Archive for سپتامبر 2010

سپتامبر 14, 2010

ماشین را نگه می‌دارد تا من پیاده شوم. کمربند را باز می‌کنم. آرام. و دستم را جلو می‌برم. بی‌اینکه سرش را طرفم بچرخاند، دست می‌دهیم. تاریکی کوچه را نگاه می‌کند. زیر لب می‌گوید شب به‌خیر. نمی‌چرخم طرفش که ببوسمش. می‌گویم شب به‌خیر و پیاده می‌شوم. کلیدم را از توی کیف پیدا می‌کنم. برمی‌گردم دست تکان می‌دهم. روسری‌ام از سرم می‌افتد. کلید را توی قفل می‌چرخانم و می‌روم تو. صدای گاز دادن ماشین را می‌شنوم که دور می‌شود. چراغ‌های همسایه‌ها خاموش است.‌ روی صندلی پشت میز می‌نشینم و از تلفنِ خانه بهش زنگ می‌زنم. حرف می‌زنیم و چند بار بلند می‌خندیم. خداحافظی می‌کنیم. می‌روم سر یخچال و یک هلوی بزرگ رسیده برمی‌دارم که خوردنش طول بکشد. برمی‌گردم می‌نشینم روی صندلی و گوشی تلفن را برمی‌دارم. می‌گویم خوابم نمی‌بَرَد. حرف می‌زنیم. یکی دو بار می‌خندیم. می‌گویم شعر بخوان. نمی‌خواند. شعر خواندنش نیست. خودکار را از بین انگشت‌هام رها می‌کنم روی میز. صدایش می‌رود توی تلفن. می‌گویم خب. با صدای خش‌دار می‌گویم خب. و صبر می‌کنم. می‌گویم شب به خیر. گوشی را که دارم می‌گذارم صدایش را می‌شنوم که از دور می‌گوید خداحافظ. سنگین از روی صندلی بلند می‌شوم و لباس‌های روی تخت را برمی‌دارم می‌اندازم روی صندلی. چراغ را خاموش می‌کنم و دراز می‌کشم روی تخت. گوشی موبایلم را خاموش می‌کنم. توی دستم نگهش می‌دارم. دوباره روشنش می‌کنم. می‌نویسم «امشب دوستم نداری». دکمه‌ی «سِند» را نمی‌زنم. گوشی را خاموش می‌کنم و می‌سرانمش زیر بالش.