نوامبر 10, 2009 با آرزو مختاریان

 مثلن بگویم چرخیده بود توی صندلی به طرف من و داشت حرف می‏زد که یکهو صدایش را نرم و مهربان کرد و گفت “پاشو بیا اینجا”. نگاهش کردم. بعد روبه‏رویم را نگاه کردم. بعد باز نگاهش کردم و بلند شدم با لبخند رفتم طرفش. سر جایش صاف نشست و دستش را گذاشت روی دسته‏ی صندلی که این چند بار هی اول آنجا می‏نشستم و بعد سُر می‏خوردم می‏رفتم روی زانوهاش. لبخند زدم و نشستم روی پاهای بلند و لاغرش. یا مثلن بگویم  روی صندلی روبه روی من نشسته بود و سیگار می‏کشید و حرف می‏زد. من لیوان چای داغ را توی دست‏هام گرفته بودم و گوش می‏کردم.  یکهو نگاهم کرد و گفت” تو مگه  بغل نمی‏خوای؟” می‏خواستم.

اکتبر 25, 2009 با آرزو مختاریان

 

طنز می‏تواند قدرت خود را از زبان خصوصی یا تجربه‏ی مشترک گروهی از دوستان صمیمی اخذ کند. یکی از ویژگی‏های طنز آن است که مخاطبان را به دو گروه تقسیم می‏کند؛ گروه “نخبگانی” که طنز قضیه را “می‏فهمند” و گروه زیردستی که نمی‏فهمند.(لازم به تذکر است که تمثیل نیز واجد همین ویژگی است.) کاربرد طنزآمیز هر زبانی آخرین چیزی است که کودکان یا بیگانگان قادر به فهم آن می‏شوند.

 

نظریه‏شعری: یاکوبسن و لوی-استروس در برابر ریفاتر 
مجله ارغنون. شماره 4  (رابرت شولس- مراد فرهادپور)

اکتبر 25, 2009 با آرزو مختاریان

 

 

برخی پیام‏ها فقط به قصد ایجاد تماس لفظی و درِ حرف را گشودن ارسال می‏شوند. یاکوبسن قطعه‏ای جذاب از دوروتی پارکر نقل می‏‏کند که در آن گفتگوی شخصیت‏ها تقریبن به تمامی بر اساس ایجاد تماس لفظی تحقق می‏پذیرد:
زن گفت: “خب! رسیدیم!”  مرد گفت:”آره! رسیدیم!”  زن گفت” این‏طور نیست؟”  مرد گفت:”چرا، رسیدیم”  زن گفت”جانمی، رسیدیم!” مرد گفت”خب!”

 

نظریه‏شعری: یاکوبسن و لوی-استروس در برابر ریفاتر 
مجله ارغنون. شماره 4  (رابرت شولس- مراد فرهادپور)

اکتبر 24, 2009 با آرزو مختاریان

 

no comment

 

این جا توی این پست وبلاگ  “تمشک تلخ”            http://bootimar.persianblog.ir/post/676    که شکر خدا، کامنت هم برای نوشته‏هایش نمی‏شود گذاشت و غیر فعالشان کرده؛ یک شعر هست از شاعری که نه اسم دارد. نه نشان دارد. نه حتی وبلاگ دارد. شعر هم که لابد  بی‏صاحب است کلن…

فکر می‏کنی بشود
شب‏ها
که هوای این‏جا سرد می‏شود
پتویم را بردارم
بلند شوم بیایم
آن طرف‏ها
و کنارت دراز بکشم ؟

 

بعد یکهو یادم افتاد انگار من این شعر را 27 دسامبر 2008 توی وبلاگ خودم” کج نشسته‏ای”  نوشته بوده‏‎ام و یکهو یادم افتاد که ای دل غافل شاعرش که منم و از قضا هم اسم دارم و هم نشان دارم و حتی وبلاگ هم دارم…

http://arezou.wordpress.com/2008/12/27/90

اکتبر 23, 2009 با آرزو مختاریان

 

دیشب هی توی خوابم چیزی بود که توی اتاق‏های خونه‏ام می‏دوید. از نزدیک که می‏رسید بهم یا می‏رسیدم بهش و نگاهش می‏کردم سگ بود ولی وقتی نمی‏دیدمش حس می کردم یه  آدم داره توی اتاق‏های خونه‏ی من می‏دوه. نه حرف می‏زد نه چیزی برمی‏داشت نه چیزی رو جابه‏جا می‏کرد. فقط  می‏دوید.

اکتبر 21, 2009 با آرزو مختاریان

 

دامی ین {به جرم سوء قصد به جانِ شاه} در دوم مارس 1757 محکوم شد که “در برابر درِ اصلی کلیسای پاریس به جرم خود اعتراف و طلب مغفرت کند” و از آن‏جا “با یک تا پیراهن و مشعلی از موم مشتعل به وزن نزدیک به کیلو در دست، در یک گاری به میدان گرِو بُرده شود و بر قاپوقی که در آن‏جا برپا شده، با انبری گداخته و سرخ، سینه، بازوها، ران‏ها و ماهیچه‏های ساق‏هایش شکافته شود، و دست راستش در حالی که در آن چاقویی را گرفته که با آن به جانِ شاه سوء قصد کرده، با آتش گوگرد سوزانده شود و روی شکاف‏های ایجاد شده در بدنش، سرب مذاب، روغن جوشان، صمغ گداخته و موم و گوگرد مذاب ریخته شود و سپس بدنش با چهار اسب کشیده و چهار شقه شود و اندام‏ها و بدنش سوازنده شود، خاکستر شود و خاکسترهایش به باد سپرده شود.”

 

 

 ”مراقبت و تنبیه – تولد زندان” میشل فوکو

اکتبر 21, 2009 با آرزو مختاریان

نمی‏دانم این تصویری که همه‏ی دیوارهای اتاقم را گرفته و این همه قوی‏ست چقدر واقعیت دارد و چرا این همه گرفتارم کرده. و چرا بعد از این همه روز باز سروقتم آمده با این همه وضوح و بزرگی./
تصویر دو نفر که در یک کافه نشسته‏اند. به سمت هم خم شده‏اند و به هم نگاه کرده‏اند./
نگاه توی تصویر می‏گوید این دو “تن”با هم می‏خوابند./
دیگر مهم نیست که بعدتر با هم بخوابند، هم‏را ببینند یا نه. نگاه توی تصویر آن‏قدر قوی و روشن و انسانی‏ست که  با آن توانسته‏اند تن هم‏را لمس کنند. تجربه کنند. عریان کنند. لمس کنند. حرف بزنند. بی‏تاب شوند وحتی  از هم جدا بشوند./
من از پس این نگاه برنمی‏آیم./
من از پس این تصویر برحق و انسانی که دیوارهای اتاقم را پوشانده برنمی‏آیم و فرو می‏ریزم./

اکتبر 20, 2009 با آرزو مختاریان

از قدیم


چند روزی ازشان خبر نداری
بعد وقتی بهشان می‏رسی، یکهو می‏شنوی فلانی مرده است. فلانی دارد می‏میرد
فکر می‏کنی شاید اگر تمام این مدت ازشان خبر داشتم کسی نمی‏مرد

اکتبر 20, 2009 با آرزو مختاریان

کاش چند نفری
از لا به لای ماشین‏های زیاد
تنشان را
بیرون بیاورند
به زحمت
روی نرمه‏ی گوشم دست بکشند
و مرا با اسم کوچکم صدا بزنند

اکتبر 19, 2009 با آرزو مختاریان

من رو بردارین از روی زمین. روی دست ببرین ببرین ببرین تا برسین به یه جای خلوت و ساکت. بذارینم زمین و برگردین. نمونین.

اکتبر 19, 2009 با آرزو مختاریان

نمایش نامه خوانی - شب به خیر مادر

اکتبر 18, 2009 با آرزو مختاریان

 

- فکر می‏کنی ما توی جمعمون آدم متمدن داریم؟ آدم شهری مثلن؟

- اوه خیلی سخته

- آدم متمدن…اووومممم

- آدم متمدن به این معنی که همیشه متمدن باشه؟

- نه خب اون که سخت می‏شه. آدم متمدنی که اغلب اوقات رفتار متمدنانه داشته باشه و قواعد تمدن رو رعایت کنه!

- خدای من پس تو یه متمدنی!

- آره؟ ایول! من چیو رعایت می‏کنم اغلب اوقات؟

- قوانین راهنمایی رانندگی

-     : >

اکتبر 2, 2009 با آرزو مختاریان

 

در این بهار

داشتم فکر می‏کردم

روا باشد یا نباشد

با هر چه صدا

باشد یا که نباشد

در این بهار

یک شب اگر حتی

فکر می‏کردم روا باشد

 

9 مهر 88 – نوشته شد در جمع امشبمان/ جمع امشب

سپتامبر 23, 2009 با آرزو مختاریان

 

دخترکی که به تازگی شوهر کرده مرا بسیار می‏ترساند. جوری که روی صندلی می‏نشیند، پا را روی پا می‏اندازد، نام‏های دوستان قدیمی شوهرش را با صدای رسا به زبان می‏آورد و فاتحانه به اطراف نگاه می‏کند، دوربینی که در دست دارد و هر بار به دست کسی می‏دهد تا از او و شوهرش یا از خودش تنها در کنار بقیه عکس بگیرد، چهره‏ی سعادت‏مندش وقتی  در همبستگی سرخوشانه‏ی زنان علیه شوهران  سیگاری شرکت می‏کند، حرف‏هایش و برقی که من در دندان‏هایش می‏بینم، مرا می‏ترساند

سپتامبر 22, 2009 با آرزو مختاریان

 

از قدیم

“دانای کل بودن را دوست ندارم. نمی‌ارزد. به اندوهی که با خودش می‌آورد،  نمی‌ارزد. خوش‌تر دارم روزها به لیوان‌های بزرگ چای نگاه کنم و شب‌ها روی تختم سرفه کنم. پاییز که می‌شود  همه سرما می‌خورند. همه نه ولی خیلی‌ها سرما می‌خورند. این اتاق هم بدجور سرد شده. پیشانی‌ام درد می‌کند. راستش هنوز گاهی به این فکر می‌کنم که تو کدام بودی”

سپتامبر 22, 2009 با آرزو مختاریان

 

از قدیم

“درست یادم نیست که بزبزقندی و گرگ می روند پیش قصاب که‌ آن یکی شاخ‌هایش را تیز کند و آن یکی دندان‌هایش را یا پیش آهنگر. ظاهرن در بعضی نسخ این کار را آهنگر انجام می‌دهد و در بعضی دیگر قصاب. دست کم من یک نسخه‌ی قصابی آن را خوانده‌ام. و به نظرم با حضور قصاب، داستان بهتر هم می‌شود. یک بزبزقندی داریم، یک گرگ و یک قصاب که به صورت پیش فرض هر دو خواهان و طالب بزبزقندی هستند؛ رابطه‌شان هم مثلثی است دیگر، گیریم که عشقی نباشد!
قصاب، دندان‌های گرگ را می‌کشد و به جایش پنبه می‌گذارد و در عوض، شاخ‌های بزبزقندی را تیز می‌کند. بچه که بودیم چقدر ممنون‌دار این قصاب می‌شدیم؛ از این همه مرام از این همه هم‌دلی که با ما داشت، با ما که طرف‌دار بزبزقندی بودیم. کسی هم به روی خودش نمی‌آورد که این مرد قصاب است و بزبزقندی هم یک گوشت بالقوه! کسی به روی خودش نمی‌آورد که ممکن است قصاب به این دلیل عجالتن در داستان، هوای بزبزقندی را دارد و مثل ما می‌خواهد بزبزقندی، پیروز میدان شود، چون بزبزقندی سهم قصاب است نه سهم گرگ. سهم ماست!”

سپتامبر 22, 2009 با آرزو مختاریان

 

از قدیم

“… و چرا نباید فریب خورد؟ این که حقیقت از نمود ارزش‌مندتر است، جز یک پیش‌داوری اخلاقی نیست، و این فرضی است که کمتر از هر فرض دیگری در جهان اثبات شده است…

 فراسوی نیک و بد (نیچه) / داریوش آشوری”

سپتامبر 22, 2009 با آرزو مختاریان

 

از قدیم

… 

“تو که این‌چنین زیبایی، لحظه‌ای بپای !

گوته”

سپتامبر 22, 2009 با آرزو مختاریان

 

از قدیم

“ما نقش قهرمان را بازی می‌کنیم چون ترسوییم، نقش قدیس را بازی می‌کنیم چون شریریم، نقش آدم‌کش را بازی می‌کنیم چون در کشتن هم‌نوعان خود بی‌تابیم، و اصولن از آن رو نقش بازی می‌کنیم که از لحظه‌ی تولد دروغ‌گوییم.

ژان- پل سارتر
(از سرنوشته‌ی کتاب سال‌های سگی – ماریو بارگاس یوسا )”

سپتامبر 21, 2009 با آرزو مختاریان

 

زن‏های شوهردار و مردهای زن‏دار توی سریال‏های تلوزیون را درست از روی همین آدم‏های دور و بر ساخته‏اند.

سپتامبر 12, 2009 با آرزو مختاریان

ژاپنی‏ها داستانی دارند درباره‏ی روح درخت بیدی بسیار بزرگ و کهن‏سال که کنار معبدی روییده است. دهکده تصمیم دارد پلی بسازد و از چوب بید برای بخشی از پل استفاده کند. مردی جوان که همچون نیکان خود برای درخت کهن‏سال، احترامی عاشقانه قایل است، با اهدای چوب دیگری از زمین شخصی خود به جای درخت بید، آن‏را نجات می‏دهد. دهکده می‏پذیرد و درخت نجات می‏یابد. مرد جوان روزی در بازگشت از سرِ کار، زن جوان بسیار زیبایی را زیر بید می‏بیند. آنان با هم ازدواج می‏کنند به شرط این‏که مرد جوان هرگز از همسرش نپرسد از کجا آمده است و پدر و مادرش چه کسانی هستند. او موافقت می‏کند. امپراتور اعلام می‏کند که به زودی معبدی خواهد ساخت. دهکده مشتاق است که بید را با دیگر مصالح ساختمانی برای شگون بدهد. صبح روزی که می‏خواهد بید را ببُرند، زن از خواب برمی‏خیزد و به شوهرش می‏گوید که او روحِ بید است و خیلی وقت پیش با او به پاس نجات خود ازدواج کرده تا خوش‏بختش کند. ولی حالا دیگر باید به بید برگردد و با آن بمیرد چرا که بخشی از آن است.

  درختان- از کتاب “درآمدی بر انسان‏شناسی هنر و ادبیات”- ترجمه‏ی محمدرضا پورجعفری

 

پ.ن
آمده بود تا خوش‏بختش کند ولی حالا دیگر باید به بید برگرد و با آن بمیرد

سپتامبر 10, 2009 با آرزو مختاریان

حتی اگر غمی نباشد و دیوارهای اتاق طبله کرده باشند و کنترل تلویزیون مستطیلی سیاه براق با دکمه‏های گرد و برآمده‏اش به معنی هزار یار در راه باشد؛ از این جا با آجرهای کثیف کدر کجا می‏شود رفت و صف را درنوردید وقتی در تمام پیاده‏رو ایستاده باشند و دسته‏های به هم دوخته و سوخته و کاه‏گلی ریخته‏ی دیوارهای دالان‏های تنگ با درهای آهنی زنگ زده‏ی قرمز درشت مثل گاوهای بزرگ که خیش را شیار شیار جا می‏گذارند با ریزه‏های برق برقی نقره‏ای که از بالای حاشیه‏های آینه‏های حجله‏ها که این‏جا گذاشته‏اند و هر کسی می‏تواند موهایش را در آنها مرتب کند و روسری را جابه‏جا کند روی سرش و امان بخواهد که مبادا سال بیاید و آب نباشد و گندم‏زارها خشک بشوند و خوشه‏های طلایی را کسی حلقه حلقه نکند و بالای سرش نگیرد به لبخند و بغلم نکند.

سپتامبر 10, 2009 با آرزو مختاریان

نور روز بیرون نمی‏گذارد داخل اتاق پیدا باشد. پیدا هم باشد؛ ما که آن گوشه پشت پیچک‏ها نشسته بودیم، پیدا نبودیم.

سپتامبر 6, 2009 با آرزو مختاریان

22 آبان 87

پیر شدم
مثل همه‏ی آدم‏ها
که پیر می‏شوند
موهایم سفید شد
و دلم که لابد
مثل بقیه
شکل قلب است
و
خون چکان

سپتامبر 4, 2009 با آرزو مختاریان


اگر تو مرا نبینی
اگر تو مرا نخوابانی،
من هم نمی‏بینمم
من هم نمی‏خوابانمم

رضا براهنی

می 11, 2009 با آرزو مختاریان

می 7, 2009 با آرزو مختاریان

وات دِ فاک

آوریل 30, 2009 با آرزو مختاریان

جک گیلبرت از آن شاعرهایی‏ست که من دوست دارم. یعنی شعرشان را دوست دارم. گمان نمی‏کنم هنوز کاری از او به فارسی ترجمه شده باشد. یا اصلن جایی معرفی شده باشد.
ترجمه‏ی شعر کار عبثی‏ست ولی خب… (ترجمه‏ی من لابد چیز دیگه‏ایه)

divorce
از خواب پریدم
به خیال این‏که صدای گریه می‏آید
سراسیمه در خانه‏ی تاریک می‏دویدم
یک‏باره ایستادم
یادم می‏آمد
به بیرون نگاه کردم
به نور درخشانِ ماهِ روی سیمان.

Rain
ناگهان این دربه‏دری
این باران
آبی‏های خاکستری
قهوه‏ای های خاکستری
و زرد
یک کهربای دهشتناک.
در کوچه‏های سرد
تنِ گرم تو
در هر اتاقی
تنِ گرم تو.
میانِ همه
غیابِ تو
همه‏ای که همیشه هستند
تو نیستی.

گرمِ درخت‏ها شده‏ام
رفیق کوه‏ها شده‏ام
به سرخوشی عادت کرده‏ام.
حالا
ناگهان
این باران.

آوریل 30, 2009 با آرزو مختاریان

مصیبتی‏ست این آد‏می‏زاد زاده شدن. آدمی‏زاد تقلبی. همیشه تقلبی.

فوریه 24, 2009 با آرزو مختاریان

این را قاطیِ کاغذهای زمستان 78 پیدا کردم. زمستانِ ده سالِ پیش …

“پس یعنی این مهرآزمای خواب‏آلود را اگر صدا هم بزنم، چشمان‏اش را باز نخواهد کرد. حتی اسم خودش را هم نمی‏شنود. نمی‏شناسد. اگر پهلوی گوش‏اش داد بزنم؛ مها! مهرآزما!
دیگر همه‏ی خاطره‏ها از سلول‏های مغزش پاک شده است. همه‏ی اسم‏ها.”