Archive for فوریه 2009

فوریه 24, 2009

این را قاطیِ کاغذهای زمستان 78 پیدا کردم. زمستانِ ده سالِ پیش …

«پس یعنی این مهرآزمای خواب‏آلود را اگر صدا هم بزنم، چشمان‏اش را باز نخواهد کرد. حتی اسم خودش را هم نمی‏شنود. نمی‏شناسد. اگر پهلوی گوش‏اش داد بزنم؛ مها! مهرآزما!
دیگر همه‏ی خاطره‏ها از سلول‏های مغزش پاک شده است. همه‏ی اسم‏ها.»

فوریه 23, 2009

آره زومه
آره زومه
: >

فوریه 18, 2009

بندِ ناف‏ام را بُبریده‏اند
از بچگی
.

فوریه 16, 2009

28 بهمن 87

گوش تا گوشِ اتاق
نیمکت‏های پارچه ‏سورمه‏ای
کوبانده‏اند
باید روی‏شان نشست
و
منتظر ماند.

فوریه 16, 2009

28 بهمن 87

مدام جیغ می‏کشم
توی خواب
توی بیداری
بعد
به خودم
سیلی می‏زنم
منظورم این است که
خجالت بکشم
از خودم
و آرام شوم.

فوریه 12, 2009

بچه که بودم؛ دبستان و راهنمایی و این‏ها مثلن، یادم هست نزدیکِ عید که می‏شد؛ از یک طرف، کلی شور و شوقِ آمدنِ اسفند و مراسم خانه تکانیِ عید و تعطیلات ِ در راه را داشتم، از یک طرف هم آن امتحان‏های مسخره‏ی ثلثِ دوم نمی‏گذاشت با خیالِ راحت و دلِ خوش، حالِ‏ آمدنِ عید را ببرم. تا نزدیکِ عید، امتحان داشتیم. ستم بود واقعن.
یادش به خیر. توی همین امتحان‏ها هی واسه‏ی هم کارت‎پستال می‏گرفتیم گونی گونی و هی به هم تقدیم می‏کردیم. عیدِ سعید باستانی را به هم و خانواده‏ی گرامی هم تبریک می‏گفتیم. عیدِ شما مبارک، دمبِ شما سه چارک می‏کردیم.
فکر کنم آن موقع‏ها، من نگاهِ سلسه مراتبی مسخره‏ای داشتم. کارت پستال‏های گران‏تر را می‏دادم دوست‏های نزدیک‏ام. کارت پستال‏های بی‏ریختِ ارزان قیمت را می‏دادم بقیه‏ی برو بچز کلاس. – یادم هست حتی چند باری عید و روز مادر و تولدِ ننه بابا هم کارت پستال دادم به‏شان. حال نمی‏کردند. ولی نمی‏فهمیدم که. بعدها که بزرگ شدم و توانستم خاطرات‏ام را آنالیز کنم، فهمیدم. هه!- روز آخر هم کلی توی مدرسه می‏ماندیم. کلی که یعنی کمی بیشتر می‏ماندیم. بعد هم پیاده راه می‏افتادیم تا خانه؛ آن‏هایی‏مان که هم مسیر بودیم. یادم نیست موقعِ خداحافظی، دست و روبوسی می‏کردیم یا نه. واقعن یادم نیست. دست می‏دادیم؟ هم را بغل می‏کردیم؟ روبوسی می‏کردیم؟ حتمن یک غلطی می‏کردیم. لابد خشک و خالی که نمی‏شد. فکر کنم دست نمی‏دادیم. هم را بغل می‏کردیم و ماچ می‏کردیم.

بچه که بودم از الان نوستالژیک‏تر بودم. یک بار  وقتی عید تمام  شد، برای زنگِ در که توی خانه‏تکانی تمیز شده بود، کلی گریه کردم. روزِ اولِ از مدرسه برگشتنِ بعد از عید بود. دست‏ام را بردم بالا زنگ بزنم. یادم افتاد که موقعِ برگشتن از آخرین امتحانِ ثلثِ دوم که رسیده بودم پشتِ در و زنگِ تمیزِ در را دیده بودم، قند توی دلم آب شده بود که وای عید! همان‏جا بغض‏ام ترکید و گریه  کردم.
ولی یکی از کابوس‏های خوشایندِ روزهای اول عیدِ من این بود که خواب می‏دیدم همه‏ی 13روز تمام شده. بعد از خواب، بیدار می‏شدم و توی تخت‏ام کیف می‏کردم که به به! هنوز تمام نشده که! تازه اول عید است.
الان وقتی آن حال و هوا و آن خوش‏خیالیِ تعطیلات و سالِ نو و تصمیمِ نو و انسانِ نو و خوب و منظم و موفقی که قرار بود موقعِ تحویلِ سال یکهو بشوم،  یادم می‏آید؛ سرگیجه می‏گیرم و حال‏ام بد می‏شود. من دیگر از عید، نه خانه تکانی را دوست دارم -هرچند نزدیکِ عید که می‏شود؛ دچار وسواسِ بیمارگونِ بشور بسابِ سوراخ سمبه‏های نمی‏دانم کجاها می‏شوم. بگذریم! – نه  سفره‏ی هفت‏سین چیدن را، نه  هیچ چیزی که مرا یاد سرخوشی و بی خیالی بچگی‏ام بیندازد. تنها چیزی که هنوز واقعن حال‏ام را خوب می‏کند؛ بیرون رفتن‏های شب‏های نزدیکِ عید است. به خصوص خودِ خودِ شبِ عید. دوست دارم بروم بیرون، خریدهای کوچولویی بکنم، کاغذ کادویی چیزی بخرم مثلن  و میان آدم‏های تمیز و خوشگلی که تند تند از این مغازه به آن مغازه می‏روند و دنبالِ خریدهای نکرده‏شان هستند، بگردم و صورت‏هاشان را نگاه کنم. شاید خوبی‏اش این است که دیدنِ این آدم‏ها؛ آدم‏هایی که نمی‏شناسم و خاطره‏ای باهاشان ندارم ، نوستالژیک‏ام نمی‏کند. خاطره‏ام با خیابان‏ها و مغازه‏ها هم آن‏قدر نفس‏گیر نیست که عیش‏ام را منقص کند…  دوست دارم توی خیابان بمانم. دوست ندارم برگردم توی خانه‏ای که از در و دیوارش گذشته و خاطره روی سرم آوار می‏شود.

————-

حالا تو هم شده‏ای عیدِ من. عیدِ بچگی‏های من. ذوقِ آمدن و بودن‏ات را دارم و هول و غصه‏ی تمام شدن و رفتن‏ات را…

فوریه 11, 2009

بابا می‏گه داره بارون بهاری می‏آد و هنوز چله کوچیکه‏اس.
مامان می‏گه فصل‏ها دارن جابه‏جا می‏شن. بعد هم از اون جایی که زمانی دبیر جغرافی بوده، با لحن محکم‏تری اضافه می‏کنه ممکنه‏ها! آب و هوا داره تغییر می‏کنه!
من کاری به این کارها ندارم. آب و هوا تغییر بکنه یا نه، فصل‏ها جابه‏جا بشن یا نه؛ من عاشقِ هوای ابری و بارونی بهاری‏ام. هر موقع سال که می‏خواد باشه. عاشق صدای گنجیشکای توی درختِ سرومونم که وقتی صبح می‏شه و بارون می‏آد، شلوغ پلوغ می‏کنن و همه‏ی محله رو می‏ذارن رو سرشون…
نوستالژی بهار بچگی خوشحال و قشنگِ منه این صدای شلوغ گنجیشکا.

فوریه 6, 2009

«دل، میلِ تو داره.سزاوارُم بیا.»

فوریه 6, 2009

چشم‏ام را می‏چسبانم به چشمیِ دزدگیرِ در و آن تو رو نگاه می‏کنم.
دیوارهای اتاق نشیمن، کِش آمده‏اند و انحنا پیدا کرده‏اند به داخل.
کدرتر شده است. شبیهِ عکس‏های آلودگی هوای تهران که این‏جا و آن‏جا نشان می‏دهند.
سرم را برمی‏دارم و برمی‏گردم سر جایم.
تلفن، زنگ می زند.
بابا از پشتِ کلی خش خشِ تلفنِ خانه‏ی «مادربزرگ» با صدای بغض آلودِ مخصوص به خودش می‏گوید: تمام شد. رفت.
غصه‏ام می‏شود.
می‏گویم مراقبِ مامان باشد.
مامان را تصور می‏کنم که توی آن خانه‏ی قدیمی، گوشه‏ای نشسته و گریه می‏کند.
گوشی را می‏گذارم.
بابا نگفت کی برمی‏گردند. لابد به این زودی‏ها برنمی‏گردند.
تنهام.
شوهرم رفته است بیرون.
وقتی برگردد، به من ‏می‏گوید کاری بکنم. نمی‏دانم چه کاری. ولی می‏دانم چه بکنم چه نکنم، نقشه‏ی کشتن‏ام را عملی می‏کند.
شوهرم بیمار روانی‏ست.
کسی در می‏زند.
در را باز می‏کنم و می‏دوم توی کوچه. کوچه تاریک و ترسناک است. درِ خانه‏ی هر کدام از همسایه‏ها را می‏زنم، کسی جواب نمی‏دهد. برمی‏گردم توی خانه. شوهرم کنارِ اتاق ایستاده است و چیزی به من می‏گوید که درست متوجه نمی‏شوم.
یکی از همسایه‏ها که پیرمردِ لاغرِ قدکوتاهی‏ست، درِ خانه‏مان را باز می‏کند و می‏آید تو. کنارش می‏ایستم. میانِ درِ اتاق‏مان. برایش همه چیز را تعریف می‏کنم.
وسطِ حرف‏هام، نگاه‏ام می‏افتد به عنکبوتِ زردی که با پاهای دراز، روی ملافه‏ی پایینِ تخت‏ام راه می‏رود. می‏گویم لطفن بکُش این عنکبوت را. از عنبکوت می‏ترسم. می‏خندد و می‏گوید کاری ندارد. می‏گویم بکُش. اگر نکُشی، می‏‏رود لای درزِ در، قایم می‏شود.
پیرمرد، از عمد، این دست و آن دست می‏کند.