Archive for دسامبر 2009

دسامبر 31, 2009

 

«که با این درد اگر در بندِ درمانند، در مانند»

دسامبر 22, 2009

دارم فکر می‏کنم چه جای دلخوری داشت از تو و  اینکه از وقتی آمدی تو، هی خواستی بروی. نداشت جای دلخوری.

دسامبر 16, 2009

 

دیر وقت است

و هر چه در می‏زنم

کسی

 پنجره را

باز نمی کند

چهارتاق

و پرده‏هایش از دو طرف

جمع شده باشند و

مهتاب در آسمان و

من پشت پنجره نشسته باشم

دسامبر 11, 2009

 

»

عروس را بردند

پس تو قهوه را بگذار

تا من

کیکِ ساده‏ای بگیرم

از این نانوای نبشِ خیابان

»

از شعری از کتاب «عشق وقت نمی‏شناسد»/ امیرحسین افراسیابی

دسامبر 4, 2009

 

This is Just to Say

I have eaten
the plums
that were in
the icebox

and which
you were probably
saving
for brakfast

forgive me
they were delicious
so sweet
and so cold

 

William Carlos Williams

با چنین وضعی آیا بوسیدن تو امکان‏پذیر است؟ آیا باید کاغذ ناقابل را ببوسم؟ 1

دسامبر 2, 2009

 

مشکل دنیای مجازی در این است که گرچه روگرفتی(کپی) از واقعیت است اما حقیقی نیست. به ترحلوای نامه‏ای زنده‏یاد مادرم می‏ماند. قشنگ و خاطره انگیز است ولی عطر و طعم ندارد و واقعی نیست. روزگاری از مادر دور بودم  و او که خوب می‏دانست عاشق حلواهای خوش‏مزه‏اش هستم در یکی از نامه‏هایش بشقابی را کشیده بود و در آن نوشته بود ترحلوا. فلشی هم زده بود که «بفرما نوش جان کن!». خیلی ممنون ولی آخر چگونه؟

«ای نامه!»- احمد اخوت- نشر جهان کتاب

نامه علاوه بر مجازی بودن، توزیع‏ناپذیر هم هست. ظاهرن توزیع می‏شود و بیشتر اوقات به دست گیرنده می‏رسد اما آن‏چه را که تحویل گرفته عینن توزیع نمی‏کند. در نامه نوشته: «عمه مهین سلام می‏رساند. می‏بوسمت.قربانت، صبا.» همه‏ی جمله‏ها و وا‏ژه‏ها را تحویل می‏دهد اما از خود سلام و بوسه خبری نیست. نامه اگر به دست گیرنده برسد تازه فقط روگرفت‏های واقعیت را به گیرنده تحویل می‏دهد.

همان کتاب

کافکا، نویسنده‏ی آن همه نامه‏های خواندنی، بارها نوشت از نامه‏نویسی نفرت دارد زیرا گرچه همه چیز مصنوعی و کاغذی‏ست اما فریبت می‏دهد که واقعی است. نامه هم‏آغوشی با ارواح است. فقط تصور (یا تصویر) محبوبت را در اختیار داری. خودِ او صدها و گاه هزاران کیلومتر دورتر زندگی می‏کند

کافکا می‏گفت بوسه‏های کاغذی به مقصد نمی‏رسند.

همان کتاب

1. فرانتس کافکا، نامه به فلیسه، ترجمه مرتضی افتخاری

دسامبر 1, 2009

نمی‏توانم
از راه ناودان خانه‏تان
یا از زیر برگ‏های قرمز روی دیوار
بیایم
وسط حیاطتان
برسم
روبه‏رویت
بایستم
دست‏هایم را به هم بزنم
و آب‏های آهسته را
به صورتت بپاشم