Archive for سپتامبر 2009

سپتامبر 23, 2009

 

دخترکی که به تازگی شوهر کرده مرا بسیار می‏ترساند. جوری که روی صندلی می‏نشیند، پا را روی پا می‏اندازد، نام‏های دوستان قدیمی شوهرش را با صدای رسا به زبان می‏آورد و فاتحانه به اطراف نگاه می‏کند، دوربینی که در دست دارد و هر بار به دست کسی می‏دهد تا از او و شوهرش یا از خودش تنها در کنار بقیه عکس بگیرد، چهره‏ی سعادت‏مندش وقتی  در همبستگی سرخوشانه‏ی زنان علیه شوهران  سیگاری شرکت می‏کند، حرف‏هایش و برقی که من در دندان‏هایش می‏بینم، مرا می‏ترساند

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

«دانای کل بودن را دوست ندارم. نمی‌ارزد. به اندوهی که با خودش می‌آورد،  نمی‌ارزد. خوش‌تر دارم روزها به لیوان‌های بزرگ چای نگاه کنم و شب‌ها روی تختم سرفه کنم. پاییز که می‌شود  همه سرما می‌خورند. همه نه ولی خیلی‌ها سرما می‌خورند. این اتاق هم بدجور سرد شده. پیشانی‌ام درد می‌کند. راستش هنوز گاهی به این فکر می‌کنم که تو کدام بودی»

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

«درست یادم نیست که بزبزقندی و گرگ می روند پیش قصاب که‌ آن یکی شاخ‌هایش را تیز کند و آن یکی دندان‌هایش را یا پیش آهنگر. ظاهرن در بعضی نسخ این کار را آهنگر انجام می‌دهد و در بعضی دیگر قصاب. دست کم من یک نسخه‌ی قصابی آن را خوانده‌ام. و به نظرم با حضور قصاب، داستان بهتر هم می‌شود. یک بزبزقندی داریم، یک گرگ و یک قصاب که به صورت پیش فرض هر دو خواهان و طالب بزبزقندی هستند؛ رابطه‌شان هم مثلثی است دیگر، گیریم که عشقی نباشد!
قصاب، دندان‌های گرگ را می‌کشد و به جایش پنبه می‌گذارد و در عوض، شاخ‌های بزبزقندی را تیز می‌کند. بچه که بودیم چقدر ممنون‌دار این قصاب می‌شدیم؛ از این همه مرام از این همه هم‌دلی که با ما داشت، با ما که طرف‌دار بزبزقندی بودیم. کسی هم به روی خودش نمی‌آورد که این مرد قصاب است و بزبزقندی هم یک گوشت بالقوه! کسی به روی خودش نمی‌آورد که ممکن است قصاب به این دلیل عجالتن در داستان، هوای بزبزقندی را دارد و مثل ما می‌خواهد بزبزقندی، پیروز میدان شود، چون بزبزقندی سهم قصاب است نه سهم گرگ. سهم ماست!»

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

«… و چرا نباید فریب خورد؟ این که حقیقت از نمود ارزش‌مندتر است، جز یک پیش‌داوری اخلاقی نیست، و این فرضی است که کمتر از هر فرض دیگری در جهان اثبات شده است…

 فراسوی نیک و بد (نیچه) / داریوش آشوری»

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

… 

«تو که این‌چنین زیبایی، لحظه‌ای بپای !

گوته»

سپتامبر 22, 2009

 

از قدیم

«ما نقش قهرمان را بازی می‌کنیم چون ترسوییم، نقش قدیس را بازی می‌کنیم چون شریریم، نقش آدم‌کش را بازی می‌کنیم چون در کشتن هم‌نوعان خود بی‌تابیم، و اصولن از آن رو نقش بازی می‌کنیم که از لحظه‌ی تولد دروغ‌گوییم.

ژان- پل سارتر
(از سرنوشته‌ی کتاب سال‌های سگی – ماریو بارگاس یوسا )»

سپتامبر 21, 2009

 

زن‏های شوهردار و مردهای زن‏دار توی سریال‏های تلوزیون را درست از روی همین آدم‏های دور و بر ساخته‏اند.

سپتامبر 12, 2009

ژاپنی‏ها داستانی دارند درباره‏ی روح درخت بیدی بسیار بزرگ و کهن‏سال که کنار معبدی روییده است. دهکده تصمیم دارد پلی بسازد و از چوب بید برای بخشی از پل استفاده کند. مردی جوان که همچون نیکان خود برای درخت کهن‏سال، احترامی عاشقانه قایل است، با اهدای چوب دیگری از زمین شخصی خود به جای درخت بید، آن‏را نجات می‏دهد. دهکده می‏پذیرد و درخت نجات می‏یابد. مرد جوان روزی در بازگشت از سرِ کار، زن جوان بسیار زیبایی را زیر بید می‏بیند. آنان با هم ازدواج می‏کنند به شرط این‏که مرد جوان هرگز از همسرش نپرسد از کجا آمده است و پدر و مادرش چه کسانی هستند. او موافقت می‏کند. امپراتور اعلام می‏کند که به زودی معبدی خواهد ساخت. دهکده مشتاق است که بید را با دیگر مصالح ساختمانی برای شگون بدهد. صبح روزی که می‏خواهد بید را ببُرند، زن از خواب برمی‏خیزد و به شوهرش می‏گوید که او روحِ بید است و خیلی وقت پیش با او به پاس نجات خود ازدواج کرده تا خوش‏بختش کند. ولی حالا دیگر باید به بید برگردد و با آن بمیرد چرا که بخشی از آن است.

  درختان- از کتاب «درآمدی بر انسان‏شناسی هنر و ادبیات»- ترجمه‏ی محمدرضا پورجعفری

 

پ.ن
آمده بود تا خوش‏بختش کند ولی حالا دیگر باید به بید برگرد و با آن بمیرد

سپتامبر 10, 2009

حتی اگر غمی نباشد و دیوارهای اتاق طبله کرده باشند و کنترل تلویزیون مستطیلی سیاه براق با دکمه‏های گرد و برآمده‏اش به معنی هزار یار در راه باشد؛ از این جا با آجرهای کثیف کدر کجا می‏شود رفت و صف را درنوردید وقتی در تمام پیاده‏رو ایستاده باشند و دسته‏های به هم دوخته و سوخته و کاه‏گلی ریخته‏ی دیوارهای دالان‏های تنگ با درهای آهنی زنگ زده‏ی قرمز درشت مثل گاوهای بزرگ که خیش را شیار شیار جا می‏گذارند با ریزه‏های برق برقی نقره‏ای که از بالای حاشیه‏های آینه‏های حجله‏ها که این‏جا گذاشته‏اند و هر کسی می‏تواند موهایش را در آنها مرتب کند و روسری را جابه‏جا کند روی سرش و امان بخواهد که مبادا سال بیاید و آب نباشد و گندم‏زارها خشک بشوند و خوشه‏های طلایی را کسی حلقه حلقه نکند و بالای سرش نگیرد به لبخند و بغلم نکند.

سپتامبر 10, 2009

نور روز بیرون نمی‏گذارد داخل اتاق پیدا باشد. پیدا هم باشد؛ ما که آن گوشه پشت پیچک‏ها نشسته بودیم، پیدا نبودیم.

سپتامبر 6, 2009

22 آبان 87

پیر شدم
مثل همه‏ی آدم‏ها
که پیر می‏شوند
موهایم سفید شد
و دلم که لابد
مثل بقیه
شکل قلب است
و
خون چکان

سپتامبر 4, 2009

»
اگر تو مرا نبینی
اگر تو مرا نخوابانی،
من هم نمی‏بینمم
من هم نمی‏خوابانمم
»

رضا براهنی