Archive for ژانویه 2009

ژانویه 30, 2009


چیپس و پنیری که امروز خوردم، داغ و کش‏دار و خوش‏مزه نبود. اصلن جوری نبود که حال‏ام را خوب کند.


خسته‏ام
دل‏ام تنگ در برگرفتن می‏خواهد. شاید هم تنگ دربرگرفته شدن. فرقی نمی‏کند.


چند روزی‏ست که دل‏ام هوای چلو قرمه‏سبزی با سیب‏زمینی خوش‏رنگِ تهِ برنج را کرده که توی آفتابِ زمستان؛ یعنی توی آفتابِ پشتِ پنجره‏ی زمستانِ روزهای جمعه بخوریم
و
قصه‏ی
ظهرِ
جمعه
گوش بدهیم.

ژانویه 26, 2009

«چه زود می‏رسه سرمای زمستون … «

ژانویه 25, 2009

ترشی‏های خانگی ما زیادی سرکه دارند.
وقتی ازشان می‏خوری، تمام بدنت؛ تمام توی بدنت خالی می‏شود.

ژانویه 21, 2009

12 آبان 85 / –

شعرهایم
من شما را مراقبت می‌کنم
بچه‌های من نیستید
ولی از شما محافظت می‌کنم
ای شعرهای من

آه! ای شعرهای من …

ژانویه 21, 2009

هزار سال دعای خیر
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1186

ژانویه 5, 2009

شراب صافی و می بی‏غش
به زیر پای تو
آن دمی
که برآمد
و کام از تو
برنیامد
از دیوار
و
شهری که امان خواسته است

ژانویه 1, 2009

امروز رفته بودم «سرخاب» بخرم. همین‏جور که داشتم رنگ‏های جورواجور صورتی را روی پوست دست‏ام امتحان می‏کردم ، دیدم یک مرد مسن و یک دختر جوان چادری آمدند تو . قوطی‏ای که دست‏شان بود را به خانم فروشنده نشان دادند و مرد گفت که «همین رنگ». خانم نگاهی به جعبه انداخت و پس‏اش داد و گفت «من از این کرم‏های ارزون ندارم .کرم‏های من همه مارک معتبرن و گرون».
مرد گفت » مگه چه قیمتی‏ان مثلن ؟» . خانم گفت»از هفت تومن شروع می‏شن» . مرد گفت » گرون‏ترین‏شون اون وقت چه قیمته؟» خانم جواب داد » سی و چن تومن.» گفت » گرون‏ترینه رو بدین».
بعد مرد صدای‏اش را بالا ‏برد و ‏ گفت » تو چی کار به پولش داری. هر کدومو دوس داری بردار»

ولی به نظرم رسید نیم رخ دختر هی غمگین‏تر می‏شود. لاغرتر می‏شود. کوچک‏تر می‏شود. پوست‏اش هی کدرتر می‏شود . و جوش‏های روی صورت‏اش هی بزرگ‏تر می‏شوند …