صدایی میشنود و سربازهای هوشیار و قوی و زیرک آمریکایی که خودشان را سپر یک مُشت سیاه آفریقایی کردهاند، به بقیه هُش میدهند و میگویند «لای داون. لای داون». اسلحهها آماده میشود. نفسها در سینه حبس میشود. انتظار. یک چیزی لای علفها تکان میخورد. میآید جلو. یک گراز سیاهِ اهلی بیخیال است که با طنازی از کنارشان رد میشود. سرباز آمریکایی جلودارِ بیگناه و از همه جا بیخبر (البته این هفت هشت تا کماندو یک مانیتوری دارند که تصویرهای ماهوارهای میگیرد و هربار نزدیکی و دوری نیروهای اهریمنی که سر به دنبالشان دارند را از رویش چک میکنند. مثل آب خوردن. بعد ولی خب گاهی پیش میآید که یادشان میرود از این صفحهها دارند) باری سرباز جلودار روی زانوش راست مینشیند و برمیگردد طرفِ رئیسش و میگوید خطری نیست. همه خیالشان راحت میشود. ولی ما که قاعدهی دیگر دل به هم زنِ ژانر دلهره را از بریم، میدانیم که همین حالاست سرِ بیگناهش بالای دار برود. تق. گلوله میخورد به سینهاش. دوربین از روبرو نشانش میدهد. یک لحظه چپ و راست سینهاش را با چپ و راست سینهی خودمان تطبیق میدهیم و معلوممان میشود که شانهی راستش تیر خورده و نمیمیرد. البته چندتایی بعدتر میمیرند. آنهم برای نجاتِ جان یک مُشت سیاهِ آفریقایی. دقیقن یک مُشت. البته آنها که میتوانستند راه بروند. چون آن وقتی که آن خانم دکترِ رو اعصاب / اسم این مدلِ ایتالیاییِ توی فیلمِ مالِنا چه بود؟/ که اصلن تمام این کماندو بازیها برای نجاتِ جان ایشان و یک کشیش و یک راهبه راه افتاده بود، گفت «مای پیپل» هم باید بیایند وگرنه من نمیآیم و میمانم و این بوریس ویلیس بدبخت ذلیل گفت خب بیایند ولی آنهاشان که بتوانند راه بروند. بماند که بعد معلوم شد خدعهی ایشان بوده که خانم دکترِ باریک کمرِ سینه چاک را راضی کند به آمدن و آن کشیش و راهبه که گفتند نه نمیآییم ما نه. نه. ما میمانیم. که از این پاشکستهی خونین حمایت کنیم و بعد در یک صحنهای پرندهها پر زدند و سرباز آمریکایی به آن یکی سرباز آمریکایی گفت چه بود. خبر نداشت. ما ولی دیده بودیم که آن نیجریایی هیولاوش شمشیرش را/ قمهاش را با حرکت اسلوموشن از پشت سرش بیرون کشید و در میانِ صدای ضجه و التماس کشیش و خواهر فلان سر از تنش جدا کرد. تازه بعدتر حتا معلوم شد که در میان این یک مُشت، تنها بازماندهی رهبرِ فلان و بهمان مانده که باید خونش هرجور که هست حفظ شود و برود بچه بزاید (صحنهی آخر فیلم، آقاپسر ایستاده میان یک مُشت زن وُ زول در کمپ پناهندگانِ نیجریه در مرز کامرون و مرغها برایش ولوله و شادی میکنند.)، تازه آن وقت است که رنجِ سربازانِ آمریکایی معنا پیدا میکند. و مرگشان.