Archive for نوامبر 2009

نوامبر 20, 2009

من و مهرآزما و پویا و مامان در اتاقی هستیم که گویا اتاقِ نمایش فیلم آن‏جاست. روی نیمکت‏های چوبی سفید رنگش نشسته‏ایم. من کنار پویا نشسته‏ام. و حس نه چندان گنگی از جنس مخالف دارم. ده سالیم باید باشد. فیلم اسمش هست «شمشیر زن یک دست».
(فرق دارد با این انواع شمشیر زن یک دست‏هایی که تلوزیون هی نشان می‏دهد. فیلم من این بود:
http://www.gotterdammerung.org/film/reviews/n/new-one-armed-swordsman.html
)
فیلم که تمام می‏شود، همه‏مان یعنی من و مهرآزما و پویا با شیفتگی ازش حرف می‏زنیم. من که کاملن آبسسد می‏شوم با لیچانگ و جنس مردانگی‏اش. وقتی می‏رسم خانه تا یکی دو روز مشغول پیاده کردن فیلم نامه‏ام. کاغذهایش را هنوز دارم. توی یک تقویم قدیمی نوشتمشان. حتی دو سه تا صحنه ی فیلم را هم نقاشی کشیدم. با خودکار آبی.
ای ای ای … شمشیر زن یک دست من…

نوامبر 16, 2009

بچه که بودم (سال‏های 59، 60) چهار، پنج ساله مثلن. می‏توانستم ساعت‏ها پای گرامافون بنشینم و گوش کنم. قصه گوش کنم. آهنگ گوش کنم. دقیقن هم پای گرامافون. پایین گرامافون. که دستم بهش نرسد و سوزنش توی دستم نرود. مگر اینکه خواهری کسی بغل دستم نشسته باشد و بگذارد همین‏جور که گوش می‏کنم، ببینم چطور صفحه‏ها می‏چرخند و بعد تمام که می‏شود آن دسته بالا می‏رود، تق صدا می‏دهد و کمی که صبر کرد، برمی‏گردد سر جایش و اگر صفحه را عوض نکنیم، دوباره همان قبلی را از سر می‏خواند. خب بخواند. این آهنگ فریدون فرخزاد فیوریت من بود. هنوز هم هست. «اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه. اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه. اگه رعد آسمون داد بزنه. تو سرم هزار تا فریاد بزنه. چون تو مهمون منی. درو وا نمی‏کنم …»اگر هم از نشستن خسته شدم همان پای گرامافون دراز می‏کشم و خیره می‏شوم به سقف. و فکر می‏کنم چقدر جالب که یک نفر که از قضا آدم بزرگ است و مثل من که حوصله‏ی خاله عموهای بی‏وقت را ندارم، نمی‏خواهد در را روی مهمانش باز کند. آن قدر بزرگ و قوی هست که صاف توی چشم مهمانش نگاه کند، توی رویش بخندد و بگوید دقیقن چون مهمانی در را رویت باز نمی‏کنم. نمی‏خواهمت.
بعدها که بزرگ شدم فهمیدم هرچند در را روی ناخوانده‏هایی باز نکرده بود ولی آن کسی که به رویش می‏خندید و به خاطرش در را باز نمی‏کرد، توی خانه بود.

نوامبر 13, 2009

من می‏دانم چرا زن‏ها بچه دوست دارند. این‏قدر بچه دوست دارند. دوست ندارند این‏قدر تنها باشند.

نوامبر 10, 2009

 مثلن بگویم چرخیده بود توی صندلی به طرف من و داشت حرف می‏زد که یکهو صدایش را نرم و مهربان کرد و گفت «پاشو بیا اینجا». نگاهش کردم. بعد روبه‏رویم را نگاه کردم. بعد باز نگاهش کردم و بلند شدم با لبخند رفتم طرفش. سر جایش صاف نشست و دستش را گذاشت روی دسته‏ی صندلی که این چند بار هی اول آنجا می‏نشستم و بعد سُر می‏خوردم می‏رفتم روی زانوهاش. لبخند زدم و نشستم روی پاهای بلند و لاغرش. یا مثلن بگویم  روی صندلی روبه روی من نشسته بود و سیگار می‏کشید و حرف می‏زد. من لیوان چای داغ را توی دست‏هام گرفته بودم و گوش می‏کردم.  یکهو نگاهم کرد و گفت» تو مگه  بغل نمی‏خوای؟» می‏خواستم.