Archive for اکتبر 2009

اکتبر 25, 2009

 

طنز می‏تواند قدرت خود را از زبان خصوصی یا تجربه‏ی مشترک گروهی از دوستان صمیمی اخذ کند. یکی از ویژگی‏های طنز آن است که مخاطبان را به دو گروه تقسیم می‏کند؛ گروه «نخبگانی» که طنز قضیه را «می‏فهمند» و گروه زیردستی که نمی‏فهمند.(لازم به تذکر است که تمثیل نیز واجد همین ویژگی است.) کاربرد طنزآمیز هر زبانی آخرین چیزی است که کودکان یا بیگانگان قادر به فهم آن می‏شوند.

 

نظریه‏شعری: یاکوبسن و لوی-استروس در برابر ریفاتر 
مجله ارغنون. شماره 4  (رابرت شولس- مراد فرهادپور)

اکتبر 25, 2009

 

 

برخی پیام‏ها فقط به قصد ایجاد تماس لفظی و درِ حرف را گشودن ارسال می‏شوند. یاکوبسن قطعه‏ای جذاب از دوروتی پارکر نقل می‏‏کند که در آن گفتگوی شخصیت‏ها تقریبن به تمامی بر اساس ایجاد تماس لفظی تحقق می‏پذیرد:
زن گفت: «خب! رسیدیم!»  مرد گفت:»آره! رسیدیم!»  زن گفت» این‏طور نیست؟»  مرد گفت:»چرا، رسیدیم»  زن گفت»جانمی، رسیدیم!» مرد گفت»خب!»

 

نظریه‏شعری: یاکوبسن و لوی-استروس در برابر ریفاتر 
مجله ارغنون. شماره 4  (رابرت شولس- مراد فرهادپور)

اکتبر 24, 2009

 

no comment

 

این جا توی این پست وبلاگ  «تمشک تلخ»            http://bootimar.persianblog.ir/post/676    که شکر خدا، کامنت هم برای نوشته‏هایش نمی‏شود گذاشت و غیر فعالشان کرده؛ یک شعر هست از شاعری که نه اسم دارد. نه نشان دارد. نه حتی وبلاگ دارد. شعر هم که لابد  بی‏صاحب است کلن…

فکر می‏کنی بشود
شب‏ها
که هوای این‏جا سرد می‏شود
پتویم را بردارم
بلند شوم بیایم
آن طرف‏ها
و کنارت دراز بکشم ؟

 

بعد یکهو یادم افتاد انگار من این شعر را 27 دسامبر 2008 توی وبلاگ خودم» کج نشسته‏ای»  نوشته بوده‏‎ام و یکهو یادم افتاد که ای دل غافل شاعرش که منم و از قضا هم اسم دارم و هم نشان دارم و حتی وبلاگ هم دارم…

https://arezou.wordpress.com/2008/12/27/90

اکتبر 23, 2009

 

دیشب هی توی خوابم چیزی بود که توی اتاق‏های خونه‏ام می‏دوید. از نزدیک که می‏رسید بهم یا می‏رسیدم بهش و نگاهش می‏کردم سگ بود ولی وقتی نمی‏دیدمش حس می کردم یه  آدم داره توی اتاق‏های خونه‏ی من می‏دوه. نه حرف می‏زد نه چیزی برمی‏داشت نه چیزی رو جابه‏جا می‏کرد. فقط  می‏دوید.

اکتبر 21, 2009

 

دامی ین {به جرم سوء قصد به جانِ شاه} در دوم مارس 1757 محکوم شد که «در برابر درِ اصلی کلیسای پاریس به جرم خود اعتراف و طلب مغفرت کند» و از آن‏جا «با یک تا پیراهن و مشعلی از موم مشتعل به وزن نزدیک به کیلو در دست، در یک گاری به میدان گرِو بُرده شود و بر قاپوقی که در آن‏جا برپا شده، با انبری گداخته و سرخ، سینه، بازوها، ران‏ها و ماهیچه‏های ساق‏هایش شکافته شود، و دست راستش در حالی که در آن چاقویی را گرفته که با آن به جانِ شاه سوء قصد کرده، با آتش گوگرد سوزانده شود و روی شکاف‏های ایجاد شده در بدنش، سرب مذاب، روغن جوشان، صمغ گداخته و موم و گوگرد مذاب ریخته شود و سپس بدنش با چهار اسب کشیده و چهار شقه شود و اندام‏ها و بدنش سوازنده شود، خاکستر شود و خاکسترهایش به باد سپرده شود.»

 

 

 «مراقبت و تنبیه – تولد زندان» میشل فوکو

اکتبر 21, 2009

نمی‏دانم این تصویری که همه‏ی دیوارهای اتاقم را گرفته و این همه قوی‏ست چقدر واقعیت دارد و چرا این همه گرفتارم کرده. و چرا بعد از این همه روز باز سروقتم آمده با این همه وضوح و بزرگی./
تصویر دو نفر که در یک کافه نشسته‏اند. به سمت هم خم شده‏اند و به هم نگاه کرده‏اند./
نگاه توی تصویر می‏گوید این دو «تن»با هم می‏خوابند./
دیگر مهم نیست که بعدتر با هم بخوابند، هم‏را ببینند یا نه. نگاه توی تصویر آن‏قدر قوی و روشن و انسانی‏ست که  با آن توانسته‏اند تن هم‏را لمس کنند. تجربه کنند. عریان کنند. لمس کنند. حرف بزنند. بی‏تاب شوند وحتی  از هم جدا بشوند./
من از پس این نگاه برنمی‏آیم./
من از پس این تصویر برحق و انسانی که دیوارهای اتاقم را پوشانده برنمی‏آیم و فرو می‏ریزم./

اکتبر 20, 2009

از قدیم

»
چند روزی ازشان خبر نداری
بعد وقتی بهشان می‏رسی، یکهو می‏شنوی فلانی مرده است. فلانی دارد می‏میرد
فکر می‏کنی شاید اگر تمام این مدت ازشان خبر داشتم کسی نمی‏مرد
«

اکتبر 20, 2009

کاش چند نفری
از لا به لای ماشین‏های زیاد
تنشان را
بیرون بیاورند
به زحمت
روی نرمه‏ی گوشم دست بکشند
و مرا با اسم کوچکم صدا بزنند

اکتبر 19, 2009

من رو بردارین از روی زمین. روی دست ببرین ببرین ببرین تا برسین به یه جای خلوت و ساکت. بذارینم زمین و برگردین. نمونین.

اکتبر 19, 2009

نمایش نامه خوانی - شب به خیر مادر

اکتبر 18, 2009

 

– فکر می‏کنی ما توی جمعمون آدم متمدن داریم؟ آدم شهری مثلن؟

– اوه خیلی سخته

– آدم متمدن…اووومممم

– آدم متمدن به این معنی که همیشه متمدن باشه؟

– نه خب اون که سخت می‏شه. آدم متمدنی که اغلب اوقات رفتار متمدنانه داشته باشه و قواعد تمدن رو رعایت کنه!

– خدای من پس تو یه متمدنی!

– آره؟ ایول! من چیو رعایت می‏کنم اغلب اوقات؟

– قوانین راهنمایی رانندگی

–     : >

اکتبر 2, 2009

 

در این بهار

داشتم فکر می‏کردم

روا باشد یا نباشد

با هر چه صدا

باشد یا که نباشد

در این بهار

یک شب اگر حتی

فکر می‏کردم روا باشد

 

9 مهر 88 – نوشته شد در جمع امشبمان/ جمع امشب