Archive for اوت 2010

اوت 29, 2010

 

صخره‌های بلند افراشته

 نورهای زرد را

پایین نمی‌ریزند

آب‌های روی میز

روشن نمی‌شوند

و کسی دستش را

در باد

تکان نمی‌دهد

اوت 16, 2010

 

بعضی شب‌ها پدرم از خواب می‌پرد و می‌پرسد این کیه این جا. مادرم یا اگر من هم باشم می‌پرسیم کی؟ روی تخت نیم‌خیز می‌شود و می‌گوید این بچه این جا کیه. و با چشم‌های گشاد‌شده‌اش توی تاریکی را نگاه می‌کند. بلند می‌گوییم خوابی. خواب می‌بینی. صدایش را از ما بالاتر می‌برد و می‌گوید همین که اینجا نشسته. تازگی مادرم یاد گرفته زود چراغ را روشن کند و بعد بگوید خواب می‌دیدی.

این بچه یا یک گوشه‌ی اتاق نشسته‌ است یا پای تخت خوابیده‌ یا مثل امشب روی ایوان است.

بچه‌ است. نمی‌دانم چه چیز این بچه‌‌ی کوچک پدرم را هراسان می‌کند. گرچه همین‌که وقتی خوابی بفهمی در و دیوارهای خانه‌ات روزنه‌هایی دارند که بچه‌ی کوچکی می‌تواند شبانه ازشان بگذرد و داخل خانه‌ات بیاید، دلت آشوب می‌شود.

 شاید هم منظور خوابِ پدرم از «بچه»  مثلن «فرزندِ» مرده‌ای باشد که شب‌ها  پشت در اتاق می‌ایستد و از روی ایوان نگاهمان می‌کند.

اوت 16, 2010

 

این بسته‌های بزرگ مرسوله

از شکاف باریک شیشه‌ها

رد نمی‌شوند

نمی‌رسند

وگرنه دکمه‌ی پنجره را زده بودی

و مرا از چارچوب پنجره

روی صندلی جلو

کشانده بودی

اوت 13, 2010

 

روی صندلی‌های چوبی قهوه‌ایِ راحت

لیوان‌های یخ زده‌ی باواریا را

بلند کنیم

زیر نور کم ِ بالای سرمان

به دهان ببریم

و باز روی خیسی میز بگذاریم

اوت 1, 2010

با دستی تمیز

و تنی که

آب

از هره‌ی پنجره

وزان وزان

چکیده بود

نه سقفی به سر بود

نه شانه‌ای به گیسو