس‌ها جمع آوری شوند، در آلبوم‌ها نگه داشته شوند،  نمایش داده شوند. البته عکس‌هایی که توسط سربازان آمریکایی در ابوغریب گرفته شده‌اند، بازتابِ تغییر جهتی‌ست که در کاربری عکس‌ها رخ داده- تغییر جهت از ثبت ابژه  به سمت ارسال و انتشار پیام. داشتن  دوربین دیجیتال بین سربازها چیز معمولی‌ست. زمانی عکاسی از جنگ مخصوص عکاس-خبرنگارها بود ولی حالا همه‌ی سربازها خودشان عکاس شده‌اند –جنگ‌شان را، تفریحات‌شان را، هرچه به چشم‌شان قابل عکس‌ گرفتن باشد، قساوت‌هایشان را ثبت می‌کنند — بعد عکس ها را بین خودشان دست به دست می‌چرخانند و به سراسر دنیا ایمیل می‌کنند.

 …

آدم‌ها هرچه بیشتر زندگی‌های اروتیک پیدا می‌کنند که می‌شود در عکس‌ و فیلم دیجیتال ضبطش کرد. شاید شکنجه به عنوان چیزی که قرار است ضبط شود، جذاب‌تر باشد چون در آن یک مولفه‌ی سکسی وجود دارد. با پخش عمومی عکس‌های ابوغریب، معلوم شد که عکس‌های شکنجه، این‌همانی تصاویر پورنوگرافیک سربازهای آمریکایی در حال سکس با هم است. در واقع بیشتر تصویرهای شکنجه یک درون مایه‌ی سکسی دارند، همچون آن‌هایی که وادار کردن زندانی‌ها را به انجام یا وانمود کردنِ انجامِ‌ عملیات جنسی نشان می‌دهند. یک استثنا در این میانه که تقریبن هم شرعی‌ست، عکس مردی است که او را روی یک جعبه ایستانده‌اند، باشلق سرش کرده‌اند و سیم‌هایی ازش بیرون زده است. به قرار مسموع به محض افتادن دچار برق‌گرفتگی می‌شد. با این‌حال، عکس‌ از زندانی‌هایی که در وضعیت‌‌های دردآوری در بند شده باشند، یا با دست‌های به دو طرف برآمده، ایستانده باشندشان، نادر است. در شکنجه بودنِ این‌ها شکی نیست. کافی‌ست وحشتِ نشسته بر چهره‌ی قربانی را ببینید، گرچه چنین حد از «فشار» از حدود قابل قبول پنتاگون خارج است. به نظر می‌رسد بیشتر این عکس‌ها ثمره‌ی تلاقی شکنجه و پورنوگرافی باشند – زن جوانی که افسار مرد برهنه‌ای را در دست دارد، تصویر کلاسیک بازی سلطه است. شما می‌مانید که چقدر از این شکنجه‌های جنسیِ اعمال شده به ساکنین ابوغریب، از تصاویر پوورنوگرافی روی اینترنت تاثیر گرفته است –  تصاویری که مردم عادی با فرستادن فیلم‌های خودشان سعی دارند با آن ها رقابت کنند…»

 

پ.ن

سوزان سونتاگ کتابی دارد به اسم «regarding the pain of others» یا همان نگریستن به رنج دیگران( که این اسم مقاله‌ای‌ست که در فصل‌نامه‌ی عکس‌نامه درآمده است. مقاله را نخوانده‌ام و نمی‌دانم چیست. ولی  دست آقای احمدرضا تقاء درد نکند بابت انتخاب کلمه‌ی «نگریستن» در  ترجمه‌ی عنوان مقاله. ایهام خوبی دارد.) و نیز مقاله‌ای دارد که اول بار در نیویورک تایمز در می آید به اسم «regarding the torture of others» یا همان می‌شود گفت نگریستن به شکنجه‌ی دیگران. من کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم این مقاله جزئی از آن کتاب است یا نه.

پ.ن.دو

گرچه به قول آقای کامیار محسنین در زبان انگلیسی معمولن «ریگاردینگ» در اول عبارت، وجه فعلی نخواهد داشت. و در سبک و سیاق رساله نویسی، انتخاب کلمه‌ی «درباب» به عنوان معادل «ریگاردینگ» بهتر است.

شاه‌‌زاده سمور و ملکه شیر

مارس 23, 2011

از شگفتی‌های عید برای من
یکی راه بردن و فراری دادن حیوان‌هایم لای سبزه‌های بلندِ گندمِ عید بود
برای پیدا کردن‌شان آرام و محتاط نی‌های سبز بلند را کنار می‌زدم
و پیش می‌رفتم
سکوت بود
و راهِ برگشت از جایی که من بودم پیدا نبود

مارس 22, 2011

به این هوا

به این سوزشِ چشمان

که از سال تا سال خبری نمی‌رود

نمی‌آید

کسی

دست در هوا تکان نمی‌دهد

مارس 22, 2011

نمی‌شود

شیشه‌ی عطر تو را

با رز ساقه بلندی

که روی زمینِ پشت سرت می‌کشانی

از اتاق بیرون برد

مارس 20, 2011

 اولین روزِ مدرسه‌ی بعد از عید بود. دبستانی بودم. وقتی از مدرسه برگشتم و چشمم افتاد به زنگِ تمیز درِ خانه، اشکم درآمد. دو هفته و اندی قبل‌ترش هیجان‌زده و امیدوار، همه‌مان گرمِ خانه‌تکانی عید بودیم.

اصفهان ::: عجایب‌نامه | محمدابن محمود همدانی

مارس 18, 2011

اصفهان شهری‌ست مبارک و هوای لطیف دارد.

:::

 اهلِ آن زیرک باشند. در صناعت‌ها بر یکدیگر حسد کنند .

:::

بعضی گویند یهود را از بیت‌المقدس بیرون کردند و از بُختنصر بگریختند، خاک بیت المقدس برگرفتند و در عالمَ می‌گردیدند که از آن خاک، شهری بکنند: چون به اصفهان رسیدند، هر دو خاک به هم ماننده بود، آن‌را بنا کردند و نام وی «یهودیه» کردند و اصفهانیان از نسلِ ایشانند.

:::

 و شهری‌ست که در آن فسق و فجور بسیار بُود. و گویند سبب، آن بود که بلیناس آن‌جا رسید، غلامی داشت، وی را بفریفتند و با وی لواطه کردند، بلیناس بر ایشان نفرین کرد که به فسق و فجور مبتلا گردند و راه‌هاشان مخوف بُود .

:::

گویند اسکندر در اقالیم و شهرهایی که خود بنا بکردی بگردید، هرکه ستم‌کار و بخیل و نا‌به‌کار بود، بیرون کرد و گفت » از شهرهای من بیرون روید!». جمله از شام و روم بیرون آمدند و در عالَم می‌گردیدند. به جایی رسیدند، آن‌را «جی» می‌گفتند. آبی خوش دیدند، آن آب را «زنده‌رود» گویند. شهری بنا کردند نام وی «اصفهان» کردند و در وی نزول کردند. و در این معانی حکایت‌ها کنند. و ایشان را به بُخل نسبت کنند، و گویند هرکه در اصفهان رفت و چهل روز مُقام کرد، بخیل شد.

مارس 11, 2011

زنگ می‌زنی

و زنی با موهای پریشان

میان اتاق ظاهر می‌شود

موهایش را بالا می‌برد

و باز رها می‌کند

با هر صدای زنگ که بلند می‌شود

تاریخ بیهقی – صد و بیست و یک

مارس 10, 2011

سلطان برخاست و به گرمابه رفت و جامه بگردانید

تاریخ بیهقی – صد و بیست

مارس 10, 2011

امیر مسعود خلعت پوشید 

و دو رکعت نماز کرد

و بوسهلِ زوزنی  گفته بود امیر را چنان باید کرد

تاریخ بیهقی – صد و نوزده

مارس 10, 2011

پس صندوق‌ها برگشادند

و خلعت‌ها برآوردند؛

جامه‌های دوخته و نادوخته.

تاریخ بیهقی – صد و هجده

مارس 10, 2011

و امیر مسعود جوابِ ملکانه داد

تاریخ بیهقی – صد و هفده

مارس 10, 2011

سخت به‌رسم پیش آمد و دست‌بوس کرد

تاریخ بیهقی – صد و شانزده

مارس 10, 2011

و گذرِ رسول بیاراسته بودند نیکو

و می‌گذشت

و درم و دینار می‌انداختند

تا آن‌گاه که به صفِ سوارانِ لشکر رسید

و آوازِ دهل و بوق و نعره‌ی خلق برآمد

تاریخ بیهقی – صد و پانزده

مارس 10, 2011

و لوا به دستِ سواری دادند

تاریخ بیهقی – صد و چهارده

مارس 10, 2011

و چون رسول‌دار نزدیکِ رسول رسید

تاریخ بیهقی – صد و سیزده

مارس 10, 2011

و پس از آن دو سه روز بگذشت

تاریخ بیهقی – صد و دوازده

مارس 10, 2011

و گفت: در عمر خویش آن‌چه امروز دید، یاد ندارد

تاریخ بیهقی – صد و یازده

مارس 10, 2011

و رسول در اثنای نان خوردن، به تازی، نشابور را بستود

تاریخ بیهقی – صد و ده

مارس 10, 2011

چون به سرای فرود آمد،

نخست خوردنی که ساخته بودند، رسول‌دار مثال داد تا پیش آوردند

سخت بسیار از حد و اندازه بگذشته

تاریخ بیهقی – صد و نه

مارس 10, 2011

و بازی‌گران بازی می‌کردند