Archive for آوریل 2010

آوریل 20, 2010


سرم درد می‏کند و فکر می‏کنم چیزهایی از جاهایی کم مانده. تا همین الان زبانم بند نیامده بود. که الان آمده و دارم تایپ می‏کنم. چیزهایی یادم بود بنویسم. نمی‏دانم چرا فراموششان کردم. پیر شدم. موهایم بلند شده یا هر چی.


ساعت‏ها عقربه دارند. یعنی که وقتی ساعت شنی تمام بشود، مهلتت تمام شده و باید مثلن دور دنیا را گشته باشی در صد و چند روز. وقتی نگشته باشی باید از پشت میز بلند شوی. دست‏هایت را به دو طرف باز کنی. بکشی. از هر دو طرف دیوار را بکشی و زنگ بزنی بگویی چند دقیقه تاخیر داری.


شاید هم بشود لبخند زد. سبد را برداشت یا همان ساکی که از سفر آورده بود. از ینگه‏ی دنیا برایت آورده بود. دو سال پیش. ینگه‏ی دنیا نبود. جای دیگری بود. با همان بروی سبزی و پیازچه بخری. تربچه هم و برای شام ماکارونی بدون گوشت درست کنی. یا منصرف شوی. با گوشت درست کنی. این ها همه مهمند و وقتی در چشم‏های آدم ها نگاه می‏کنی معلومند.

آوریل 4, 2010

یا دست‏های کسی
زنی
که باز کند
چشم و
ببیند به دو دیده
که می‏روی
از خم کوچه
و
روزها
ماه‏ها
هم‏سایه‏ای
پیاده‏ای
مگر
که ببیند
ببوید
گل‏های صورتی تازه باز شده‏ی بهار را