…
کمی جلو رفتم.
دقت که کردم، جای سرو، چیزی شبیه شبح بر من مشتبه شد. سهمِ وهم در این هنگامه چقدر بود؟ یک سر، در صحرای برف، تنها چه میکند؟
با درماندگی، او را صدا زدم. برنمیگشت.
صدای من، از دهان درنیامده یخ میزد؟ – یا گوش او نمیشنید؟
نزدیکتر شدم. همچنان بیتکان. پشتش به من بود.
یادِ هشت سالگی:
در آن فیلم، رویِ ارباب به پردهی اتاق، پُشتِ او به پردهی سینما و به ما بود.
خدمتکارِ تازه، مثلِ ما بیخیال، قدح و قابها را در جعبهْ آینه گردگیری میکرد و به زبانِ خارجه، راجع به چیزی حرفی میزد. انگار به ارباب میگفت:
بگذارید شما را حمام ببرم. لباسهایتان را دربیاورید تا بشویم و اتو کنم. چقدر گَردآلود و شکسته هستید. چقدر چروکیده و چقدر چِرکید.
تا ارباب برمیگشت، زَهره میترکید.
از بخشِ گورستانِ مجموعهی پنجگانهی درسِ ترس / کاظم رضا