Archive for سپتامبر 2008

سپتامبر 30, 2008

عجیب است و ترس‏ناک که این میلِ من می‏گویم/می‏نویسم مازوخیستی و شما لابد می‏خوانید بچگانه‏ی زیرِ همه چیز زدن ، آن‏هم درست دمِ آخر ، گاهی این‏قدر چسب‏ناک سراغ‏ام می‏آید…
گاهی هم «بخت» همراه‏ام است و رفیقی که بتواند آرام‏ام کند دمِ دست.
آن‏وقت آرام می‏شوم و لب‏خند می‏زنم.
ولی از ترس‏ناکی‏اش کم نمی‏شود.

سپتامبر 29, 2008

نمی‏دانم چرا از روی تخت‏اش که آورده بودیم گذاشته بودیم توی سالن بلند نمی‏شد خودش تلفن را جواب بدهد. وقتی گوشی را برمی‏داشتم با چشم‏های زردش نگاه‏ام می‏کرد. بلند می‏شد صاف می‏نشست روی تخت و همین. یک بار همان اوایل گفتم نه خانه نیست. بیرون است. و نگاه‏اش کردم. دیدم همان‏جور آرام زل زده به من. گوشی را که گذاشتم سوال نکرد. بعدها هم هر وقت با تلفن حرف می‏زدم می‏دانستم دارد با آن چشم‏هایش نگاهم می‏کند به جای این که از روی تخت‏اش که آورده بودیم توی سالن پایین بپرد بیاید گوشی را از دست من بکشد بیرون و توی دهنیِ گوشی داد بزند کاش تو یک جوری نمی‏گذاشتی من بمیرم.

شهریور هشتاد و هفت

سپتامبر 28, 2008

برفِ نو
برفِ نو
سلام
سلام