Archive for اکتبر 2010

اکتبر 26, 2010

 دیشب خواب دیدم طبقه‌ی بالای ساختمان دو طبقه‌ای که 4 تا اتاق بزرگ خوب و روشن داشت، خواهرم، همان که مرده و یکی از پسرخاله‌هام هرکدام‌شان یک اتاق داشتند برای خودشان. من هم خواسته بودم آن بالا اتاقی برای خودم داشته باشم.  گویا گفته بودند یا سپرده بودند که آرزو نیاید. برود جای دیگری بماند. اتاق نداشتم. جای کوچک پرنوری که بتوانم تویش بمانم نداشتم. گفته بودند اگر تو بیایی ما می‌رویم. یا یک همچو چیزی. بهم برخورده بود که نمی‌رفتم یا مجبور شده بودم نروم،  یادم نیست. حسرت آن اتاق‌های روشن بالا را داشتم. وقتی خانه نبودند رفته بودم سرک کشیده بودم و اتاق‌ها را دیده بودم و پیش خودم فکر کرده بودم خب اتاق اضافی که هست چرا نمی‌شود این‌جا بمانم. نمانده بودم. آمده بودم پایین.