سو نداری ای چشمِ سیاه

ژوئن 13, 2015

https://docs.google.com/file/d/0B9KKbYUTR4bIUllUTEwwYndkZDQ/edit?usp=docslist_api

«شعر»

سپتامبر 26, 2014

 

 

اگر بیاید

از بامِ خانه

تا هلالیِ بی‌راه

– مشبک،

مترّر،

در تورهای نازکِ آکنده-

به نظر؛ محو و رنگ‌پریده

به تن؛ جاندار و پرخون

نارنج

از سقف بیفتد

بام بریزد

همچو بارانی از برف

نی‌ریز

که از شکستگیِ شانه به شانه‌های سر راجع است

نیاید

موها از بادهای سرخوشِ طرّار، ساکن می‌شوند

مَضحکه

سپتامبر 26, 2014

 

 

این صلیب در شب بر روی دیوار، ترسناک است. مرگ است. صلیب کشیده و بلند، ترسناک و خنده‌دار. من که مسیحی نیستم. این را می‌دانم و  خنده‌ام می‌گیرد. از این دنده به آن دنده می‌غلتم. نگاهی به دیوار روبروم می‌کنم و از اینکه سایه‌ی صلیبی در شب روی دیوار مرا ترسانده،  خنده‌ام می‌گیرد. پس این سایه‌ی مرگ نیست. این صلیب کشیده قصدِ دیشب من است برای خواندنِ کتاب مقدس، خواندن انجیل. یا خنده‌داری‌اش از سر ابتذال است. مثل نقاشی‌های تجویدی‌ روی شعرهای حافظ؛ با دختری خم، موهایی منحنی، بر سر مزاری که مزار  صلیب دارد؛ قصد دیشب من برای نوشتن درباره‌ی کشتی نشستگان حافظ. یا مرگ است، صاف در روبرو. چون مرگ کنار نیست، روبروست. آنچه کنار تخت است مرگ نیست. مرگ صاف به دیوار روبروست.  بازتابیده به دیوار. از جایی پشت سرم، یا از جایی بالا و بیرون. بازتابیده بر روی دیوار روبروی تخت‌ام. و آن خنده از سر ترس بود. از فرط ترس، یا از فرط روشنی. مرگ تابیده بود و دیدن مرگ ممکن نبود، و ناممکنی‌اش خنده‌دار بود. و قابل تحمل بود. صلیب نشانِ مرگ داشت و سایه‌ی آن بر دیوارِ شب، بازنمایی مرگ نبود، بازنمایی بازنمایی بود. و همین بود که خنده‌دار بود. مثل وقتی از صحنه‌ای در فیلمی ترسناک خنده‌ات می‌گیرد.

مثلِ خورشیدی کهن

اوت 21, 2014

 

مثلِ خورشیدی کهن

درباره‌ی طرح جلدِ «محاکمه‌ی سقراط» *

آرزو مختاریان

 

­
طرح جلد

 

 

جلدِ کتاب نه، روی جلدِ کتابْ پاره شده، مثل پوستی که کنده شده باشد، از رگ و پی کنده شده باشد، به خشونت، برای دیدنِ پُشت‌اش. هنوز نسج‌های باریکِ قرمز مثل نخ‌هایی، خط‌هایی صاف و باریک، به پاره‌ای که از آن پاره شده، وصلند، به رویه‌ی بی‌خون و زردِ کتاب که هنوز کنده نشده. پوستِ زردِ بی‌خون. یا مثلِ «خورشیدی کهن».

زیر پوست، گوشتِ قرمز غلو شده‌ای هست. قرمزیِ مشدّد گوشتِ تنِ پوست‌کنده. عریانیِ غلیظ، بی‌پیرایه و زشت؛ مثل سقراط که زشت بود و می‌گفت حرف‌هاش زیبا و بلاغت‌آمیز نیستند. زشتند و حقیقتند. زشتند چون حقیقتند. سقراط با پارچه‌ی سفیدِ دور گوشتِ لخم تن‌اش نشسته. دست‌هاش حال  و هوای خطابه ندارند، سر برگردانده نگاهِ آن‌ جا را می‌کند که کتابْ ورق‌هاش باز می‌شوند؛ لایه لایه. خلافِ تن‌اش که گوشت به استخوان می‌رسد، کتاب به استخوان نمی‌رسد، خلافِ سقراط که تن‌اش را گشوده، مثل پزشکی که تشریح می‌کند، کتاب همه‌اش پوست است و تن به تشریح نمی‌دهد؛ ورق زده می‌شود. و ورق‌ها هر بار که ورق می‌خورند روی هم، روی قبلی‌ها می‌افتند، عمق ولی نمی‌سازند، لایه‌های کتاب لایه‌های سطحند، ژرفا ندارند. کتاب «شونده» است،  حتا اگرکتاب آن است که پیشاپیش روی میز وجود دارد. ورق زدنِ ورق‌ها او را به عمق، به ژرفا، به حقیقتِ یکّه نمی‌رساند، سقراط بی‌جهت رو برگردانده و چشم چرخانده و منتظر است، امید دارد، بی‌هوده به جای نگاهِ اتاقِ سرخ‌اش، نگاهِ ناکجا می‌کند، اتاق را تلف می‌کند. ورق زدن‌ها او را به حقیقتِ یکّه‌ی مطلقی نخواهد رساند. او ناامید خواهد شد و از زندگی‌اش دست خواهد کشید و برای آسخلیپیوس خروسی خواهد فرستاد. بلاغتی که از آن پرهیز می‌کند به پای او خواهد پیچید و مثل آن پارچه‌ی سفید و حرف‌هاش که می‌گوید زشتند در کتاب ادبیات می‌شوند، پیرایه می‌گیرند و زیبا می‌شوند.

سقراط سر برگردانده، از تن‌اش، از پوست‌اش و با پنجه‌هاش سکّویی را که بر آن نشسته چنگ می‌زند، هنوز پارچه‌ی سفیدی دور پاهاش تابیده، پُرخون، مثل جنینی که ناقص به دنیا آمده یا نشانِ «بالیدنی رو به فروشد»** با پاهای شاه‌ماهی و انگار بلد نیست در پوست‌اش زندگی کند.

 

 

 

* اثر ابراهیم حقیقی – محاکمه‌ی سقراط/ ترجمه‌ی لیلی گلستان/ نشر مرکز/ 1391
* غروب بت‌ها/ نیچه/ مسئله‌‌ی سقراط/ ترجمه‌ی داریوش آشوری

Yesterday

اوت 11, 2014

 

 

دیروز

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی آرزو مختاریان

 

 

 

تا جایی که من می‌دانم تنها کسی که روی آهنگ «دیروز« بیتل‌ها کلام ژاپنی گذاشته (آن هم به گویش متمایز کانسای) آدمی بوده به نام کیتارو. عادت داشت حمام که می‌کند بزند زیر آواز  و  واریاسیون خودش را بخواند.

دیروز

دو روز قبلِ فرداست

روزِ بعدِ دو روز قبل

اینطوری شروع می‌شد تا جایی که یادم می‌آید، ولی چون خیلی وقت است به گوش‌ام نخورده به ضرس قاطع نمی‌توانم بگویم تا آخرش هم همینطور بود. البته از سر تا ته کلامی که کیتارو روی آن گذاشته بود تقریباً بی‌معنی بود، چرند و پرندی که هیچ دخلی به ترانه‌ی اصلی نداشت. آن آهنگِ مالیخولیایی آشنای دوست داشتنی، قرینِ با گویش سرخوشانه‌ی کانسایی– که شاید بشود بهش گفت ضدِّ تأثر و ترحم – ترکیب غریبی شده بود، تکذیب گستاخانه‌ی هرچیز سازنده‌. دستِ کم، به گوش من که اینطور بود. آن موقع، فقط می‌شنیدم و سرم را تکان می‌دادم. با خنده رفع و رجوع‌اش می‌کردم ولی اهمیتی پنهان هم در آن می‌یافتم.

اول بار کیتارو را در کافی شاپی نزدیک در اصلی دانشگاه واسدا دیدم؛ نیمه وقت آنجا کار می‌کردیم، من توی آشپزخانه بودم و کیتارو پیشخدمت. وقتِ استراحت توی مغازه خیلی با هم حرف می‌زدیم. جفت‌مان بیست ساله بودیم، تولدمان یک هفته فرق داشت.

ادامهٔ مطلب »

parrot-fashion

اوت 5, 2014

… همچنانکه کسانی که به تازگی آموختنِ علمی را آغاز کرده‌اند جملاتی از آن علم بر زبان می‌آورند بی‌آنکه به‌راستی دارای علم باشند. برای اینکه کسی دارای علم شود موضوع‌ِ علم باید جزئی از خودِ آن کس گردد و برای این امر وقت لازم است…

 

ارسطو/ اخلاق نیکوماخوس / ترجمه‌ی محمدحسن لطفی

گفت پاهایم سنگین می‌شوند

اوت 3, 2014

گفت: پس از آنکه نوشیدی باید کمی راه بروی تا پاهایت سنگین شوند. آنگاه بخواب تا زهر اثر کند.

پس جام را به سقراط داد و سقراط در کمال متانت و بی‌آنکه دست‌اش بلرزد یا رنگ‌اش بگردد جام را گرفت و گفت: از این شراب هم اجازه دارم جرعه‌ای بر خاک بیفشانم؟

خادم گفت: بیش از آنچه برای یک تن لازم است آماده نمی‌کنیم.

سقراط کمی راه رفت و گفت: پاهایم سنگین می‌شوند. آنگاه چنانکه خادم زندان گفته بود به پشت خوابید. مردی که جام زهر را به او داده بود نزدیک شد و گاه‌گاه پاها و ساق‌های او را می‌فشرد و می‌پرسید: حس می‌کنی؟ گفت: حس نمی‌کنم. پس از آن دست به ران‌هایش برد و با اشاره به ما فهماند که تن‌اش سرد می‌شود. سپس بار دیگر دست به تن او مالید و گفت: همینکه اثر زهر به قلب رسید کار تمام است. سردی به شکم رسیده بود که سقراط پوششی را که به رویش افکنده بودند به کنار زد و گفت: «کریتون، به آسکلبیوس خروسی بدهکارم. این قربانی را به جای آورید و فراموش مکنید» این واپسین سخنِ سقراط بود.

کریتون گفت: البته فراموش نخواهم کرد. سفارش دیگری هم داری؟

سقراط پاسخ نداد و اندکی بعد تن‌اش لرزش کوتاهی کرد. خادم پوشش را از روی او برداشت. چشمان‌اش باز و بی‌حرکت بودند. کریتون چشم و دهان او را بست.

 

رساله‌ی فایدون / افلاطون/ ترجمه‌ی محمدحسن لطفی

آپولوژی

ژوئیه 30, 2014

«… و اگر خود را دانا به چیزی بپندارند بی‌آنکه به‌راستی دانا باشند، آنان را سرزنش کنید همچنانکه من شما را سرزنش کرده‌ام…»

 

«قدم به قدم با پیتر»

ژوئیه 28, 2014

پیشنهاد می‌کنم همگی مسئولیت ریدمان کردن‌هامان را به عهده بگیریم. این قدم اول است.

پیشنهاد می‌کنم در صدد برنیاییم که ریدمان‌ خویش را رنگ و لعاب‌دار کنیم. این همچنان همان قدم اول است.

همچنین پیشنهاد می‌کنم هنگام استنشاق عطر و بوی ریدمان‌های همدیگر از سر رفاقت یا از سر بزدلی و حقارت، نفس‌های عمیق و فرح‌بخش نکشیم و نگوییم فلانی! عجب ریدمانی زده‌ای، عطرش شهر را و دل را و سر را و جان را آکنده، به گوارایی. این قدم دوم است.

 

funny Games

ژوئیه 26, 2014

زمانی دراز

دست بردم در موهای از فرطِ بی‌حواسی، مانده به چراغ

زانوها مشتعل‌تر از آن بودند که دست بشودشان زد

نمی‌شد گوشه‌ای ایستاد و لب گزید

باید دستمال‌های مکدّر کنار فنجان را

به لب می‌زدم

ردّ ضخیم قهوه را از روی پوستِ لب‌هام پاک می‌کردم

باید منتظر می‌ماندم

باد در شکم پرده بدود

و طفلان‌ام از پشتِ پرده، بازی‌کنان و جیغ‌زنان

بیرون بجهند

پیش از آنکه هوای پشت پرده‌ گریخته باشد

از لای دنده‌ها و لب‌های نیمه

آن گوشه نشسته‌ باشم

به تماشا

پووووه

ژوئیه 26, 2014

دوستان‌مان در مقدمه‌ی بروشور «هنر صدا: اِ ح ه» نوشته‌ بودند «… تمامی این موارد در پی نفیِ زیبایی شناسی، مخاطب، هنرمند، گالری، و به طور کلی فضای هنری اصفهان (شهر هنرپرور!) است.» این را بعد خواندم، بعد که از گالری آمدم بیرون و با آن‌هایی که آنجا بودند خداحافظی کردم و رفتم. هرچند گمان نکنم اگر همان‌جا هم خوانده بودم حوصله می‌کردم بروم سراغ دوستان‌ام که کمی از شادی متورم بودند و ازشان بپرسم «خب؟ الان شما کجا کدام را نفی کرده‌اید؟»

پوستر و بروشور به این قشنگی و چاق و چلّگی! نورهای به این ملنگی روی نوشته‌های روی دیوارِ گالری! جمله‌های به این پیراستگی و قشنگی! کدام نفی زیبایی شناسی!؟ اگر منظورتان از «نفی زیبایی شناسی» پخش صداهای «ناهنجار» و «نازیبا» در گالری بوده که مزاح می‌فرمایید. آخر این صداهای «نازیبا» که دیگر خیلی وقت است اسبابِ زیبایی شناسی مدرن به حساب می‌آیند. گوش را و روح را چیزهای دیگری می‌خراشد.

نفی مخاطب کجا بود؟ پس اینهمه فراخوان  و ایونت و پوستر و اس‌ام‌اس برای که بود؟ یا این متن‌های توی بروشور که پای هر کاری نوشته شده بود تا مخاطب خدای ناکرده دچار سوء تفاهم یا سر درگمی یا خستگی نشود برای که بود؟

می‌فرمایید «نفی هنرمند». ممکن است بفرمایید کجای این داستان این «هجده هنرمند و نویسنده‌ی اصفهانی» نفی شدند؟ این‌ هنرمندان که از فرط قلمبگی در متن‌های پاکیزه‌ی بروشور نمی‌گنجیدند و روی دیوار گالری  زیر نورهای خوش‌نور هم حتا امتداد پیدا کرده بودند…

«نفی گالری»؟ همان گالری که خودتان از شرکت کنندگانِ دائمی نمایشگاه‌هایش هستید؟ هاها.

ولی این‌ از همه باحال‌تر است: «به طور کلی نفی فضای هنری اصفهان (شهر هنر پرور!)». نفی؟  یا اتفاقاً برعکس، «تأیید و تکرار»  فضای هنری اصفهان؟ با آن شیرین بیانی‌تان وقتی که در پرانتز می‌نویسید شهر هنرپرور … چون از قضا همین خودِ شما میراث‌برانِ خلف‌اش هستید یا «شده‌اید»…

 

 

پ.ن

من نه قصد و نیتی برای نقد کارهای عرضه شده در «اِ ح ه» دارم نه صلاحیتی. آنچه من را به نوشتن این چند خط وا داشته متنی‌ست که در «مقدمه‌ی» بروشور «ا ح ه» آمده، و مصرّانه به جای نفیِ هرچه ادعایش را می‌کند به طرز مضحک و ریاکارانه‌‌ای مشغول «نفی» خودش است، متنی که عاقبت از فرط ریاکاری غم‌انگیز می‌شود.

 

 

Voyeur

ژوئیه 12, 2014

اشیاء در شب

وقتی شب درونِ آن‌ها پاشیده می‌شود

یا هیکل‌های گنگ و غایب

که از میانِ فروزندگی روزِ کامل می‌گذرند

اشیاءِ شب

سنگین‌تر و حجیم‌ترند

بی‌ که دستی بر یال اسبی

بادهای تاریک

بپاشد

یا سوزن‌های مانده در یخ را

چشم‌چرانی کند

که در نورِ روز فرو می‌رود

Enjoy Your Flight

ژوئن 25, 2014

به یادِ رساله‌ی سنکا، فیلسوف رومی، افتادم به نام «در بابِ خشم» که در حمایت از امپراتور نرون نوشت و مشخصاً در دفاع از این نظریه‌اش که علّت ریشه‌ای خشم، امید است. ما عصبانی هستیم چون بیش از حد خوش‌بینیم و به اندازه‌ی کافی برای استیصال‌های ذاتی جهان آمادگی نداریم.

 

آلن دو باتن / یک هفته در فرودگاه

ظلمتِ بی‌حرکت

ژوئن 25, 2014

…راست‌اش را بخواهید او{جلال آل احمد} نه از سیر برخوردِ تمدن‌ها آگاهی داشت، نه تاریخ مدنیت مغرب را می‌شناخت، نه در فرهنگ غربی مایه‌ای داشت. خطاهای ترجمه‌اش هم گاه خنده‌آور است. به حقیقت، او به کاری دست برد که بضاعتِ علمی‌اش را نداشت، و افق محصور فکری‌اش به او اجازه‌ نمی‌داد که مقولاتی چون روشنگری و روشنفکری و غرب‌زدگی را در گذشته‌ی تاریخ به درستی بسنجد، و یا در چشم‌انداز وسیع آینده بنگرد. درسی که خوانده بود در حد دبیر ادبیاتِ فارسی بود که از اصل چیز قابلی نبود… در واقع مجموع عناصر سازنده‌ی هویت فرهنگی او و مؤثر در او، از نقطه‌ی اول تا آخر، در جهتی نبود که او بتواند اصالتاً در قلمرو روشنگری و روشنفکری گام نهد. و چون خالی از داعیه هم نبود به پرخاشگری و عناد با آن برخاست، عنادی که در نهادش بود. لاجرم، هر چه بر ذهن کج و کوله‌اش می‌گذشت، بر قلم شلخته‌اش روان می‌گشت. غرب‌زدگی و کتاب روشنفکران چیزی نیست مگر ورزش کردن در بی‌دانشی، و ظلمتِ بی‌حرکت…

 

فریدون آدمیّت / آشفتگی در فکر تاریخی

Funny Games

ژوئن 21, 2014

داعش؛ ژست‌هایشان جلوی دوربین، تن و بدن‌‌شان که ورزیده است، وسواس و دقت‌شان در انتخاب رختِ درست، شکل ایستادن‌شان، خشونت‌شان، خونسردی‌ و متانت‌شان وقتی که قیمه قیمه می‌کنند مثل توی فیلم‌های غربی‌ست.

Amnesia

ژوئن 18, 2014
«خدا شما را بیافرید، آنگاه می‌میراند و از میانِ شما کسی را به فرتوتی می‌رساند تا هرچه را که آموخته است از یاد ببرد…»
 

سوره‌ی نحل

عالی‌مرتبگی

ژوئن 18, 2014

این متن، با اندکی تصرف، مقدمه‌ای‌ست که ریموند کارور و تام جنکس بر کتاب «شاهکارهای داستان‌های کوتاهِ آمریکایی»، به سال 1987 نوشته‌اند.

 

 

عالی،‌ باقی‌ می‌ماند.

ارسطو

 

 

وقتی دست به کارِ گرد آوردن داستان کوتاه برای این کتاب شدیم، یکی از مِعیار‌هامان – ناگفته، ولی به هر حال مقرر – این بود که بهره‌ی روایی داستان یکی از عوامل تعیین کننده‌ی انتخاب‌هایمان باشد. و نیز احساس کردیم که در انتخاب‌هایمان بنا نیست دموکرات باشیم یا نمایندگی کنیم. به هر حال مجالِ آنتولوژی آن قدر بود و تعداد داستان‌هایی که می‌شد در آن بگنجانیم محدود. تصمیماتی می‌بایست گرفته می‌شد که گرفتنشان راحت نبود. ولی گذشته از این، علاقه‌ای هم نداشتیم که از امثالِ، به قول بعضی، داستان‌های «پست مدرن» یا «نوآورانه»، و به قول بعضی‌های دیگر، «داستان نو» خود-انعکاسی، افسانه‌ای، رئالیسم جادویی – و نیز جهش‌ها، انشعابات و جنبش‌های حاشیه‌ای متعلقه- نمونه‌های بیشتری جلوی روی خواننده بگذاریم. ما علاقمند به داستان‌هایی بودیم که نه فقط کشش روایی قوی‌ داشته باشند و بشود با کاراکترهاشان ارتباط انسانی برقرار کرد، بلکه تأثراتِ زبان، موقعیت و نظرگاهْ در آن‌ها پر رنگ و تمام باشد-  داستان‌های کوتاهی که سرِ بزنگاه بتوانند نظرگاه ما را نسبت به خودمان و جهان بال و پر بدهند.

صعب‌ راهی بود. ولی مگر با هر داستان کوتاهِ عالی یا خیلی خوب (یا هر هنر ادبی‌ منحصر به فرد) همین قصه پیش نمی‌آید؟ به باور ما این 36 داستان کوتاه که اینجا گنجانده شده‌اند گواه روشن اینند که ممکن است داستان‌ها چنین تأثیرات پُرجانی داشته باشند؛ و ما دنبال انتخاب‌ کارهایی بودیم که دست کمی نداشته باشند – داستان‌های پی‌آمد که به طرز چشم‌گیری گواهِ زندگی‌های خودمانند. در هر رخداد، در پرتو حساسیت‌هایمان و طبق معیارهایمان و زمان و باز دیدیم از خواندن و انتخاب کارهایی که در ادامه می‌آیند تحت تأثیر قرار گرفته‌ایم.

ادامهٔ مطلب »

True Detective

ژوئن 8, 2014

در یک بی‌خوابیِ ناشی از سرفه، همه‌ی قسمت‌های فصل اولِ «تورو دتکتیو» (True Detective) را دیدم. و دوست‌اش نداشتم. آن یاروی قهرمان داستان که از تگزاس می‌آمد با آن لحن یکنواختِ خفن‌اش زیادی از تگزاس می‌آمد و زیادی شبیه جرج بوشِ پسر و محور شرارت‌اش بود. (راث و آن یکی یار سفیدش مارتی، نقطه‌ی مقابل آن دو تا کارآگاهِ سیاهپوستِ تازه‌ نفس ولی ابله و کند و ناقهرمان -چیزی شبیه اوبامای تازه از راه رسیده- بودند) . راث هم  پیِ شیطان‌پرستانی (چیزی شبیه محور اهریمنیِ جرج) گذاشته بود که  خواب را از چشم خانواده‌های عزیز آمریکایی ربوده بودند.  البته راث همان جرج نبود. راث مقابل دولت بود. ولی سفید پوست بود و از تگزاس می‌آمد و قهرمان بود. و آمریکایی بود و زندگی‌اش هم مثل لحن و صداش در عین دلاوری و قشنگی و مردانگی و خفن‌بودگی‌اش، ملال‌آور و مضحک و آمریکایی بود.

 

پ.ن

و زن‌ها که همه جوره‌شان و دقیقاً همه جوره‌شان مایه‌ی دردسر و ناآرامی دنیا و مافی‌هاش بودند. زن‌ها و بچه‌ها.

Toilets

ژوئن 8, 2014

toilets

and in traditional Iranian toilets (those oldies with vast holes) the shit falls into the hole and disappears in advance, .never waits for a water flush

سامسای عاشق

مه 31, 2014

سامسای عاشق/ موراکامی

 

سامسای عاشق

سامسای عاشق

http://www.ofoqco.com/showbook.asp?id=1489

lo-lee-ta

مه 18, 2014

عاقبت لولیتا را با مشقت خواندم، با مشقت و لذت. نمی‌شد که میانِ خواندن‌اش به فرهنگِ لغت رجوع نکنم. در رفت و برگشت‌های مکرر خواندم. مثل آن اشاره‌هاش به مسافرتِ زبان در دهان، به لب‌ها، به زبان، به حرف زدن در فرانسه -و نه به نوشتن به حرف زدن- به زبان زدن به دهان و دندان، به بوسه‌های عمیق با زبان که به دندان برسد و از آن بگذرد، سفر کند، برای تلفظ یک نام، و نماند، بگریزد، مثل گریختنِ سرخوشانه‌ی دخترکان تازه بالغ با سینه‌های نورس که نورسی سینه‌هاشان یک وعده‌ی موّاج است، وعده‌ای که هنوز نارس است، وعده‌ی حروف را به دهان گرفتن، وعده‌ی باروری، وعده‌ی پشت سر گذاشتنِ ناتوانیِ جنسی، ولی زبان در دهانِ فرانسه انگار آن دخترکی‌ست با پاهای دراز لاغر که توی دهان پخش می‌شود، جاگیر نمی‌شود، فربه نیست، فرّار است و از لای لب‌های نیمه باز در هوا پخش می‌شود.

کیدز

مه 18, 2014

آنچه تجربه‌ی بچه‌دار شدن و هم حیوان خانگی‌دار شدن را یکّه و شگفت می‌کند به نظرم تجربه‌ی ارتباط برقرار کردن با موجودی‌ست که هنوز خارج از ساحتِ زبان است، موجودی که هنوز متعلق است به طبیعتِ متصل که ما از آن منفصل شده‌ایم و دلتنگ و رنجور آنیم. ما با بچه‌ها و حیوانات خانگی سرگرم می‌شویم، ولی در آن‌ها غرق نمی‌شویم. تجربه‌ی ما با آن‌ها هرگز تجربه‌ای خارج از ساحتِ زبان نخواهد بود و یکّه‌گی و شگفتی‌ این تجربه اشاره به آن چیزی دارد که نمی‌توان به آن اشاره کرد یا تجربه کرد چون ما تا ابد تجربه‌ی در طبیعتِ متصل بودن را از دست داده‌ایم.

«مکتوبات»

مه 18, 2014

اهل ایران حتا صنعتِ صحافی را نیز تا حال درک نکرده‌اند. کتبی که صحافت می‌کنند اوراقِ آن‌ها در دو روز مانندِ احکامِ دولتِ خودشان پراکنده و متفرق می‌شود. با اینکه هر روز می‌بینند کتبی که در فرنگستان مجلد شده است چقدر محکم است که اگر صد سال هم استعمال یابد رخنه نمی‌پذیرد و زحمتِ حمل‌اش هم کمتر است…

مکتوبات / فتحعلی آخوندزاده / ترجمه‌ی فتحعلی آخوندزاده و میرزا یوسف خان مستشارالدوله

نگران

مه 18, 2014

«… گاهی ایستاده از پناهِ بوته‌ها نگران و چشم به راه است»*. نگران، کسی‌ست که نگاه می‌کند، نگرنده است، ولی نگاه کردن‌اش از روی دل‌واپسی یا چشم به راهی‌ست. یکجور نگریستنِ خاص دارد نگران، نگریستنِ مدام، بی‌وقفه، بی‌انقطاع که نگرنده ندارد، نگرنده از وقفه و انقطاع پرهیز نمی‌کند، نگران دست از نگاه کردن نمی‌کشد.

* سرگذشت مرد خسیس/ فتحعلی آخوندزاده/ ترجمه‌ی میرزا جعفر قراجه داغی

ملالِ سفیدِ کاغذ

آوریل 25, 2014

 

 

اعتمادالسلطنة

 

آفتاب طلوع می‌کند و آفتاب غروب می‌کند و به جایی که از آن طلوع نمود می‌شتابد. / باد به طرف جنوب می‌رود و به طرف شمال دور می‌زند، دورزنان دورزنان می‌رود و باد به مدارهای خود برمی‌گردد. / جمیع نهرها به دریا جاری می‌شود اما دریا پر نمی‌گردد؛ به مکانی که نهرها از آن جاری شد به همان جا باز برمی‌گردد. / همه‌ی چیزها پر از خستگی‌ است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن مملو نمی‌گردد. / آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.

کتابِ جامعه

ملالِ سفیدِ کاغذ
نگاهی به روزنامه‌ی خاطراتِ اعتماد السلطنه 1

آرزو مختاریان

 

در طرحی که ناصرالدین شاه از صنیع‌الدوله کشیده است، «ملاً صنیع» که شاه گاهی از سر تحبیب به او می‌گفت، پشت به ما، سنگین، روی زمین نشسته است، چین‌های دامنش پهن دورش، با پشتِ خمیده، لابد برای شاه روزنامه می‌خواند. محمدحسن خان صنیع‌الدوله، وزیر انطباعاتِ ناصری که بعدتر با دستخطِّ همایونی ملقّب می‌شود به لقبِ پدر مرحومش «اعتمادالسلطنه»، به رسم، روزنامه زیاد می‌خوانده برای ناصرالدین شاه، سرِ ناهار یا شام، در شکار، در حمّام، موقع انداختنِ زالو، روی زمین یا روی اسب. نه روزنامه‌ی فارسی، آن را مچول خان و دیگران هم بلد بوده‌اند، روزنامه‌ی فرانسه می‌خوانده، یعنی ترجمه می‌کرده، فصیح. از فصاحتِ ترجمه‌اش خودش در رضایتِ کامل بوده، سردماغ اگر بوده، به شور می‌آمده از حالتِ ترجمه‌های خودش و اغلب البته ملول بوده که هیچ‌کس قدر نمی‌داند آن‌قدر که باید. در سال‌های اول و دفترهای اول، مکرّر، روزنامه عرض کردن‌ها یادداشت شدند. در سال‌های آخر کم شد.

«{…} سر ناهار با حکیم طلوزان روزنامه عرض شد. پنج ماه قبل در همین طالار با حکیم روزنامه عرض می‌کردم. شکر خدا سلامت{ام}. امروز هم عرض شد. بعد دارالطباعه آمدم. چلوکباب خوردم خوابیدم. عصر درب‌خانه رفتم. شاه فرمودند شب باشم. شام بیرون میل می‌فرمایند. در سر شام روزنامه عرض شد و صحبتِ فرنگ و غیره بود{…}» ( ص 20)»
«{…} از یک طرف، جلگه‌ء‌ لار پیدا بود از طرف دیگر، کوهِ دماوند در کمال عظمت. شاه ناهاری به تعجیل میل فرمودند و با وصفِ این، روزنامه سر ناهار ترک نشد. بعد از ناهار شاه تشریف بردند {…} از گردنه‌‌ء امامزاده هاشم بالا رفتیم {…}» ( ص 53)
«{…} صبح یک روزنامه‌ء‌ اطلاع تماماً ترجمه نمودم. بعد در رکابِ مبارک سوار شده قبل از سواری به انتظار موکبِ همایون، منزل مچول خان با خان محقق که همراه بود پیاده شدیم. شاه که سوار شدند ما هم رفتیم. از خروجِ اردو الی ناهارگاه تماماً روزنامه خواندم. این چشم بیچاره‌‌ء من به واسطه‌ی روزنامه خواندن در سواری و آفتاب کور خواهد شد {…}» (ص 91)
«{…} امروز صبح خبر شدیم شاه سوار نمی‌شوند{…} هرچه روزنامه امین‌المُلک آورده بود تماماً ‌خوانده شد. اگر پنجاه روزنامه هم برسد باید در یک روز بخوانم {…}» (ص 92)
«{…} در روزنامه شرح مفصلی بود از وضع دولت انگلیس که عرض می‌شد. ملیجکِ کوچک، خانه‌شاگردی را لُنگ به گردن بسته چند کتاب بار کرده خود روی او سوار شده وارد چادر شد. خاطر همایون مشغول او گردید {…}» (ص 258)
«{…} بعد از شام که من برخاستم منزل بیایم آغا محمد خواجه تعریف زیاد از روزنامه خواندن من می‌کرد. شاه هم تصدیق می‌فرمودند. حضّار که ملیجک و مردک {و} زردک بودند آن‌ها هم تعریف نمودند. از این تعریف بسیار بر من سخت گذشت. چراکه مِن‌بعد حاضرینِ حضور، این اشخاص بی پدر بی‌علم و هنر خواهند بود، وقتی هم میل خواهند کرد تکذیب می‌نمایند {…}» (ص 262)
«{…} در سر شام می‌فرمودند از خوشی‌های دنیا که برای خودم تصور می‌کنم این است که من انفیه بکشم و فلان کس یعنی من روزنامه بخوانم {…}» (ص 276)
«{…} صبح درب‌خانه رفتم. درس خواندند. من روزنامه خواندم. نمی‌دانم به چه ملاحظه شاه به من فرمودند تو حقیقت، عالَمِ مملکت ما هستی. مثل السکاندر دوما و ویکتور هوگوی فرانسه هستی {…}» (ص 369)

ادامهٔ مطلب »

«شعر»

فوریه 8, 2013

تمام شب خواب می‌دیدم

مردی با موهای روشن

به جای چشم‌های تو که روشن است

شمشیر برداشته بود

و رحم نمی‌کرد

بر هیچکس رحم نمی‌کرد

پیر و جوان

زن و مرد

و برِ هیچکس نبود

برِ هیچکس پیدا نمی‌شد

«شعر»

فوریه 8, 2013

سرما

از مغز استخوان

و از توی مغز استخوان به هسته می‌رسد

به هسته‌ی مذاب

و هسته از سرما

یخِ پاره پاره‌ای می‌شود

و دیگر مثل قبل نیست

هیچ مثل قبل نیست

«شعر»

فوریه 8, 2013

شمشیرِ تو درد می‌آورد

آخ که شمشیر

در دست‌های تو درد می‌آورد

چشم‌هام سیاه می‌شود

شب‌پره‌ی نحیف به در آتش می‌گیرد

برق شمشیر

کوه را می شکافد

پرنده پر نمی‌زند

«شعر»

فوریه 8, 2013

این بنفشه‌های کم‌رنگ
با نسیم که می‌وزد
با باد
با رعد که می‌کوبد
با برق که می‌زند
با زمین که زیر و زبر می‌شود
با خاک که پریشان می‌شود
در باد
بی‌بال می‌پرند

«عشق»

ژانویه 19, 2013

بابتِ فیلمِ عشقِ میشل هانکه

    هر نفسی که فرو می‌رود، دری‌ست که بسته می‌شود و  بر که می‌آید، در است که باز می‌شود. دری که بسته می‌شود و باز می‌شود، کالبدی‌ست که نفس می‌کشد. خانه‌ای که نفس می‌کشد. خانه‌ای که هوا در آن نمی‌ماند. هوا در آن مانده نمی‌شود. هوا در رفت و آمد است. نفس حبس نمی‌شود. در که باز و بسته شود، جان قبض نمی‌شود.

    دری که باز بماند، چشمی‌ست که دیگر پلک نخواهد زد. بسته نخواهد شد. دختری که میانِ درهای باز روی صندلیِ پدر نشسته، مثل مردمک خسته‌‌ی چشم ِ بازْ مانده‌ای‌ست که پلک نمی‌زند. که جان ندارد.

      چشمی که باز مانده باشد را به زور می‌بندند و دری را که بسته مانده باشد، به شدت باز می‌کنند. به زور.

     دری که فرسوده باشد، می‌ترساند. خواب از چشم می‌برد. چشم را باز نگه می‌دارد که در را بپاید. دری که فرسوده است و قفلش خراب است، یک شب، میان شب، چهارطاق باز می‌شود و دزد را تا پای تخت می‌خزاند تا نقاشی‌ها را از قاب‌های چوبی‌شان در بیاورد، و بعد از پنجره بیرون بجهد و دیوارهای خالی را باقی بگذارد.

     نقاشی مدید است در خودش. خلافِ عکس که لحظه است، آن است. نقاشی خاطره را به کار نمی‌اندازد، نقاشی، خاطره است. زمان را در خودش می‌قاپد و حبس می‌کند. آن را نه؛ زمان را، درازنای زمان را. نقاشی جابه‌جایی در مکان را، زمان را در خودش ثبت می‌کند. نقاشی خاطره است. تجربه‌ی زیسته است. تجربه‌ی بلندِ طی کردن راهروهای خانه است با پاهای مضطربِ کند و کوتاهِ مرد، از لحظه‌ی عبور صدای زن از مارپیچ ِ گوش مرد تا انعکاس مرد از مارپیچِ راهروی خانه به نزدِ صدا.

از بین اینهمه صدا که هر کدام طلبیدن برای به درون آمدن است- خوانده یا ناخوانده-، کدام یک تو را به سمتِ در می‌برد، به پشت در می‌رساند، که حالا در بگشایی یا نه، درهای دیگر ببندی یا نه؟

درْ آستانگی.

مستراح یک فضای خصوصی‌ست. یک فضای شخصی‌ست؛ مستراحِ خانه. آستانه‌ی مستراح، آستانه‌ی درنگ است. آستانه‌ی تختِ خواب. آستانه‌ی خانه. آستانه‌ی تن. باید اِستاد. عبور از این آستانه، عبور از وضعیتی به وضعیتِ دیگر است. تن دادن به وضعیتِ تازه است. مرد که از آستانه‌ی مستراح عبور می‌کند زن تن داده به عبور از خودمختاری تن به بستگی تن به یک تن دیگر. تن داده به عبور از زندگی به عشق به مرگ.

در، آستانه را نشان گذاری می‌کند. در چه باز باشد چه بسته، آستانه را علامت‌گذاری می‌کند. اعلامِ احتیاط می‌کند. از اینجا به بعد با حفظِ فاصله عبور کنید، با حفظِ فاصله وارد شوید، با حفظِ فاصله بایستید، با حفظِ فاصله کیسه‌های خرید را در آشپزخانه بگذارید، بروید و در را پشتِ سر ببندید. یک قدم دیگر، یک قدمِ‌ اضافی، پرده‌ها را می‌اندازد و تنِ حلزونیِ نرم میانِ اتاق می‌ماند.

ژانویه 11, 2013

بک اِگِن.

سیزیف

سپتامبر 14, 2012

دوباره بر می گردم

دلگیر می شوم

می روم

بر می گردم

و دوباره به این عبارات فکر می کنم

سیزیف بیچاره حداقل این شانس را داشت که افسانه شود

ما چه ؟

– توسط : م. د

لبه‌ی قابلمه

ژوئن 6, 2012

توی آشپزخانه قاشق سه بار می‌خورد به لبه‌ی قابلمه. و این یعنی غذا دارد حاضر می‌شود و کدام غذا. الان غروب است و کسی گرسنه‌اش نیست. ناهار مرغ ترشاله خورده‌ایم و من پشت میز اتاقم نشسته‌ام جلوی لپ تاپ و چیز می‌خوانم. هرچه زور می‌زنم ولی پام به زمین نمی‌رسد. کدام غذا دارد حاضر می‌شود. کدام ظهر که مگر نگذشته و اگر ظهر نیست که نیست و هوا خنک‌تر شده و تاریک پس این صدا کدام بود.

پاورقی

مه 31, 2012

وقتی من بمیرم و آدم معروفی شده باشم تا آن وقت، حتمن  یادداشت‌هام را منتشر می‌کنند و همه می‌فهمند عاشقت بوده‌ام. همه کلمه‌ی مهربانی‌ست. سخت‌گیر نیست و با اینکه می‌داند هیچ‌وقت در معنای واقعی‌اش به کارش نمی‌بریم، باز باهامان راه می‌آید. حتا اگر بعدش یا قبلش معلوم شود همه عاشقت بوده‌اند و یادداشت‌های من اهمیت‌شان را از دست بدهند.

زلزله

مه 31, 2012

الان تلوزیون، زلزله‌ی ایتالیا را نشان می‌داد.زنی توی فضای باز جلوی چادرهای آبی پشت یک میز تاشو نشسته بود و دستش را زده بود زیر چانه‌اش و حواسش نبود. تمام بعد از ظهراز سر درد می‌خواستم خودم را بیندازم توی کوچه و بدوم. ولی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. کله‌ام فرسوده شده. این قیاس مضحک وضعیتت با دیگرانی که مصیبت دیده‌اند یا حتا خودِ گذشته و آینده‌ی احتمالی مصیبت دیده‌ات، تو را خوشبخت و آرام نمی‌کند. آن زن با نیمرخ نگرانش و موهای روشنش که خیلی مرتب نبودند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر از من بود. چند شب پیش وسط شب بلند شدم بروم «مستراح». چراغ دست شویی را روشن کردم و با چشم‌های تنگ خوابالو خودم را توی آینه دیدم و یکهو ترسم از مرگ ریخت. به خودم گفتم چندسال دیگر چهل ساله می‌شوم. پنجاه ساله و شاید شصت ساله و بعد می‌میرم. و همه‌ی این‌هارا به وضوح در خودم تجربه کردم. از خودم جدا شده بودم و نمی‌ترسیدم. آسوده بودم.

«شعر»

آوریل 29, 2012

در تمام فال‌های ورق

زنی بود

بلند پیشانی

و خنده‌ای گشاده

با رجی از مروارید

و یک ردیف دندان‌های خوابیده

در گوداله‌های آبِ باران

که جلای جلیل بگیرد

نگینِ انگشتری‌ و

بتابد برآفتاب و

مردم چشم تر شود

.

«شعر»

آوریل 29, 2012

آن حوله‌ی نظیف

که بر تن می‌کشیدیم و آویزان شده پشت در

کجا غیب شده بود

قطره‌های درشتِ آب

با قوس و قزح نرمِ میانشان

کجا رفته بودند

که برگشته‌اند

ساکت و

سقف حمام را پر کرده‌اند

«شعر»

آوریل 19, 2012

دوباره برنمی‌گردد

سنجاب

با شتاب از صنوبرهای بلند بالا دوید وُ

از شاخه‌های تو در توی تنگ

برف‌ها

به زمین ‌ریخت.

«شعر»

مارس 23, 2012

رفتم به آن طرف
که او بود
و نبود
و برهنه و سرخمیده
دمیده بود پشت سبزه‌های جوی
که نه آبِ باران بهشان رسیده بود نه آبِ چشم
نه داسی بر زردی گرده‌هاشان نشسته بود
نه دستی توی سبدهای حصیریِ بافته
چیده بودشان
لای گُل و مُل
.

«درباره‌ی عکس»

مارس 16, 2012

عید سال شصت و یک است. هر پنج نفرمان پای سفره‌ایم. مامان دوربینش را روی سه پایه گذاشته و دکمه‌ی سلف تایمرش را زده و دویده که برسد توی عکس. کیکی که توی سفره است را خودش پخته و حتمن که همان شب تهش درمی‌آید. آن شیرینی‌های وسط سفره که جلوی سبزه‌اند را از قنادی پارس خریده‌ایم. آنکه دستش را مثل کلاه مخملی‌ها دراز کرده روی زانویش و خنده‌اش سفید است،‌ مانداناست. آنکه دستش را زده زیر چانه‌اش و خواسته توی این عکس به جای دیگری غیر از دوربینِ مامان نگاه کند، مهرآزماست. و آنکه مانده عین کدام یک از خواهرها باشد، شعف نشان دهد یا بی‌تفاوتی کند، منم.
پ.ن

بابا متمایز است و مشخص. او پدر خانواده است و نیازی به با انگشت نشان دادنش نیست.

«شعر»

مارس 14, 2012

چند بار گفتم
از اینهمه هلال ماه که بر بازو داری
بگذرم
از بالای کمد
که درش درست بسته نیست
بپرم میانِ حیاط
سر بالا کنم
شب است
ستاره‌ها از میانِ باد پیدا نیستند
دست به کجا بگیرم
لبِ که را بگزم
بجوم
تنِ که را بر شانه بگیرم
ببرم
در باد
از شکاف‌های در بگذرانم
و از ایوان به حیاط برسم

زیتون

مارس 13, 2012

امروز صبح که رفته بودم خانه‌‌ی «زیتون»‌ام که خانه تکانی‌اش کنم، دیدم یک کفتر سفید با خال‌های رنگی نشسته پشت پنجره‌ام. البته که به وجد آمدم و زندگی‌ام رنگ گرفت یکهو. باری. چند ساعتی حرکات و سکنات هم را برانداز کردیم و معلومم شد که قصدِ ترسیدن و رمیدن و رفتن ندارد. آنوقت مثل یک کفترباز پیر، دانه و دام نهادم برایش و گرفتمش و عصر آوردمش خانه‌ی خودمان که همین روزها کفتر جلدمان بشود.

«شعر»

مارس 11, 2012

آخر این حساب و کتاب ندارد. می‌آید. می‌رود. می‌دود. و در حینش کمی چیزهایی به یاد آدم می‌آورد. ولی اینها همه بس نیست. یکهو کاغذها از لای پوشه‌ها می‌ریزند بیرون و مثل فیلم‌های کمدی ایرانی سال‌های شصت، شکمت را می‌گیری و قاه قاه می‌زنی زیر خنده و زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کنی که یعنی ببینید. ببینید. اینها را من از یک جاهایی پیشتر می‌دانستم. ولی به کسی نگفته بودم. نه که کسی ازم خواسته باشد حرفی نزنم. نه. خودم فهمیده بودم. تا همین اواخر هم جز خودم کسی انگار خبر نداشت.

چای

مارس 11, 2012

چند شبی که من اصفهان مانده بودم و مامان و بابا و مهرآزما رفته بودند تهران. بیمارستان، رختخوابم را برمی‌داشتم، می‌بردم می‌انداختم کنار ننه محترم که آمده بود پیش من که تنها نباشم. یک صبحی از صدای بم مامان بیدار شدم که به من گفته بود بلند شوم. صدایش عادی بود و معلوم بود اتفاقی نیفتاده است. ولی ننه محترم از خواب بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه چای دم می‌کرد.

یک بعدازظهر لغزنده

مارس 11, 2012

ساعتِ نقره‌‌ای که سال‌ها می‌بستی

یکهو نیست می‌شود

روی مچت

رد سفیدِ بی‌خونش

می‌ماند.

تقویم قرارمدارهایت

غیبش می‌زند

روی دیوار

جایی که آویزان بود

یک نقطه‌ی پریده رنگ

می‌ماند.

خانه را می‌گردی، حیاط، سطل خاکروبه

هفته‌ها می‌گردی

پیدا نمی‌کنی.

یک شب شیشه‌ی پنجره‌ها

می‌ریزد

زیرِ بادهای خاکی می‌مانی.

فکرت پیش پایی‌ست که یکهو جا می‌ماند

زیر قطار

یا زیر چرخ­ تاکسی

در یک بعد از ظهر لغزنده.

بچه‌ای که سال‌ها بزرگ ­کرده‌ای

دانه دانه موهایش را بافته‌ای

به هر لبخند و هر اشکی سنجاق کرده‌ای

به هر فکر گران‌بهایی

یکهو مطرب می‌شود

با یک دسته‌ی دوره‌گرد می‌رود

و دیگر پیدایش نمی‌شود.

یک روز صبح که صورتت را می‌شویی

آینه را نگاه می‌کنی

می‌بینی آب، چهره‌ات را برده

شده عینِ ریگِ کف رود

یک بیضی خالی، جفتِ خودت

دهانی ندارد که زاری کند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی- آمریکایی
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

زنبق آبی

مارس 11, 2012

صبح:

دست می‌برد از چاک سینه‌اش شیپوری درمی‌آورد

چند باری می‌زند

صدایی در نمی‌آید

زیر گریه می‌زند

ولی گریه‌اش

به صدای شیپوری در دوردست می‌ماند.

ظهر:

شیپور را برمی‌گرداند در چاک سینه‌اش

می­‌دود به رودخانه

به رودخانه می­‌پرد

از سنگینی شیپور

تهِ آب می‌رود

گوش­هایش را آب پُر می‌کند

آبی که در دل شیپور می‌رود

در گوشش آه می‌کشد.

شب :

روی آب می‌آید، شیپور را هم می‌آورد

موهایش سفید شده­‌اند

شیپور چسبیده به لب‌های چروک خورده‌اش، غرق می‌شود

موهای سفیدْ دورش را می­گیرند:

زنبقی آبی می‌شود

و غوکی

روی سینه‌اش آواز می‌خواند.

——
دانیلا جوزفی / شاعر و نویسنده‌ی ضد جنگ ایتالیایی-آمریکایی.
http://www.ketabeshear.com/march8_12/arezouMokhtarian.htm

تارهای صوتی

مارس 11, 2012

من نباید زیاد حرف بزنم. هیچ کی نباید زیاد حرف بزنه. دهن که باز باشه، یه سری صدا از این تارهای صوتی درمی‌آد که نه نقطه دارن نه جایی بند می‌شن نه دود می‌شن.

download

مارس 11, 2012
Thank you. Your download will start automatically

مغزی‌های مداد

مارس 11, 2012

خوابِ دیشبم به این گذشت که مغزی‌های مداد رو یکی یکی و با دقت بیندازم در استوانه‌ی اتودم. مغزی‌های درسته و شکسته. بزرگ و کوچک. اینقدر انداختم و از بالا در استوانه‌اش نگاه کردم که بلاخره پر شد. بعد در اتودم را بستم. و راضی بودم.

صید ماهی قزل آلا در خواب

مارس 11, 2012

دیشب خواب می‌دیدم گوشه‌ی دریا ایستاده بودم و چند تا بچه یادم می‌دادند که ماهی قزل آلا صید کنم. تا سینه توی آب بودم که سرد نبود. با دست می‌گرفتمشان. زیاد بودند. ولی دریا تاریک بود. شب بود. و موج‌های دریا سورمه‌ای غم‌انگیزی بودند.