Archive for نوامبر 2010

نوامبر 23, 2010

Exit  Strategy

نوامبر 19, 2010

 

دیشب متوجه شدم من در تمام زندگی‌ام، به جز مواردی رسمن انگشت‌شمار، چندان نظریه‌های زبان‌شناسی/ نشانه شناسی را که گاهی این‌جا و آن‌جا قرقره می‌کنم، در زندگی‌ام «اپلای» نکرده‌ام. من برخلافِ خوانده‌هام و بلدهام، انگار همیشه  به یک تناظر یک به یک قائل بوده‌ام برای دال و مدلول‌ها. یک تناظر یک به یکِ دگماتیک و دردناک؛
این نگاهِ او به من، این نگاه‌ِ او به دیگری،  این کلامی که بر زبانِ او آمد (دال)، فقط و فقط یک مفهوم(مدلول) دارد و بس…

الان که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر بابت این اپلای نکردن نظریه‌های از بر، خودم و آدم‌های دور و برم را آزار داده‌ام. خراش داده‌ام. عمیقن.

نوامبر 17, 2010

 

چند شب پیش یه عنکبوت از شب تا صبح بغل گوش بنده – یعنی از پَرِ روتخت‌یم که انداخته بودم روی صندلیِ کنار تخت‌م، تا گوشه‌ی بالشَ‌م – تار تنیده بود. تارهای نازیبا که خوش‌بختانه از این مشبک‌های جدی نبودن. صبح بیدار شدم. نشستم توی تختَ‌م و البته جیغ زدم  با چندش- بابتِ فوبیایی که دیگه تقریبن همه‌ی عالم می‌دونن نسبت به عنکبوت و تارش دارم- ولی بعد خنده‌م گرفت. از جنسِ این‌که بیبین کاراشا. عدل بغل گوش من یعنی!

نوامبر 3, 2010

 

تو رفته‌ای

از روی صندلی چرخانت بلند شده‌ای و اتاق ما را ترک کرده‌ای

چراغ را خاموش کرده‌ای

و در تاریکی

روی تن من

دست کشیده‌ای

نوامبر 1, 2010

برای دیدن تو

لباس‌های زیرِ تازه‌ای

از پشت ویترین

 انتخاب کرده بودم

و جوراب‌های بلند نازک

با گیره‌های سیاه

از طبقه‌ی بالا

 صداهای خوشایندی می‌آمد

و چند تایی پرنده

 بالای کاج‌های حیاط نشسته بودند

 

.