Archive for ژانویه 2011

ژانویه 31, 2011

همه‌ی لیوان‌های رنگی را
دیگران برداشته بودند
میان دست‌هایشان گرفته بودند
بلند گفتی
انتخاب دیگری نداشتی
و همه از پشت تلفن شنیدند

تاریخ بیهقی – هفتاد

ژانویه 28, 2011

نقیبان بتاختند و آگاه کردند و بگفتند و آوازهای بوق و دهل و نعره‌ی مردان، بخاست سخت به‌قوّت

تاریخ بیهقی – شصت و نه

ژانویه 28, 2011

امیر گفت: آن‌چه بر تو بود، بکردی

 آن‌چه ما را می‌باید کرد، بکنیم

تاریخ بیهقی – شصت و هشت

ژانویه 28, 2011

امیر بر بالایی بایستاد و غازی پیش رفت و سه جای زمین بوسه داد

امیر فرمود تا او را کرامت کردند

و بازو گرفتند تا فراز آمد

و رکابِ امیر ببوسید

تاریخ بیهقی – شصت و هفت

ژانویه 28, 2011

و امیر مسعود به روستای بیهق رسید

تاریخ بیهقی – شصت و شش

ژانویه 28, 2011

 و اگر در چیزی خلل است، به‌زودی درباید یافت که آمدنِ ما سخت نزدیک است

تاریخ بیهقی – شصت و پنج

ژانویه 28, 2011

همه آراسته با سلاحِ تمام

تاریخ بیهقی – شصت و چهار

ژانویه 28, 2011

که بزرگ عیبی باشد مردی را که خدای، عزوجل، بی پرورش داده باشد همتی بلند و فهمی تیز، و وی تواند که درجه‌ای بتواند یافت یا علمی بتواند آموخت و تن را بدان ننهد

تاریخ بیهقی – شصت و سه

ژانویه 28, 2011

و طبع خویشتن را بر آن خو ندهد که آن درجه که فلان یافته است، دشوار است بدان رسیدن؛ که کٌند و کاهل شود

تاریخ بیهقی – شصت و دو

ژانویه 28, 2011

این حکایت به پایان آمد و خردمند که در این اندیشه کند، تواند دانست که این بزرگانِ روزگار بر چه جمله بودند

تاریخ بیهقی – شصت و یک

ژانویه 28, 2011

چون بار بگسست و هر کس به جای خویش بازگشتند

تاریخ بیهقی – شصت

ژانویه 28, 2011

و چشم‌های ایشان پر بود از احترام و احتشام او

تاریخ بیهقی – پنجاه و نه

ژانویه 28, 2011

عبداله گفت: سپاس دارم

تاریخ بیهقی – پنجاه و هشت

ژانویه 28, 2011

و دانی که مرا جاهی و نامی بزرگ بوده است

ژانویه 28, 2011

از من

دورتر

تو بودی

که از چشم‌اندازهای قدیم

چشم بر هم زدنی

نمی‌آمدی

ژانویه 19, 2011

راه

به سبزه زار ماننده بود

مورچه‌های سیاه

از زیر انگشت‌های برهنه‌ی پایت

می‌گذشتند

روی برف

ژانویه 19, 2011

برای دویدن

برای ایستادن

در گوشه‌ای

و زل زدن

از روی کاغذ

که نوشته شده

به دیوار

ژانویه 16, 2011

نمی‌خواهم که شما به زحمت بیفتید

پله‌های این جا

تا پایین

سردند

و خاکستری

موزاییک‌ها پر از شکل‌های تاق و جفت‌اند

با پرنده‌های نر رنگی

 که گلویشان را

از پشتِ شیشه باد می‌کنند

قبل از آن‌که بمیرم

 

تاریخ بیهقی – پنجاه و هفت

ژانویه 13, 2011

فرمود که به خدمتِ درگاه باید آمد

تاریخ بیهقی – پنجاه و شش

ژانویه 13, 2011

مامون در حلم و عقل و فضل و مروت و هر چه بزرگان را بباید از هنرها یگانه‌ی روزگار بود

با چندان جفا و قصدِ زشت که فضل کرده بود، گناهش ببخشید

تاریخ بیهقی – پنجاه و پنج

ژانویه 13, 2011

فضلِ ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی متواری بود

تاریخ بیهقی – پنجاه و چهار

ژانویه 12, 2011

دو سال و نیم جنگ بود تا محمد زبیده به دستِ طاهر افتاد و بکشتندش و سرش به مرو فرستادند نزدیک مامون و خلافت بر وی قرار گرفت

تاریخ بیهقی – پنجاه و سه

ژانویه 12, 2011

و خطیبان را گفت تا او را زشت گفتند بر منبرها و شعرا را فرمود تا او را هجا کردند

تاریخ بیهقی – پنجاه و دو

ژانویه 12, 2011

و آن قصه دراز است

تاریخ بیهقی – پنجاه و یک

ژانویه 12, 2011

امیر، رضی الله عنه، بوسهل زوزنی را گفت: بستان؛ بوسهل آن‌را بستد

تاریخ بیهقی – پنجاه

ژانویه 12, 2011

 امیر گفت: آن مٌلَطَّفه‌های خٌرد که بونصرِ مشکان تو را داد و گفت آن‌را سخت پوشیده باید داشت تا رسانیده آید، کجاست؟ گفت: من دارم و زین فرو گرفت و میانِ نمد باز کرد و ملطفه‌ها در موم گرفته بیرون کرد و پس آن‌را از میان موم بیرون گرفت

تاریخ بیهقی – چهل و نه

ژانویه 4, 2011

فایده نباشد از رفتن که راه‌ها ناایمن شده است

تاریخ بیهقی – چهل و هشت

ژانویه 4, 2011

و بادِ طاهر و از آنِ دیگران، بنشست

تاریخ بیهقی – چهل و هفت

ژانویه 4, 2011

وی رفت و آن قوم که محضر ساختند، رفتند و ما را نیز می‌باید رفت که روزِ عمر به شبان‌گاه آمده است

تاریخ بیهقی – چهل و شش

ژانویه 4, 2011

و صفرایی عظیم داشت

تاریخ بیهقی – چهل و پنج

ژانویه 4, 2011

و امیر با وی خلوتی کرد که از نمازِ دیگر تا نیم‌شب بکشید

تاریخ بیهقی – چهل و چهار

ژانویه 4, 2011

چون به دامغان رسید، خواجه بوسهل زوزنی آن‌جا پیش آمد، گریخته از غزنین، چنانکه پیش از این شرح کرده آمده است و امیر او را بنواخت

تاریخ بیهقی – چهل و سه

ژانویه 4, 2011

حسنِ سلیمان بر پای خاست – و درجه‌ی نشستن داشت در این مجلس – و زمین بوسه داد

تاریخ بیهقی – چهل و دو

ژانویه 4, 2011

هشیار و بیدار باش تا خللی نیفتد به غیبتِ ما

تاریخ بیهقی – چهل و یک

ژانویه 4, 2011

بسم‌الله، به جامه‌خانه باید رفت تا به مبارکی پوشیده آید

تاریخ بیهقی – چهل

ژانویه 4, 2011

طاهر برخاست و جایی بنشست و خازنان را بخواند و خلعت‌ها راست کردند

تاریخ بیهقی – سی و نه

ژانویه 4, 2011

و خطیب روی به قوم کرد و گفت: این فصل که من گفتم، سخن شما هست؟ همگان گفتند: هست، بلکه زیاده از اینیم در بندگی

تاریخ بیهقی – سی و هشت

ژانویه 4, 2011

امروز بنده و فرمان‌بردارند، آن روز بنده‌تر و فرمان‌بردارتر باشیم

تاریخ بیهقی – سی و هفت

ژانویه 4, 2011

این خداوند هیچ نیاسوده است و نمد اسبش خشک نشده است

تاریخ بیهقی – سی و شش

ژانویه 4, 2011

در خوابِ امن غنوده‌ایم

تاریخ بیهقی – سی و پنج

ژانویه 4, 2011

گفتند زندگانی خداوند دراز باد

ژانویه 4, 2011

می‌گه اگه من جای مادر بچه بودم می‌پریدم {می‌جهیدم} و گلوی بچه رو سوراخ می‌کردم. نگاه می‌کنه با لب‌های به هم فشرده‌ی سفتِ نازک. می‌گه سوراخ می‌کردم که نفس بکشه که خفه نشه. برای اون پاک کن سفیدی{سری آبی خودکاری} که پریده بود توی گلوی بچه. اون وقت زنده می‌موند. صبح بود. روز بود.  توی اون کلاس من نگاه کردم به معلممون که ایستاده بود کنار میزش کنار تخته سیاه  با ردای سیاه. و نگاه نافذ قادری که می‌توانست  و{اگر او مادر بچه بود} بچه‌ی توی اخبار نمی‌مرد. مکث. پشت سرش نور است. همیشه می‌ترسیدم سر خودکارم را که این همه دوست داشتم{بجوم}، بجوم. از {دوران}راهنمایی می‌ترسیدم. نه لابد از دبستان. دبستان خودکار دستمان نمی‌دادند. چرا می‌دادند.بعد از ظهرهای جمعه یک برنامه بود که من میخ‌کوبِ دیدن صحنه‌هاش می‌شدم. یکیش بچه‌ای بود که سه تا انگشتِ وسط دستش رفته بود توی چرخ گوشت. و من هنوز هم گاهی سه تا انگشت دستم را خم می‌کنم که دستم مثل دست  بچه‌ی توی تلوزیون بشود و بلرزم به خودم. یک جای دیگر هم بود یک سریال{فیلم} که یک جاییش پسرِ توی فیلم افتاده بود. از کوه پرت شده بود. و من هنوز مزه‌اش زیر زبانم است. یک جایی مرده می‌گوید قله نه غار اونم غار دیلمان. بعد یک جای دیگر پسره پرت شده روی زمین. رنگ قرمز خونش خیلی قرمز است. می‌ترسم. با ولع نگاه می‌کنم. گفتن ندارد. هنوز ته مزه‌اش هست. گاهی تلاش می‌کنم یادش بیاورم. می‌آید و باز سر می‌خورد پایین. مثل ماهی. توی مشتم نمی‌آید. با خواهرم تنها نشسته بودیم جلوی تلوزیون. همان که بعدها مرد. مرد. الان باید استخوان‌های سفیدش فقط باقی مانده باشند. معلوم است. گفتن ندارد. بعد از 12 سال فقط استخوان آدم می‌ماند. نشسته بودیم جلوی تلوزیون رنگی پارس و با فراغ دل تلوزیون نگاه می‌کردیم. کسی نبود غر بزند، داد بزند،  دعوایمان کند که تلوزیون را خاموش کنیم که خواهره برود درس بخواند و انگلیسی بخواند که ملکه‌ی ذهنش بشوند همه این‌ها و پس فردا کسی بشود برای خودش توی این مملکت. مرد ولی. پسره افتاده بود از کوه پایین. هنوز ته دلم می‌لرزد یادش که می‌افتم. با ولع نگاه می‌کردم به خون‌های قرمز غلیظ روی صورت و بدنش. شنیده بودم یک بار آن یکی خواهر، عکس خودش را توی شیشه‌های رو به حیاط دیده بوده و ترسیده بوده و رفته بوده توی کمد قایم شده بوده. مادرم که تعریف می کرد همه می‌خندیدند. من هم می‌خندیدم. فکر کنم بلند بلند می‌خندیدم. مثل پسربچه‌های بدبختی که صدای خنده‌هاشان تیز و بلند است و جیغ می‌کشند. و به سر و رو و موی آدم پنجه می‌کشند. مادرها. مادرها. گاییدید مرا. با آن لبخند کجی که تازگی‌ها روی دهان من هم پیدا شده. حالا همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم و می‌شناختم یک‌جا با فلان‌هایشان در ریلیشنشیپ‌های عمیقی فرو رفته‌اند. پدیدار شناسی هوسرل  کاری نمی‌کند. باید لبخندهای شگرفی بر دهان آورد.

ژانویه 3, 2011

مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا پناه دهید مرا