Archive for آوریل 2009

آوریل 30, 2009

جک گیلبرت از آن شاعرهایی‏ست که من دوست دارم. یعنی شعرشان را دوست دارم. گمان نمی‏کنم هنوز کاری از او به فارسی ترجمه شده باشد. یا اصلن جایی معرفی شده باشد.

divorce

از خواب پریدم
صدای گریه آمده بود
 دویدم
میانِ تاریکی خانه
و یک‏باره ایستادم
داشت یادم می‌آمد
به بیرون نگاه کردم
به مهتابِ تابانِ روی سیمان.

Rain
ناگهان این دربه‏دری
این باران
آبی‏های خاکستری
قهوه‏ای های خاکستری
و زرد
یک کهربای دهشتناک.
در کوچه‏های سرد
تنِ گرم تو
در هر اتاقی
تنِ گرم تو.
میانِ همه
غیابِ تو
همه‏ای که همیشه هستند
تو نیستی.

گرمِ درخت‏ها شده‏ام
رفیق کوه‏ها شده‏ام
به سرخوشی عادت کرده‏ام.
حالا
ناگهان
این باران.

آوریل 30, 2009

مصیبتی‏ست این آد‏می‏زاد زاده شدن. آدمی‏زاد تقلبی. همیشه تقلبی.